م




مؤتلف و مختلف
 (فقه) درعلم درایه در باب معرفت طبقات روات اگر اسماء روات ازنظرخط با هم شبیه بوده ولى از نظر لفظ فرق داشته باشند روایت آنان را مؤتلف ومختلف نامند مانند جریر و حریزکه اولى جریر بن عبدالله البجلى است و دومى حریز بن عبدالله السجستانى است که اسم آنان مؤتلف است و از روى طبقه شناخته میشوند وهمچنین است برید ویزید.


مؤتمر
کنفرانس بین المللی را گویند. (رک. کنفرانس)


مؤجل Differe
 (مدنی- فقه) تعهدى که انجام دادن آن مشروط برسیدن اجل معین باشد.


ماجور
 (مدنی) بمعنى عین مستاجره استعمال شده است.


ماخوذ به سوم
 (مدنی- فقه) کسیکه مالی را بعنوان (اخذ بسوم) می گیرد آن مال را ماخوذ بسوم نامند. (رک. اخذ بسوم)


ماذون
 (مدنى- فقه) کسیکه ازطرف صاحب حق ویا ازطرف حاکم ویا نماینده قانونى او اذن درفعل یا ترک معینى را دارا شده باشد فرق نمیکند که مأذون صغیر باشد یا کبیر. درقانون فرانسه ماذون Emancipeصغیراست وباید دارای ۱۵ سال باشد و اگرنه پدر داشته باشد ونه مادر باید ۱۸ سال داشته باشد.


مؤسس Fondateur
کسیکه سازمان یا کار یا گروهی را بوجود مى آورد باین منظورکه بعد از او بماند مانند مؤسس شرکت تجارى.


مؤسسات
الف - ترجمه اصطلاح fondations و patrimoine d، affection است و عبارت است ازمجموعه اى از اموال (خواه متعلق بیک شخص باشد خواه نه) که براى تحقق بخشیدن بیک هدف اجتماعى تخصیص داده شده و تابع یک رشته قواعد حقوقى مخصوص بخود مى باشد. جمعى ازحقوق دانان تمایل دارند که به این مؤسسات شخصیت حقوقى داده شود.
ب- جمع مؤسسه است (رک. موسسه)


مؤسسات انتفاعى دولت
مؤسساتى است که: اولا - جزء وزارتخانه ها و ادارات مملکتى نیستند (تبصره ۳۰ قانون بودجه سال ۴۴ کل کشور) لذا مشمول مقررات قانون محاسبات عمومى نمیباشند (ماده ۱۴ قانون دیوان محاسبات مصوب ۲۴- ۱۰-۱۲).
ثانیآ- شخصیت حقوقى در حقوق عمومى دارند زیرا باراده افراد بوجود نیامده و هدف آنها ممحض در امور انتفاعى lucrative نمى باشد.
ثالثا- برطبق اصول بازرگانى اداره نمیشوند. واین صفت است که این مؤسسات را ازموسسات بازرگانى دولتى جدا میکند مثلا بانک ملى یک مؤسسه بازرگانی دولت است ولى راه آهن یک موسسه انتفاعى دولت بشمارمیرود.
رابعآ- موسسات مزبور شخصیت حقوقى درحقوق عمومى دارند ولى ضمنا پاره اى ازکارهائی را که اشخاص حقوقى (در حقوق خصوصی) و یا اشخاص طبیعى در حقوق خصوصی انجام میدهند آنها انجام میدهند مثلا بنگاه کل داروئى ایران (که یک موسسه انتفاعى دولت است ازجمله وظائف آن تهیه دارو و لوازم فنى پزشکى و جراحی وآزمایشگاهى مورد نیاز وزارت خانه ها و مؤسسات دولتى و شرکت ها و بنگاهها و با نک هائى است که تمام یا قسمتی ازسرمایه آنها متعلق بدولت است و این کاراز امورى است که اشخاص در حقوق خصوصی انجام می دهند و ازهمین قبیل است عمل حمل ونقل مسافر توسط بنگاه راه آهن.
امروزه عکس قضیه هم رو بتوسعه است یعنى اشخاص حقوقى حقوق خصوصى پا ره اى از خدمات عمومى را عهده دار مى شوند (با اذن دولت).
خامسا- مؤسسات انتفاعى ممکن است از جمله مؤسسات مملکتى (رک. مؤسسات مملکتى) باشند وممکن است نباشند مانند سازمان آب منطقه اى فارس.
سادسآ- هدف ازبوجود آوردن این مؤسسات دادن انعطاف بامور راجع بآنها است که بادست و بال بازترى امورمحوله را ا نجام دهند وتابع اصول دشواروسخت ادارى نباشند و این امر از تبصره ۳۰ قانون بودجه سال ۴۴ کل کشور معلوم است.
نتیجه آنکه دعوى مربوط به آنها دعوی دولتى است که در عرض حال از حق تمبر معاف هستند و از موارد ابلاغ است. (فهرست ضمیمه آئین نامه اجرائى مصوب ۱۸-۱۱- ۴۴ کمیسیون مشترک دارائی مجلسین راجع بقسمت اول تبصره ۲۹ قانون بودجه سال ۱۳۴۴ کل کشور).


مؤسسات بازرگانى دولت
مؤسساتی که: اولا- توسط دولت بوجودآمد است.
ثانیأ - جزء وزارتخانه ها و ادارات مملکتى نیستند (تبصره ۳۰ قانون بودجه سال ۱۳۴۴ کل کشور) لذا مشمول مقررات قانون محاسبات عمومى مصوب ۱۰-۱۲- ۱۳۱۲ و قانون دیوان محاسبات مصوب ۲۴-۱۰-۱۳۱۲ نمى باشند.
ثالثأ- مطابق امول بازرگانی اداره مى شوند.
رابعا- ممکن است مؤسات مزبور مؤسسات مملکتى (رک. موسسات مملکتى) باشند یا نه مانند شرکت برق منطةاى گیلان.
خامسا - مؤسسات مزبور داراى شخصیت حقوقى درحقوق خصوصى بوده و دعاوى راجع بآنها دعاوى دولتى حساب نمیشود.


مؤسسات بلدى
سازمان شهردارى وسازمانهائى که شهردارى تاسیس یا اداره مى کند ازقبیل کتابخانه - مریضخانه - پارک شهر- سازمان آب- کشتارگاه- دفن اموات ومانند اینها. درمقابل ادارات دولتى وموسسات مملکتى بکار مى رود (بند نهم ماده واحده قانون دیوان جزای عمال دولت - مصوب ۱۳۰۸).


مؤسسات غیر تجارتى
به مؤسساتی گفته میشود که داراى جمیع مشخصات ذیل باشند:
الف- داراى شخصیت حقوقى باشند.
ب - مقاصد آنها مقاصد تجارى نباشد.
 (ماده ۵۸۴ قانون تجارت) ممکن است قصد غیرتجارى با قصد انتفاع جمع شود
 (ماده یک و دو آئین نامه اصلاحى سال ۱۳۳۷- مجموعه ۳۷- ص۵۴۰) مانند کانونهاى فنى وحقوقى.


مؤسسات فرهنگى
مراکز تربیتى و کتابخانه ها و مؤسسات علمى که داراى جنبه تربیتى می باشد و مؤسساتى است که بمنظور تشویق هنر ایجاد گردیده اند ازقبیل موزه و مرکزمجامع هنرى و ادبی (ماده هفت موافقت نامه فرهنگى ایران و بلژیک مصوب ۲۸- ۴ - ۴۳ مجلس شورای ملى).


مؤسسات مملکتى
مؤسساتی که: اولا- جزء ادارات دولتى نیست.
ثانیا - بوسیله دستگاههاى دولتی و بنام مملکت (نه ناحیه خاصى ازآن) اداره شود مانند مؤسات راجع به آستان قدس و شیروخورشید سرخ و جزآنها) بند نهم (ماده واحده قانون دیوان جزاى عمال دولت مصوب ۱۳۰۸).
ثالثا- جنبه بازرگانى ندارد یعنی بر اساس مقررات قانون تجارت اداره نمیشود و باین ترتیب با نکهائی که با سرمایه دولتى اداره مى شوند از مدلول این اصطلاح خارجند.


مؤسسات
اصطلاح خلاصه شده از اصطلاح (مجلس مؤسان) است که درحقیقت نوعى ار قوه مقننه فوق العاده است و موضوعات آن مجلس برتر ازقوانین عادى است و دراصل الحاقى متمم قانون اساسی مصوب ۱۸ - ۲ - ۱۳۲۸ شمسى تشکیل مجلس مؤسسان پیش بینى شده است. (رک. مجلس مؤسسان)


مؤسسه
درلغت بمعنی بنیانگذارى شده است و در اصطلاحات عمومى فارسى کنونی به معنى بنگاه بکارمیرود. اصطلاحا در معانی ذیل بکار رفته است:
الف - درمقابل کلمه entreprise و دراین صورت عبارت است از سازمانی که یک واحد اقتصادى را تشکیل مى دهد ومتکفل تولید ومبادله وتوزیع اموال یا خدماتی است خواه مؤسسه دولتى باشد یانه خواه بزرگ باشد خواه کوچک. کلمه لاتین بمعنى تعهد فعل نیزآمده است (رک. تعهد فعل)
ب- در مقابل etablissement که عبارت است ازیک واحد فنى تولید یا فروش یا اداره که دریک محل معین واقع شده برخلاف موسسه بمعنى قبل که ممکن است شامل چند مؤسسه بمعنى اخیربوده و در نقاط مختلف قرارگرفته باشند که بین آنها کیلومترها فاصله واقع شده باشد.


مؤسسه اصلاح و تهیه نهال وبذر
 موسسه اى است که بموجب لایحه قانونی راجع بمؤسسه اصلاح وتهیه نهال و بذر مصوب ۳-۸-۳۸ بمنظور اصلاح و تهیه کلیه نهالها وبذرهاى مرغوب ومناسب با آب وهواى نقاط مختلف کشورتحت نظر وزارت کشاورزى بوجود آمده است.


مؤسسه دولتى سازمان مباشر خدمت (یا خدماتی)
از خدمات عمومى راگویند مانند وزارت فرهنگ بنگاه راه آهن دولتی- دانشگاه و جز اینها.


مؤلف Auteur
بوجود آورنده اثر علمى یا هنرى. در اصطلاحات علمى ما بکسى مؤلف گفته میشود که فراهم آوردن آثار و افکار گذشتگان برا بداعات وکارعلمی او غلبه داشته باشد فرهنگ ها ودانشنامه ها ازنوع تالیف باین معنى بشمارمى آیند. بنا بتعریف اخیر اگرکسی نسخه خطى نویسنده دیگرى را تصحیح وتحشیه کند مؤلف نیست وحال اینکه بنا بتعریف اول، مؤلف محسوب است.


مؤلفه قلوب
 (فقه) براى جلب قلوب گروهها ودستجات مختلف (اعم از مسلمان وغیر مسلمان) به ملاحظات سیاسى یا نظامى ازمحل درآمد زکات بآنها اموالى داده میشد که درنتیجه حکومت اسلامى ومسلمین ازحمایت مستقیم یا غیرمستقیم آنان بر خوردار مى شدند و این اشخاص را مؤلفه قلوب (دل بدست آمدگان) نامیده اند.


مامور خدمت عمومى
کسانیکه درمؤسات ذیل خدمت میکنند:
الف - مؤسسات خیریه که بموجب عقد وقف یا وصیت تولیت آنها با پادشاه عصر است.
ب - موسسات خیریه وعام المنفعه که دولت یا شهردارى اداره کند ویا تحت نظر دولت اداره شود.
ج- موسسات انتفاعى دولت یا مؤسسات انتفاعى دیگرکه تحت نظر دولت اداره. شود (ماده سوم قانون انتخابات مصوب ۱۳۰۴).
خدمت عمومى در این اصطلاح، قسیم و مغایر خدمت دولتى است.


مامور دولت Fonctionnaire
کسیکه خدمت رسمى بر عهده دارد. (رک. خدمت رسمى)


مامور صلح
نائب الحکومه اى که بتشخیص وزارت عدلیه بر طبق قانون مامورین صلح مصوب ۲۴ تیر وپنجم مرداد ۱۳۰۹ بدعاوى کوچک رسیدگى می کرد.


مامور قضائى
 (حقوق ادارى) مأموری که بنام دولت یا جامعه اجراء قانون وعدل بین مردم مى کند و عبارت است از قضات نشسته و ایستاده.


مأموریت
 (حقوق ادارى) وضع مستخدمى که بطور موقت، مامور انجام وظیفه خاصی گردیده یا ازطرف وزارتخانه و موسسه متبوع بوزارتخانه یا موسسه دولتى دیگرى بطور موقت اعزام شده باشد (ماده ۱۲۴ قانون استخدام کشورى مصوب ۳۱- ۳- ۴۵).


مؤل
 (فقه) عبارتی که یک معنى ظاهر داشت ولى معنى خفى و نا آشکار آنرا قصد کنند.


ما بازاء
مرادف عوض است. (رک. عوض)


ما ترک
 (مدنى – فقه) مالى که با فوت مالک آن وبحکم قانون به وراث تعلق گیرد وعنوانى غیر از عنوان ترکه قانون بآن ندهد بنابراین حقوق تقاعد که تحت این عنوان منتقل میشود ترکه محسوب نیست و مشول مالیات بر ارث نمیشود وآنچه که بموجب قرارداد بیمه عمر و به محض فوت به مالکیت ثالث درمى آید عنوان ترکه را ندارد زیرا انتقال آن بموجب قرارداد است نهایت اینکه معلق بر فوت است وقرارداد بیمه درا نتقال آن دخالت عمده دارد درحالیکه انتقال ترکه صرفأ بحکم قانون است وهیچ عقدى درآن دخالت ندارد. (رک. ترکه)


ماده
در لغت بمعنی زیاده پیوسته است. در اصطلاحات فلسفى (وبنظر بعضى درلغت) بمعنى چیزى است که وجود بالقوه اشیاء را تشکیل میدهد چنانکه حروف هجاء مواد الفاظ هستند یعنى حروف، الفاظ بالقوه هستند. و ذرات مواد اجسامند یعنى ذرات، اجسام بالقوه مى باشند. باعتبارات مختلف ماده راطینت- مایه -قابل- هیولى- عنصر- استقس نامیده اند (کلیات ابى البقاء) باعتبار معنى فوق ماده هر چیز ریشه واساس آن است و بهمین معنى دراصطلاحات حقوق ماده قانون بکار رفته است زیرا در هر ماده اى از مواد قانون اساس، ریشه حقوق و تکالیف مربوط بآن ماده را مى یابند حتى در موقع سکوت قانون نسبت بموارد خاص در مقابل ماده، صورت بکار رفته است (در فلسفه) و صورت، چیزى است که به وجود بالقوه فعلیت دهد چنانکه قصد ورضا ماده است وعقود و ایقاعات (در امور مدنى) بآن صورت و فعلیت مى دهند یعنى هیچ قصد ورضائى نیست مگرآنکه بوسیله عقدى یا ایقاعی (و بطور خلاصه بوسیله عنوانی ازعناوین مدنى) فعلیت یا تجلى پیدا کند. یا مثلا نظم عمومی ماده اى است که بوسیله تعداد زیا دى از مقررات مملکتى فعلیت پیدا میکند یا قاعده لاضررماده اى است که بصورت مقررات تقسیم مال مشاع (ماده ۵۸۹ تا ۶۰۶ قانون مدنی) درآمده است زیرا این مواد از فقه امامیه گرفته شده و در فقه امامیه فقهاء باستناد قاعده لاضررمقررات تقسیم مال مشاع را فراهم آورده اند. در مطالعات فلسفه حقوق تشخیص ماده وصورت وسیله آسان کردن بسیارى از بررسى ها است.


مازاد
در اصطلاحات ثبتى مازاد بهاى ملکى است که مورد معامله باحق استرداد واقع شده باشد، یعنى آنچه از ارزش ملک مذکور که زائد برمقدارطلب بستانکارمقدم بوده باشد وچون معلوم نیست که ملک مورد وثیقه بستانکار اول بعد از مزایده براى پرداخت طلب اومازادی داشت باشد (یعنى در حین مزایده ثمن آن بیشتر از مقدار طلب بستانکار اول باشد) آ نرا مازاد احتمالى هم نامیده اند.


مازاد احتمالى
رک. مازاد


ماشینیزم
استعمال ماشین را گویند


ما فى الذمه
 (مدنی- فقه) حقى که بنفع کسى در ذمه شخصى مستقر شده است مرادف دین وحق ذمى است. (رک. حق ذمی)


مال
دراصل ازفعل ماضی میل است بمعنى خواستن. در فارسى هم به مال خواسته مى گویند. در اصطلاح چیزى است که ارزش اقتصادى داشته و قابل تقویم بپول باشد بنابراین حقوق مالى مانند حق تحجیر وحق شفعه و حق صاحب علامت تجارى هم مال محسوب است. درقانون مال تعریف نشده است.


مال استهلاکى Choses consomptibles
 (مدنى) مالى که معرف آن با استهلاک آن ملازمه فورى (نه تدریجى) دارد مانند اغذیه. در غیر این صورت آنرا مال غیر استهلاکى گویند مانند اسب و درخت و دوچرخه و زمین و پارچه.


مالى تبعى Biens accessoires
 (مدنی) مالى که در وجود اولیه خود عرفا عارض برمال دیگرى است ما نند میوه جات که عارض بر درخت است و پشم گوسفند که عارض برآن است وسرقفلى که عارض بر منافع عین مستاجره است در حقیقت مال تبعى است.


مال تقدیرى
رک. مال فعلى


مال ذمه
 (مدنى- فقه) مالى که در ذمه بدهکارمستقر باشد خواه عین کلى باشد (مانند صد تن گندم بر ذمه بایع در بیع سلم) خواه دین باشد مانند مبلغى وجه که برذمه بایع در بیع شرط است (تبصره سوم ماده ۳۴ قانون ثبت مصوب ۲۶- ۵- ۱۳۲۰).


مال الرهانه
مرادف مال مرهون است. (رک. مال مرهون)


مال شاه
مدنی) مالک دام مقدارى دام را بکسی (عامل) میدهد که نگهدار دومقداری روغن یا پنیر یا کشک (ومانند اینها) به مالک بدهد و باقی منافع از آن عامل باشد. مدت نگهدارى دام معین است و پس از انقضاء مدت باید آنرا به مالک رد کند. بهره اى که به مالک داده میشود باسامى مختلف مانند مال شاه - لنگه – ترازو غیره نامیده میشود. (رک. تراز)


مال الشراکه
مال مشترک راگویند و در شرکت عقدى بکار مى رود نه درشرکت قهرى مثلا ترکه را قبل از تقسیم بین ورثه مال الشرکه نمى گویند.


مال الصلح
مرادف مال المصالحه است. (رک. مال المصالحه)


مال غیر استهلاکى Biens non consomptibles
 (مدنی) - مالى که بر اثر استعمال بلافاصله مستهلک نشود و از بین نرود بنابراین پارچه و میز تحریر و خود نویس مال غیر استهلاکى بشمار مى آیند. (رک. مال استهلاکى)


مال غیر قابل تقسیم Bien indivisible
 (مدنى) مالى که قابل تقسیم نیست مانند حق خیار و حق تحجیر این معنی غیر از آنچیزى است که در ماده ۱۱۲ نظامنامه اجراء ثبت گفته شده زیرا مقصود آن ماده عین مال موجود در خارج است که اگر تقسیم کنند لااقل یک قسمت آن عرفآ و معمولا غیر قابل انتفاع باشد و مقصود از
تفکیک درآن ماده تفکیک مادى است نه تقسیم بسهام و گرنه هر مال مادى قابل تقسیم بسهام است.


مال غیر منقول
رک. غیر منقول


مال فعلى
مالى که در تملک کسى باشد. در مقابل مال تقدیرى (یعنى فرضی) که مالیت (یعنى ارزش مبادله) را دارد ولى فعلا درتملک کسى نیست مانند ماهى در دریا.
انتقاد - دراین اصطلاحات در واقع مال و ملک را با هم غلط کرده اند زیرا شرط مالیت این نیست که در مالکیت کسى باشد بهمین جهت ماهى حوض منزل شما وماهى دریا هردو مال فعلى هستند نهایت اینکه ماهی دریا مال هست ولى هنوز ملک کسى نشده است و در مالکیت کسى در نیامده است.


مال قابل تفکیک
در اصطلاحات اجرائی ثبت عبارت است از عین مال موجود در خارج که تقسیم مادى آن موجب شود که لااقل یکى از اقسام حاصل بعد از تقسیم قابل استفاده در عرف وعادت نباشد (ماده ۱۱۳ نظامنامه اجراء).


مال قابل تقسیم Bien divisible
 (مدنى) مالى که بتوان آنرا تقسیم کرد مانند زمین وپارچه وهرمکیل وموزون.


مال قیمى Biens non - fongibles
مال قیمى ویا باختصار قیمى درمقابل مثلی بکار مى رود. (رک. مثلى)


مال مثلی Biens fongibles
غالبأ مثلى گفته میشود. (رک. مثلى)



مال محترم
 (فقه) درمقابل مال مباح بکاررفته است. مال محترم یعنى مالى که تصرف درآن بدون مجوز قانونی ممنوع است مانند اموالى که در مالکیت غیر است. (رک. مباحات)


مال مرهون
 (مدنی- فقه) مالى که مورد رهن واقع میشود خواه منقول باشد خواه غیرمنقول وجه نقد را نمیتوان به رهن داد.


مال مرهونه
مال مرهونه غلط است یا باید عین مرهونه گفته شود یا مال مرهون همانطور که قانون مدنى استعمال کرده است. (رک. مال مرهون- راهن)


مال مشاع Biens Indivis
 (مدنی) مال مشاع ویا ملک مشاع مالى را گویند که دو یا چند نفر مالک داشته وسهم هریک مشخص و ممتاز نباشد. (رک. اشاعه)


مال مشترک
در اصطلاحات مدنی ما و فقه بمعنى مال مشاع است. (رک. مال مشاع - اشاعه)


مال معنوى Biens incorporels
 (مدنى) در حقوق رم وحقوقهاى مشتق از آن در مقابل عین وبر حقوق اطلاق شده است یعنى اموال ذمه اى مانند صد تن گندم در ذمه ویا وجه در ذمه.


مال مفروز
 (مدنی- فقه) سهم هر مالک درملک مشاع پس از افراز و تفکیک سهام رامال مفروزگویند. به مالى که سابقه اشاعه نداشته مال مفروزگفته نمیشود.


مال منقول Biens meubles
 (قانون مدنی) اشیائى که نقل آن ازمحلى بمحل دیگر ممکن باشد بدون اینکه بخود یا محل آن خرابى وارد آید منقول است دیون از حیث صلاحیت دادگاهها درحکم غیر منقول است (ماده ۱۹- ۲۰ قانون مدنی) تقسیم مال به منقول و غیر منقول در فقه اسلام هم از دیر باز مساله شناخته شده اى است. (رک. غیر منقول)


مال ودعى
 (مدنی- فقه) مال مورد امانت در عقد ودیعه را گویند.


 (رب) المالى
 (فقه) صاحب مال راگویند در منقول و غیر منقول.


مالانص فیه
 (فقه) - موردى از مسائل زندگى قضائى افراد که مقنن نسبت بآن مورد قانونى وضع نکرده باشد. مرادف سکوت قانون است. در فقه امامیه وآن دسته از فقهاء عامه که قیاس را جائز نمیدانند عقیده این است که (مالانص فیه) اساسا وجود ندارد و در هرموردى اگر نص خاص نباشد دست کم نص عام وجود دارد (مکتب قدیم فرانسه هم همین طور بود) فقهاء اصولى امامیه عقیده بوجود مالانص فیه بعلت بروز حوادث تاریخى که مانع انتشار وبقاء پاره اى ازمقررات لازم شده هستند نهایت اینکه از حیث تئورى معتقدند که در موارد مالانص فیه باید با اصول عملیه (که نوعى فروض قانونى هستند) راه حل را بدست آورد نه با قیاس. (رک. قیاس)


مالتوزیانیسم Maltthusianisme
روش و عقیده مالتوس دانشمند اقتصادى که مى اندیشید نفوس انسانی به تصاعد هندسی (۱- ۲- ۴- ۸-۱۶...) زیاد میشود ولى مایحتاج زندگى به تصاعد عددى (۱- ۲- ۳- ۴- ۵...) افزوده میشود و در نتیجه جنگ وتباهى اجتناب ناپذیر خواهد بود مگر اینکه آنان که توانائى تشکیل خانواده را ندارند خوددارى کنند! اگر قرار باشد سخن غیر عملى گفته شود بهتراست لااقل سخن غیر عملى اخلاقى بگویند مثلا (باغمض عین ازصحت و سقم مقدمات) گفته شود جوامع بشرى با دادن حق تولد مثل بهمه آنرا تحت نظم متناسب با اقتصاد خود در آورند و عواملى که درجهان بهدر میرود صرف توسعه تولید مواد غذائی و لوازم اولیه زندگى در سطح جهانی گردد اگر بشر باین حد برسد تازه رشد انسانیت و غلبه بر فساد اخلاقى بصورت امید معقولى در میآید.


مالک
در معانی ذیل بکار مى رود:
الف - صاحب ملک؟ (رک. ملک)
ب - صاحب مال غیر منقول اعم از زمین وغیرآن.
ج- صاحب اراضی.
د- صاحب سرمایه در عقد مضاربه (ماده ۵۴۶- ق- م).
 ه - کسیکه مال او راعاقد فضولى بمعرض معامله گذاشته است (ماده ۲۴۸ ق- م).
و- در قانون اصلاحات ارضی ۱۹- ۱۰- ۴۰ کسى است که داراى زمین باشد بدون اینکه شخصأ بکشاورزی اشتغال داشته باشد.


مالک رسمى
 (ثبت) مالکى که بموجب سند مالکیت و باستناد ماده ۲۲ قانون ثبت مالک شناخته میشود ولو اینکه درواقع مالک نباشد (ماده ۲۲ قانون ثبت).
مالک رقبه Nu proprietaire
 (فقه) کسیکه مالک عین غیرمنقولى است. در فقه و غیر آن گاهى این اصطلاح در مقابل کسى بکار مى رود که حق انتفاع در آن دارد ویا حق دیگرى درآن دارا باشد ما نند حق وثیقه در رهن وبیع شرط.


مالک مشاع indivisaire
 (مدنى) کسیکه درملک مشاعى سهیم است. (رک. اشاعه).


مالک مفروز
 (مدنى- فقه) مالک مشاع هرگاه سهمش را مفروزکند بتراضی یا بحکم دادگاه. او را مالک مفروز مى نامند.


مالکیت Propriete
 (مدنی) حق استعمال و بهره بردارى و انتقال یک چیز بهر صورت مگر درمواردى که قانون استثناء کرده باشد. ماده ۳۰-۳۱ (رک. ملک)
درقانون مدنی، ما مالکیت فقط درمورد عین استعمال شده است (ماده ۲۹ ق- م). (فقه) هر سلطه قانونی را ملک نامند و مالکیت صفتى است که از این نظر بکار مى رود لذا گفته اند مالکیت خانه – مالکیت حق تحجیر- مالکیت منافع- مالکیت بضع - مالکیت حق اختصاص و غیره.


مالکیت اجتماعى
رک. مالکیت جمعى


مالکیت اختصاصى
رک. مالکیت شخصى


مالکیت ادبى و هنرى Propriete artistique et litteraire
حق استفاده مالى و انحصارى و موقت هنرمند یا نویسنده از هنر یا نوشته خود (قانون قرارداد حمایت تصدیقنامه هاى اختراع وعلائم صنعتى وغیره بین ایران و آلمان مصوب -۱۳ - ۸ -۳۰۹ - دوره ششم قانونگذارى صفحه ۳۱۶ وقانون عهدنامه صلح با دولت ژاپن- ماده ۱۵- جلد اول دوره ۱۸ قانونگذارى- صفحه ۵۵۹.)


مالکیت اشتراکى
رک. مالکیت جمعى


مالکیت تملک
مرادف (ملک ان یملک) است. (رک. ملک ان یملک)


مالکیت جمعى collective Propriete
اختصاص تملک وسائل تولید به جامعه. مالکیت اشتراکى هم بآن گفته میشود.


مالکیت حق تالیف Propriete litteraire
 (مدنی) اختیار قانونى نویسنده در مورد استفاده مالى از اثر قلمى خود در مدتی که قانون معین کرده است.


مالکیت حقوق صنعتى Propriete industrielle
 (مدنی) اختیار قانونی مخترع نسبت باستفاده مالى از اختراع خود و نیز اختیار قانونى استفاده از علامت فابریک ویا اسم تجارتی ویا هر نوع امتیاز.
 مالکیت خصوصى
رک. مالکیت شخصى


مالکیت سرقفلى Propriete commercial
 (تجارت) مالکیت بازرگان نسبت به سرقفلى که تحت اختیاراو است. (رک. سرقفلى)


مالکیت شخصى
حقى است که بموجب آن (على القاعده) افراد بتوانند بنفع خود سلطه مالکانه بر اموال داشته باشند. درهمین معنى اصطلاحات مالکیت خصوصی مالکیت اختصاصى، مالکیت فردى هم بکار مى رود. (رک. مالکیت فردى)


مالکیت صنعتى
حق استفاده انحصارى استعمال هر نوع وسیله (خواه اسم تجارتی یا علامت یا مدل یا ورقه اختراع باشد یا هرچیز دیگر) براى جمع کردن مشتریان.


مالکیت فردى
 تملک یک یا چند عامل از عوامل تولید بتوسط اشخاص در حقوق خصوصی.


مالکیت مافى الذمه ConFusion
 (مدنی- فقه) اجتماع دو عنوان دائن و مدیون دریک شخص نسبت بیک دین موجب میشود که آن شخص مسلط برذمه خود گردد و این سلطه قانونی را که شخص برذمه خود دارد مالکیت مافى الذمه نامند و آن شخص را مالک مافى الذمه گویند مثل اینکه کسى بپدر خود مدیون باشد و پس از فوت پدر تمام ترکه از دیون و اموال و مطالبات باو منتقل شود در اینصورت او مالک مافى الذمه خود خواهد شد (ماده ۳۰۰ قانون مدنى).


مالکیت هنرى
رک. مالکیت ادبى و هنرى


مالم یجب
 (فقه) پدیده حقوقى که هنوز موجود نشده است مثلا اسقاط مرور زمان قبل از مضى زمان معین صحیح نیست. (رک. اصطلاح شماره ۳۳۷۷) روی این قاعده ضمان مالم یجب (اصطلاح شماره ۳۳۷۷) ساخته شده است مثلا براین قاعده ضمان ضامن از دین و خسارت تاخیر تادیه آن صحیح نیست زیرا درموقع عقد ضمان، از طرف مدیون تاخیرى نشده که تا نسبت بآن بتوان ضامن شد لکن از تاریخى که مضمون له دین را قانونا ازضامن مطالبه کند و او در پرداخت آن مسامحه ورزد بعلت تأخیرى که ضامن مى کند (نه بعلت ضمان خسارت) باید خسارت بدهد.


مالیات impot (contribution)
سهمى است که بموجب اصل تعاون ملى و بروفق مقررات هریک از سکنه کشور موظف است که از ثروت و درآمد خود بمنظور تامین هزینه هاى عمومى و حفظ منافع اقتصادى یا سیاسی یا اجتماعى کشور بقدر قدرت و توانائی خود بدولت بدهد. (رک. عوارض)


مالیات اربابى
اصطلاح قدیمى و مربوط بمالیات املاک اربابی (در مقابل خالصجات) است که مطابق قانون ۲۰-۱۰-۱۳۰۴ بصورت ۳۵۵ درصد وصول میشد (مجموعه رسمی ۱۳۱۳- صفحه ۲۷۶).


مالیات ارضى
مالیاتی که از اراضی زراعتى گرفته میشد وبحسب نوع زراعت، فرق میکرد. اسم دیگر آن خراج است. سعدى گوید:
کس نیاید بخانه درویش که خراج زمین وباغ بده


مالیات ایلات
 (رک. مالیات بر اشخاص)


مالیات بر ارث
مالیاتى است که بموجب قانون مالیات بر ارث و طبق تعرفه مندرج در همان قانون ازترکه گرفته مى شود.


مالیات بر اشخاص
 (مالیه) مالیاتی که بر شخصى بعنوان اینکه وجود خارجى دارد (بدون توجه بوضع درآمد او) گرفته مى شد در همین معنى مالیات سرانه - مالیات سرشمار- باج شخصی جزبه بکار رفته است و مالیات ایلات و مالیات خانوارى هم نوعی از مالیات بر اشخاص بوده است (قانون الغاء مالیاتهاى صنفى ومالیات سرشماری مصوب ۳۰-۹-۱۳۰۵). (رک. مالیات بر اموال)


مالیات براموال
 (مالیه) مالیات بر مال ودر آمد اشخاص است کسیکه مالى ودرآمدى ندارد مشمول مقررات مالیات نیست. در مقابل مالیات بر اشخاص استعمال میشود. (رک - مالیات بر اشخاص)


مالیات بر درآمد
مالیاتی است که بر عوائد اشخاص طبیعى و حقوقى بسته میشود. اصطلاح مالیات بر عایدات هم بهمین معنى است. (رک. در آمد)


 مالیات بر عایدات
 (رک. مالیات بردرآمد)


 مالیات بر مصرف
الف- مالیاتی که برکالاهای مصرفى بسته
ب- مالیاتی که بر میزان مصرف هر شخص بسته شود.


 مالیات تصاعدى
 (رک. مالیات نسبى)


 مالیات جنسى
نوعى از مالیات مستقیم و ارضی که از محصول زمین (جو یا گندم وغیره) گرفته مى شد.


 مالیات جنگى
 (رک. حق مصادره)


مالیات حراج
 بمعنی حق حراج است. ماده ۳۴ قانون (رک. حق حراج)


مالیات خانوارى
رک. مالیات بر اشخاص
مالیات سرانه
رک. مالیات بر اشخاص


مالیات سرشمار
رک. مالیات بر اشخاص


مالیات شخصى
 (مالیه) مالیاتی که بشخص یا به مجموع دارائی و درآمد او تعلق گیرد این معنى اعم ازمالیات سرانه (یا مالیات بر اشخاص) است. (رک. مالیات بر اشخاص)


مالیات صنفى
 (مالیه) نوعى مالیات است که قبلا بطور مقطوع پیش بینى شده وبین رؤساء اصناف با موافقت آنها تقسیم شده و رئیس صنف سهمیه خود را بین اعضاء صنف به تناسب توانائی مالى تقسیم مى کرد.


مالیات عمومى بر درآمد
مالیاتی است که بردرآمد خالص سالانه هر فرد تعلق می گیرد.


مالیات غیر شخصى
 (مالیه) مالیاتی که به بعضى اشیاء واموال درموقع تولید یا حمل و نقل و یا زمان مصرف تعلق گیرد بدون در نظر داشتن وضع مالى صاحبان آنها. از این قبیل است مالیات برمال التجاره و مالیات بر اسناد حاکی از نقل و انتقال اموال. مالیات وضعى را هم درهمین معنی بکار برده اند.


مالیات غیرمستقیم
مالیاتى که از اموال مصرفى بمناسبت عملى از قببل تولید و توزیع و صدور و ورود گرفته میشود و مؤدى مالیات در نتیجه آنرا ازمصرف کننده واقعى یاکسیکه قرار مالیات بر او است مى گیرد. در حقیقت تکلیف پرداخت آن، بطور غیر مستقیم متوجه مصرف کننده است.
درمقابل مالیات مستقیم استعمال مى شود. (رک. مالیات مستقیم)


مالیات مستقیم
مالیاتی که تکلیف پرداخت آن متوجه کسى است که قرار مالیات (ازقبیل قرار ضمان) هم براو است ومؤدى راهى براى تحمیل آن بغیر ندارد.


مالیات مضاعف
 (مالیه) هرگاه ازماخذ مالیات دویا چند برابر مالیات اخذ شود مالیات را مضاعف نامند و بهتر است مالیات مکرر نامیده شود.


مالیات نزولى
مالیاتی که نرخ نسبى آن بطرف نزول است بر خلاف مالیات تصاعدى.


مالیات نسبى
 (مالیه) مالیاتى است که تغییرمقدار ماخذ مالیات در تعرفه و نرخ مالیات تاثیرى نکند بعکس مالیات تصاعدى که تغییر مقدار ماخذ مالیات موجب تغییر تعرفه و نرخ مالیات خواهد بود. (رک: نرخ مالیات)


مالیات نقدى


مالیات مستقیم ارضى که بجاى گرفتن جنس محصول (مالیات جنسى) وجه نقد گرفته شود.


مالیات نیمه شخصى
مالیاتی است که بر بهره شخص ازکارمعین یا چیز خاص بسته شود بدون در نظر داشتن توانائى مالى او مانند مالیات از مزد و حقوق و استفاده هاى کشاورز از کار خود وما نند اینها. ازاین قبیل است مالیات برزمین و خانه و برگهاى بها دار و وسیله نقلیه.


مالیات وضعى
رک. مالیات غیر شخصى


 (نرخ) مالیات
رقمى است که میزان قابل برداشت ازمال مورد اخذ مالیات را طبق نسبت معینى بدست مى دهد.


مالیه
الف - اداره و وزارتخانه عهده دارگرد آورى در آمد و بازرسى اجراء بودجه کشور. درهمین معنی (دارائى) بکار مى رود.
ب- علم مالیه را بطور اختصارمالیه گویند و آن علمى است که از اصول و قواعد و وسائل تهیه درآمد براى تامین هزینه سازمانهاى عمومى و اصلاحات اقتصادى و اجتماعى و سیاسى کشور بحث مى کند.


مالیه عمومى Finances publiques
مجموعه اسباب و وسائل وطرق فنى و حقوقى مربوط بامور وفعالیت مالى اشخاص حقوقى حقوق عمومى.


مانده
 درلغت بمعنى خسته و از حرکت ایستاده وبقیه راگویند در اصطلاح حسابدارى و بانکى تفاوت جمع پرداختى ودریافتى یک حساب را گویند.
در اصطلاحات ذیل بکار رفته است:


مانده بدهکار
هرگاه دریافتى یک حساب بیش از پرداختى باشد تفاوت دریافت و پرداخت را مانده بدهکار نامند.


مانده بستانکار
هرگاه پرداختى یک حساب بیش از دریافتى آن باشد تفاوت دریافت وپرداخت را مانده بستانکار نامند.


مانع
 (فقه) هرچه که از تحقق یافتن اثر چیز دیگرى جلوگیرى کند در مقابل مقتضى استعمال میشود. (رک. مقتضى)


مانع اغیار
درتعریف ماهیت یک موضوع باید تعریف دو شرط ذیل را دارا باشد:
الف - جامع افراد با شد یعنى تعویف طورى باشد که همه نمونه ها و مصادیق مورد تعریف را در برداشته باشد و چیزى را فرونگذارد وگرنه گفته خواهد شد که تعریف جامع افراد نیست یعنى همه مصادیق مربوط را در برندارد.
ب- مانع اغیار باشد یعنى تعریف باید شامل امورى که مربوط بمورد تعریف نیست شود مثلا ماده ۳۳۸ ق- م درتعریف بیع مانع اغیار نیست زیرا شامل انتقال منافع معدن بعوض معلوم مى باشد زیرا منافع معدن، عین است و انتقال عین بعوض معلوم بموجب ماده مزبور بیع است در حالیکه عرفا آنرا اجاره میدانند نه بیع.


مانع سبب
 (فقه) هر صفت وجودى که مانع تحقق فلسفه یک سبب از اسباب قانونی گردد چنانکه قتل در شرع سبب قصاص است ولى اگر قاتل پدرکسى باشد که حق قصاص، یافته صاحب این حق نمیتواند پدر خود را بعنوان قصاص بکشد زیرا ابوت عبارت است از یک صفت وجودى که مانع تاثیر سبب (از حیث قصاص) است) قواعد شهید - ص ۲۱) (رک. سبب)


مانعة الجمع
دو چیزکه باهم دریکجا جمع نشوند مانند وثیقه عینى غیر منقول یا منقول که با وثیقه ذمه اى (مانند ضامن) بحکم مواد ۳۴- ۳۹ قانون ثبت جمع نمیشوند (ولواینکه بعضى اسناد در عمل بر خلاف این نظر تنظیم شده است) ولى رفع این دو، شدنی است مثل دینى که نه وثیقه عینى دارد نه وثیقه دینى (ماده ۲۴۱ قانون مدنى) در مقابل مانعة الخلو بکار مى رود. (رک. مانعة الخلو)


مانعة الخلو
دو چیزکه نفى هر دو باهم میسر نیست مثلا عقد معینى را اگر درنظربگیرید نمیتوان دو صفت تشریفاتی بودن و رضائى بودن را ازآن عقد نفى کرد زیرا یک عقد یا رضائی است ویا تشریفاتی. این دو وصف هم مانعة الجمعند و هم مانعة الخلو یعنی نه جمع آنها میسر است و نه رفع آنها.


مانیفست
 (مالیه- حقوق بحرى) سندى که ممضى بامضاء ناخدا بوده وباید بماموران گمرک نشان داده شود و جنس و مارک و شماره کالاهائى را که به بندر وارد میشود متضمن است Manifeste d، entr? (یا اظهاریه ورودى).


ماه
ماه مطابق با ماه شمسى است وکسرى آن از قرار ماهى سى روز حساب میشود یعنی ماه ۳۱ روزه همان ۳۱ روزحساب میشود و ماه ۲۹ روزه همان ۲۹ روز ولى کسور ازماهها بماخذ ماهى ۳۰ روز حساب میشود. عبارت ماده ۶۱۲ دادرسی مدنى تعقید معنوى دارد. (دانشنامه حقوقى- جلد اول- صفحه ۵۳۳)


ماهانه
رک. شهریه


ماهوى
در لغت بمعنی امر مربوط باساس وریشه وذات هر چیز وهر کار را گویند مثلا بحث ماهوى یعنی بحث مربوط باصل کار نه فروع آن. در علم حقوق در ترکیبات ذیل بکاررفته است:


 (دادگاه) ماهوى
 (دادرسى) در مقابل فرجام (دیوان کشور) بکار رفته است و شامل مرحله نخستین و پژوهش مى باشد. (رک. ماهیت)


 (رسیدگى) ماهوى (دادرسى)
الف - در مقابل رسیدگی فرجامى بکارمى رود و شامل رسیدگى هاى دادگاه نخستین وپژوهشى است.
ب- قسمتى از رسیدگى دادگا ههای ماهوى که موجب فصل خصومت بطورمستقیم (کلا یا بعضآ) مى باشد. (رک. ماهیت)


 (قانون) ماهوى
رک. ماهیت- قانون ماهیتى


ماهیت
این اصطلاح که از افزودن (ت) و تشدید یاء به آخر جمله (ماهى؟) بمعنى (چیست آن) فراهم آمده است درفارسی بآن گوهر
 (و در معرب آن جوهر (گفته میشود از نظر فلسفى عبارت است از محمول بلاواسطه بر چیزى که تمام نماى آن باشد چنانکه گفته اند:) ماهیة الشیئى تمام مایحمل على الشیئى حمل مواطاة من غیر ان یکون تابعالمحمول آخر.) این تعریف که خلاصه آن در بالا گفته شد با وجود درستى ابهام دارد یا دست کم براى کسیکه سالها فلسفه نخوانده باشد دشوار است. فرق ماهیت با حقیقت آن است که در ماهیت، لحاظ هستى و نیستی نمیشود ولی حقیقت، بامور موجود اطلاق میشود چنانکه پیش از پدید آمدن هواپیما یا بیمه استعمال حقیقت بیمه یا حقیقت هواپیمادرست نیست ولى استعمال ماهیت بیمه یا ماهیت هواپیما درست است. تعریف ماهیت در فلسفه از دشوارترین مباحث است بطوریکه باذکر یک یا چند
تعریف براى نا آشناى بفلسفه درک آن دشوار است مانند این تعریف: ;Essence d، un genre ensemble des proprietes qui le definissent (یعنى گوهریک نوع ; مجموع مختصات و مشخصاتى است که اورا متمایز ازنوع دیگر مى کند). در اصطلاحات حقوقى در معانى ذیل بکار رفته است:
الف - قسمتى از دعوى که اظهار نظر دادگاه در آن قسمت دعوى را مستقیما (کلا یا بعضآ) فیصله دهد (فصل خصومت) این را ماهیت دعوى مى گویند ودر ماده ۱۵۴ دادرسى مدنی بهمین معنى بکار رفته است و هم چنین است ماهیت دعوى مذکور در ماده ۱۹۷ قانون مذکور و بطورکلى در فصل ایرادات. مقصود از ذکر کلمة (مستقیمآ) این است که امثال قرار رد دعوى بعلت مرور زمان خارج شود زیرا درچنین موردى مستقیمأ در نفس دعوى اظهار نظر نشده است و درحقیقت بطور غیر مستقیم دعوى ازدادگاه خارج شده و بنظر دقیق در واقع فصل خصومت نشده است بلکه بحکم قانون، خصومت غیر قابل استماع وغیر قابل رسیدگى تشخیص شده است (ماده ۷۳۱ قانون آئین دادرسی مدنى).
ب- آن قسمت ازشرح دعوى (که بعنوان جریان کار و مانند آن در دادنامه نوشته میشود) که شامل بیان اسم اصحاب دعوى و اقامتگاه آنان و اموریکه منشاء دعوى شده است مى باشد این قسمت را در اصطلاحات خارجىpoint de fait و نیز elemente de fait و Question de fait مینامند و در اصطلاحات آئین دادرسی ما بآن ماهیت دعوى گفته شده است (ماده ۵۵۱ دادرسى مدنی) و دادگاه نخستین وپژوهش را باعتباراین معنی دادگاه ماهوى مى نامند و رسیدگى آنها را رسیدگى ماهوى گویند و بهمین لحاظ است که فرجام را دادگاه غیرماهوى نامیده اند ورسیدگى فرجامى را رسیدگی غیرماهوى نام داده اند ومقصود ازماهیت د رماده ۷-۸ آئین دادرسى مدنی همین است. در مقابل ماهیت دعوى باین معنی در اصطلاحات خارجى question de droit و point de droitمعنی دادگاه ماهوى مى نامند و رسیدگى آنها را رسیدگى ماهوى گویند و بهمین لحاظ است که فرجام را دادگاه غیرماهوى نامیده اند ورسیدگى فرجامى را رسیدگی غیرماهوى نام داده اند ومقصود ازماهیت د رماده ۷-۸ آئین دادرسى مدنی همین است. در مقابل ماهیت دعوى باین معنی در اصطلاحات خارجى question de droit و point de droit بکار رفته است و ترجمه اى از این اصطلاح در حقوق ما (ماده ۵۵۸ دادرسى مدنی) نداریم میتوان با نوعى از استفاده از مصطلحات علم فقه آنرا (قسمت حکمى) (در مقابل قسمت موضوعى) نامید و برخى آنرا مسائل قانونی گفته اند که نارسا است بهر حال قسمت حکمى یا مسائل قانونی (در مقابل ماهیت دعوى) عبارت است از قسمتى از شرح دعوى که شامل مستندات وادله متداعیین و طرفین دعوى (ویا امر حسبى) وخلاصه مسائل معروضه و مورد ترافع دردادگاه مى باشد دیوان کشور باید این قسمت را مورد توجه قرار داده ومصب نقض وا برام قرار دهد مثلا اگر مفاد یک سندعادى مردد بین انتقال طلب و اقرار باشد تفسیر دادگاه ماهوى از این سند عادى (که در نتیجه موضوع آنرا ملحق به انتقال طلب یا اقرارکند) مربوط بماهیت دعوى است و فرجام در این قسمت وارد نمیشود اما اگر دادگاه ماهوى مفاد سند را اقرار تلقى کند ولى احکام اقرار را بر آن مترتب نسازد فرجام ازاین حیث باستناد ماده ۵۵۸ دادرسی مدنى حق نقض حکم را دارد.
 ج- آنچه که مربوط به ذات حق یاعمل حقوقى (عقد- ایقاع- اقرار و ما نند آن) است در این معنى کلمة Fond (بصورت مفرد) در مقابل Forme بکار مى رود. در این معنى می گویند قانون شکلى و قانون ماهوی مثلا قانون مدنى یک قانون ماهوى است و قانون آئین دادرسى مدنی یک قانون شکلی.
د- گاهى بجاى ماهیت کلمه متقارب با آن یعنى ذات استعمال میشود آن چنانکه در عبارت صلاحیت ذاتی (ماده ۱۹۷ دادرسى مدنى) بکار رفته است. این جا ذاتى در مقابل نسبى است یعنى آنچه از دعاوى ویا امور حسبى که یک دادگاه بحسب ادارى یا مدنی یا کیفرى بودن و بحسب اختصاصى یا عمومى بودن وبحسب بدوى یا پژوهشى بودن صالح براى رسیدگى آن است. (رک. فرجام ماهوى)


ماهیت حقوقى
ماهیتى که از جمله پدیده هاى حقوقى است مانند بیع، رهن، دولت، ملت، شهردارى و غیره. درمقابل ماهیات غیر حقوقى مانند شجاعت، کذب، وجود، عدم، اکسیژن، ئیدرژن، تب و امثال آنها استعمال مى شود.


ماهیت دعوى (دادرسى)
الف- قسمتى از دعوى که اظهار نظر دادگاه درآن قسمت دعوى را کلا یا بعضأ بطورمستقیم فیصله دهد (فصل خصومت) ماده ۱۵۴- ۱۹۷ دادرسی مدنى.
ب- قسمتى از شرح دعوى (گردش کار یا جریان دعوى) که درآن اسم واقامتگاه اصحاب دعوى و اموریکه منشاء دعوى شده است ذکر میشود point de fait (رک. ماهیت)


ماهیت عرفى
ماهیتى است حقوقى که نه در قانون تعریف شده است و نه امکان دارد که از مواد مختلف قانون تعریف آن استخراج شود در اینصورت تصورى که درعرف مسلم ا زچنین ماهیتى شده است معتبر بوده وماهیت عرفی نامیده میشود. فقهاء آنرا حقیقت عرفیه


 ماهیت قانونى
ماهیتی است از ماهیات مربوط بعلم حقوق که قانونگذار درقانون آنرا تعریف کرده است مانند تعریف مال غیر منقول در ماده ۱۲ ق- م و تعریف سند مالکیت معارض در ماده سوم لایحة اشتباهات ثبتى واسناد مالکیت معارض. در فقه آنرا (حقیقت شرعیه) گویند.


ماهیت مستنبط از قانون
ماهیتى است مربوط بعلم حقوق که در قانون تعریف نشده است اما از اجتماع چند ماده ودر نظرگرفتن موارد استعمال قانونگذار و یا بکمک مبانى حقوت میتوان تعریف آن ماهیت را استخراج کرد مانند ماهیت جلسه دادرسی که از مجموع مواد ۱۶۵- ۱۸۴- ۱۳۰- ۱۸۵- ۳۷۲ ۴۳۹- ۱۲۵- ۱۴۴ قانون آئین دادرسى و ماده ۴۵ قانون امور حسبى میتوان دانست که جلسه دادرسى عبارتست ازیک وضع قانونى که دست کم قائم موجود یک دادرس (یا قائم مقام قانونی وى که متصدى جلسه است) و مسبوق بجریان تشریفات مخصوص قانونی است حضور اصحاب دعوى یا وجود دادگاه و یا رسیدگى بماهیت دعوى و نیز ترافعی بودن دستور جلسه شرط تحقق جلسه دادرسى نیست.


 (دفاع در) ماهیت
دفاع خواننده در اساس موضوع دعوى در مقابل ادعاء مدعی در مقابل ایراداتی که خوانده میتواند بکند استعمال شده است. (رک. ایراد)


مایملک
 (مدنی - فقه) قسمت مثبت از دارائی شخص را گویند. شامل دیون نمیشود (ماده ۳۰ قانون مدنى).


مباح
 (فقه- مدنی) چیزى که ترک وفعلش جائز است. در فقه آنرا در مقابل واجب - حرام- مستحب- مکروه قرار میدهند و در حقوق مدنی آنرا در مقابل امر ونهى (قوانین الزامى) قرار داده اند زیرا در حقوق مدنى مستحب ومکروه وجود ندارد و این دو نوع در حقیقت ملحق بمباحات هستند. (ماده ۹۲ ق - م).
مجموع واجبات و محرمات را الزامات قانونی یا تکلیف قانونى مى گویند میزان مباحات وتعداد آنها به تنهائى بمراتب بیشتر از الزامات قانونى و مستحبات و مکروهات است و از همین مقایسه اصالة الاباحه (اصل اباحه) کشف شده است زیرا الزامات قانونى ومستحبات و مکروهات وارد برمباحات هستند ومادام که دلیلى بر وجوب یا حرمت یا استحباب یاکراهت نباشد اباحه حاکم است. اصل اباحه از اصطلاحات فقهی است و


مبادى حقوق elements juridiques
مبادى حقوق تصورات و تصدیقاتى است که قبلا باید دانسته شود تا راه آموزش علم حقوق برطالب این علم گشوده گردد این مبادى دوقسمند:
الف - مبادى تصورى ما نند فهمیدن ماهیت حق- عقد- ایقاع- اجاره ـ بیع – بیمه و اصطلاحات علم حقوق.
ب - مبادى تصدیقی مانند اصل آزادى اراده- اصل اباحه و نظائرآنها.


مباشر
الف- کسیکه از طرف مالک بطور مستمر (بدون توقیت) اداره اموال او را تصدى مى کند (ماده ۷۴۶ آئین دادرسی مدنی)
ب- بمعنى ضابط است) رک. ضابط (.
ج- در مقابل سبب بکار می رود. (رک. سبب)


مباشرت
الف - اداره یا دائره اى که لوازم کار و اثاث مورد نیازیک سازمان دولتى یا عمومى را تهیه کند. اسم دیگر آن کارپردازى و ملزومات است.
ب- انجام دادن یک عمل حقوقى شخصأ بدون تعیین نائب و نماینده و وکیل چنانکه گویند حاکم دادگاه خود باید مباشر امر رسیدگى شود و به عضو على البدل ارجاع کار نکند.


مبانى قضائى
 (دادرسی) امور ذیل راگویند.
الف - اصول و قواعد مذکور در آئین دادرسی، در حدود بند سوم ماده ۵۹ قانون آئین دادرسی مدنى.
ب- بدیهیات اولیه ولواینکه در مقررات دادرسى مذکور نباشد ما نند تنجزخواسته (ماده ۵۵۱ دادرسى مدنی).


مبایعه
 (فقه) بمعنى بیع است. این کلمه کم استعمال میشود. (رک. بیع)


مبدل (فقه)
 چیزى که از طرف ایجاب کننده (در عقد معوض) بطرف وى داده میشود مانند مبیع درعقد بیع ومنافع عمن مستاجره درعقد اجاره. مرادف معوض است (رک. معوض).
 اصطلاح بالا در مقابل بدل (بمعنی عوض) استعمال میشود.


مبرات مطلقه
هرعمل حقوقى مبنى بر احسان عام را گویند مانند وصایاى عمومى و اوقاف عمومی و حبس عام. گاهى آنرا بریات عمومیه (ماده ۹۱ قانون مدنی) گویند (ماده ۲۹ قانون ثبت و ماده ۴۳ قانون اوقاف ۱۳۱۴).


مبعوثان
اصطلاح خلاصه شده از اصطلاح مجلس مبعوثان است. (رک. مجلس مبعوثان)


مبیع
 (مدنى- فقه) عین موجود در خارج ویا عین کلى درذمه که بعنوان معوض و بانتظار دریافت عوض معلوم بطرف تملیک میشود (ماده ۳۳۸- ۳۵۰- ۳۵۱- قانون مدنی) دراصطلاح دیگر آنرا مثمن گویند (ماده ۱۹۷ ق – م). درعقد صلح اگر دومال مبادله شود هیچیک جنبه معوض را ندارد بلکه صرفا هریک بدل دیگرى است واز همین روعقد صلح که صرفا یکنوع تسالم و توافق است با عقد بیع فرق مى کند.


مبیع شرطى
 (مدنى- فقه) مبیع در بیع شرط را مبیع شرطى گویند چنانکه بایع را در این بیع بایع شرطى و مشترى را مشترى شرطى مى نامند.


 (جهـل به) مبیع
 (مدنی- فقه) جهل بمقدار مبیع یا بوصف مبیع ویا بعنوان مبیع را گویند (ماده ۳۴۲ ق- م).


مبین (فقه)
عبارتی که ظهور در معنائى دارد.


متباینین
دو چیزکه بکلى با هم اختلاف داشته و قدر مشترکى بین آنها نباشد مانند حبس و وقف. حکم تمیزی شماره۵۵۵ مورخ ۱-۴-۱۳۲۵ مى گوید (حبس و وقف دو عنوان جداگانه است و حداقل و اکثر در آنها نیست تا بتوان اخذ بقدر متیقن نمود بنابراین استناد دادگاه بماده ۱۳۱۷ قانون مدنى و اتخاذ قدر متیقن ازگواهى گواهان صحیح نخواهد بود.).
مثال دوچیزکه در آنها حداقل و اکثر باشد ماده ۲۲۵ قانون تجارت است که مبلغى در برات یکبار بحروف ویکبار بعدد نوشته شده و بین آنها اختلاف باشد که دراینصورت اقل را ملاک قرارمیدهند. اصطلاح متباینین در مقابل (اقل واکثر) قرار مى گیرد. اصل این اصطلاحات از فقه گرفته شده است.


 متبوع Commettant
کسى که دیگرى را تحت نظر خود بکارى وادارکند مانند صاحب خانه نسبت به کلفت و نوکر و باغبان.


متجزى
 (فقه) کسیکه توانائى استنباط احکام شرعی همه موضوعات را که باو عرضه میشود نداشته باشد. چنین شخصى را مجتهد متجزى گویند در برابر کسیکه توانائى استنباط احکام شرعی همه موضوعاتى را که باو عرضه میشود داشته باشد و او را مجتهد مطلق گویند، اولى مبتدى در اجتهاد است و دومی منتهى در آن. اگراجتهاد بالفعل را در نظر بگیریم تقسیم به مطلق ومتجزى در آن راه ندارد زیرا هر مجتهد بالفعل متجزی است و مسائل علم حقوق بقدرى زیاد است که هیچکس در تمام عمر خود نمیتواند در همه مسائل علم حقوق عملا اجتهاد کند.


متحد المآل
رک. بخشنامه


متخاصم
 (بین الملل عمومى) افراد قشون منظم دولت و داوطلبان جنگى (درشرائط خاص) و اشخاصى که در قیام علیه دشمن شرکت کنند وشورشیان در جنگهاى داخلى که تحت فرماندهى فرمانده مطاع قیام کرده باشند وحکومت منظمى پدیدآورده باشند.


متخاصمین
گاهى به مدعى و مدعى علیه گفته میشود در این صورت بمعنى متداعیین یا اصحاب دعوى است.


متداعیین
رک. اصطلاح شماره۲۴۱۲


متدرج
 (فقه) در علم درایه بحدیثى گفته اند که کلام راوى با متن حدیث خلط شده باشد.


مترادف
دویا چند لفظ را گویند که معنى آنها یکى باشد مانند خوب و نیک و یاوه وژاژ. استعمال مترادفات در متن قوانین و مقررات و در عبارت رأى موجب ایجاد اشتباه است وبه پاره اى اشخاص دستاویز و بهانه مى دهد و شایسته است که ترک شود.


متروپل Metropole
الف - کشورى است که داراى مستعمرات یا تحت الحمایه یا سرزمین تحت قیمومت است درمقابل آن مستعمرات یا تحت الحمایه یا سرزمین تحت قیمومت، بکار میرود.
ب- خاک کشور مذکور را هم متروپل نامیده اند.


مترجم رسمى
کسیکه از طرف دادگسترى و بموجب مقررات و نظامات مخصوص مربوط بمترجمان بسمت مترجمى انتخاب و داراى پروانه مخصوص مترجمى باشد (ماده سوم قانون راجع بترجمه اظهارات و اسناد درمحاکم) و نظامنامه مصوب ۱۳۲۱ و اصلاحات آن درسال ۱۳۲۳- ۱۳۲۵


متروکات
 (فقه- مدنى) ترکه و ارث را گویند (اصطلاح قدیمی است).


متروکه
چیزى که ازآن چشم پوشیده و اعراض شده است. در معانی ذیل بکار رفته است:
الف- (فقه) زمینی که ملک بوده ومالک ازآن اعراض کرده است ما نند آبادیهائى که براثر زلزله بکلی ویران شده واهالى بکلی مهاجرت کرده و دست از آنها برداشته اند.
ب- اراضی که براثر توسعه معابر قسمت ناچیزى ازآنها درحاشیه معبر ما نده باشد بطوریکه نوعا مالکان ازآ نها دست برمیدارند و راضی با خذ قیمت کل زمین از شهردارى میشوند.
ج- کالائی که درگمرک وارد شده وظرف هشت ماه از تاریخ تسلیم مانیفست یا اظهارنامه اجمالى به گمرک برای منظورهاى مذکور در ماده ۱۴ قانون اصلاح تعرفه گمرکى ۱۰- ۴- ۳۷ اظهار نشده باشد و ازگمرک تحویل نگیرند کالاى متروکه محسوب است. (رک. مانیفست)


متشابه
 (فقه) - الف- هر لفظ یا عبارتی که نوعا در نتشخیص مراد گوینده آن شبهه اى در ذهن خلجان کند خواه اینکه بعد از تامل و بررسی و مراجعه وتفحص رفع شبهه شود خواه نشود (مثال قسم اخیر حروف مقطعه در اوائل سوره ها است. مثال قسم اول روشن است).
آنچه که تعریف متشابه برآن صدق نکند محکم است. غالب مؤلفان درتعریف محکم و متشابه بقدرى اختلاف نظر پیدا کرده اند که خود آیه راجع به محکمات ومتشابهات را هم در ردیف متشابهات قرارداده اند و حال اینکه مقصود این نبود که خود این آیه در ردیف متشابهات قرار گیرد (کلیات ابی البقاء ص ۳۱۱- ۳۱۲).
ب- در علم درایه هرگاه اسامى روات احادیث از حیث لفظ و نوشته متحد باشد و اسامى پدران آنها لفظا مختلف ولى خطا مشابه باشد (ویا بعکس یعنى اسامى پدران آنها از حیث لفظ ر نوشته متحد و اسامى فرزندان لفظا مختلف ولى خطا مشابه باشد) این حدیث را حدیث متشابه نامیده اند مانند بکربن زیاد (تشدید یاء) و سهل بن زیاد (بدون تشدید یاء).


متشبث
 (فقه) متصرف را گویند یعنى کسى که ید بر مالى دارد.


متصالح
 (مدنی- فقه) قبول کننده را درعقد صلح متصالح گویند (ماده ۷۵۲ ق- م).


متصالحین
طرفین عقد صلح راگویند.


متصرف
کسیکه مالى را در اختیار دارد خواه بعنوان مالکیت باشد خواه بعنوان دیگر ولو بطور غصب وتصرف غیر قانونی. (رک. تصرف)


متصرف با حسن نیت Posseseur de bonnefoi
کسیکه با حسن نیت وضع ید برمال غیر کند. (رک. حسن نیت)


متصرف بعنوان مالکیت
کسیکه متصرف درمالى است فرض قانون این است که تصرف او تصرف بعنوان مالکیت است و خود او متصرف بعنوان مالکیت است (ماده ۷۴۷ دادرسی مدنى و ماده ۱۱ قانون ثبت) و چنین تصرفى را تصرف ما لکانه نامند (تبصره ماده ۱۲ قانون ثبت).


متصل
 (فقه) درعلم درایه هریک از چهار قسم حدیث صحیح - حسن- موثق- ضعیف اگر اسناد آنان پیوست باشد (یعنى هریک از راویان حدیث آنرا از مافوق خود شنیده باشد ویا اگر نشنیده بجای شنیدن وضع دیگرى راکه قائم مقام شنیدن است دارا باشد مانند اجازه- مناوله وبهرحال واسطه ساقط نشده باشد) تا معصوم یا غیر معصوم آنرا تا آن غایت، متصل گویند و گاه موصول گویند.


متعارف
چیزى که معمول عرف است (ماده ۱۳۲ ق -م) متعارف ممکن است روش یا مفهوم باشد اولى را روش عرف و سیره عرف و بطور خلاصه عرف و نیز عرف وعادت نامند و دومى را متفاهم عرف و تفاهم عرف و فهم عرف نامیده اند.


متعاقدین
 (مدنى- فقه) طرفین عقد را گویند.


متعاملین
 (مدنى- فقه) طرفین معامله را گویند.


متعاهدین
 (بین الملل عمومى) طرفین قراردادهاى خارجى (که لااقل یکطرف آن یک دولت باشد) را گویند.


متعلق
شیئى و امر مورد رابطه و علاقه حقوقى راگویند مثلا اگرکسى مالک دوچرخه اى (کلیات ابی البقاء ص ۳۱۱- ۳۱۲).
ب- در علم درایه هرگاه اسامى روات احادیث از حیث لفظ و نوشته متحد باشد و اسامى پدران آنها لفظا مختلف ولى خطا مشابه باشد (ویا بعکس یعنى اسامى پدران آنها از حیث لفظ ر نوشته متحد و اسامى فرزندان لفظا مختلف ولى خطا مشابه باشد) این حدیث را حدیث متشابه نامیده اند مانند بکربن زیاد (تشدید یاء) و سهل بن زیاد (بدون تشدید یاء).


متشبث
 (فقه) متصرف را گویند یعنى کسى که ید بر مالى دارد.


متصالح
 (مدنی- فقه) قبول کننده را درعقد صلح متصالح گویند (ماده ۷۵۲ ق- م).


متصالحین
طرفین عقد صلح راگویند.


متصرف
کسیکه مالى را در اختیار دارد خواه بعنوان مالکیت باشد خواه بعنوان دیگر ولو بطور غصب وتصرف غیر قانونی. (رک. تصرف)


متصرف با حسن نیت Posseseur de bonnefoi
کسیکه با حسن نیت وضع ید برمال غیر کند. (رک. حسن نیت)


متصرف بعنوان مالکیت
کسیکه متصرف درمالى است فرض قانون این است که تصرف او تصرف بعنوان مالکیت است و خود او متصرف بعنوان مالکیت است (ماده ۷۴۷ دادرسی مدنى و ماده ۱۱ قانون ثبت) و چنین تصرفى را تصرف ما لکانه نامند (تبصره ماده ۱۲ قانون ثبت).


 متصل
 (فقه) درعلم درایه هریک از چهار قسم حدیث صحیح - حسن- موثق- ضعیف اگر اسناد آنان پیوست باشد (یعنى هریک از راویان حدیث آنرا از مافوق خود شنیده باشد ویا اگر نشنیده بجای شنیدن وضع دیگرى راکه قائم مقام شنیدن است دارا باشد مانند اجازه- مناوله وبهرحال واسطه ساقط نشده باشد) تا معصوم یا غیر معصوم آنرا تا آن غایت، متصل گویند و گاه موصول گویند.


متعارف
چیزى که معمول عرف است (ماده ۱۳۲ ق -م) متعارف ممکن است روش یا مفهوم باشد اولى را روش عرف و سیره عرف و بطور خلاصه عرف و نیز عرف وعادت نامند و دومى را متفاهم عرف و تفاهم عرف و فهم عرف نامیده اند.


متعاقدین
 (مدنى- فقه) طرفین عقد را گویند.


متعاملین
 (مدنى- فقه) طرفین معامله را گویند.


متعاهدین
 (بین الملل عمومى) طرفین قراردادهاى خارجى (که لااقل یکطرف آن یک دولت باشد) را گویند.


متعلق
 شیئى و امر مورد رابطه و علاقه حقوقى راگویند مثلا اگرکسى مالک دوچرخه اى باشد داراى حق مالکیتى است یعنی یک رابطه حقوقى او را به دوچرخه مرتبط مى کند و دوچرخه که مورد علاقه ورابطه حقوقى است متعلق حق مالکیت است.


 متعلق حق
 (مدنی- فقه) مورد تعلق یک حق معین را گویند مثلا اگر مالک خانه اى هستید آن خانه متعلق حق شما است.


متعلق حکم
 (فقه) - الف - فعل یا ترک که دستور مقنن ناظر بآن است مثلا جعل اسناد یا ساختن سکه تقلبى ویا تمرد از دستورآمر قانونى متعلق حکم قانون مى باشند. (رک. موضوع حکم)
ب- چیزى که در بود و نبود حکم مؤثر است وخود آن چیزنه موضوع حکم است و نه خود حکم (اصطلاح شماره ۱۹۵۶).


متعلق عقد
 (مدنى- فقه) آنچه که مورد توافق طرفین عقد واقع شده است مثلا مبیع وثمن هریک متعلق عقد هستند (ماده ۶۸۳ قانون مدنی).


متعه
 (مدنى- فقه) نکاح منقطع راگویند. (رک. نکاح منقطع)


متعهد
 (مدنى- فقه) کسیکه حق دینى بعهده دارد خواه برضاى خود آنرا بعهده گرفته باشد خواه بحکم قانون برعهده او دینى واقع گردد مانند مسئول مدنی.


 (شریک) متعهد Cooblige
کسیکه باتفاق مدیون و یا از راه تضامن با او ملزم بپرداخت دینى باشد.


متعهد له
 (مدنى- فقه) کسیکه منتفع ازتعهد دیگرى است. مرادف بستانکار- طلبکار- دائن است.


متفق و مفترق
 (فقه) در علم درایه، اگر روات احادیث ازحیث اسم واسم پدر) بهر مقدار یعنى یک پشت یا بیشتر (یکسان باشند این روایت را متفق و مفترق نامیده اند یعنى ازحیث اسم اتفاق دارند و ازحیث شخصى تمایز و افتراق دارند.


متقاسمین
 (مدنى - فقه) طرفین و شرکاء مال مشاع که در صدد تقسیم آن برآمده اند.


متقاعد
از مأموران دولت کسیکه به سن بازنشستگى رسیده و ابلاغ بازنشستگى او صادر شده باشد. (رک. تقاعد)


متقوم
 (فقه) بمعنى قیمى است که درمقابل مثلى استعمال شده است. (رک. مثلى)


متمتمع
 (فقه- مدنى) زوج را در نکاح منقطع متمتع گویند و زوجه را متمتعه (جامع الشتات- ص ۴۵۲).


متمم جعل
رک. نتیجة الاطلاق


متن
الف - در قوانین، عبارات مقنن را گویند.
 ب- در علم درایه عبارات حدیث را گفته اند.


متنازع فیه
مورد اختلاف و دعوى را گویند. خواسته اخص از متنازع فیه است زیرا وقتى که نزاع و دعوى بمراجع قضائى در لباس تشریفات دادرسى عرضه شد اسم آن خواسته یا مدعى به است.


متواتر
رک. خبر متواتر


متوجهات دیوانى
 (حقوق ادارى) درقدیم به تحمیلات مالى که ازطرف دیوان و دولت متوجه اشخاص و املاک و اموال مى شد گفته مى شد.


متوفى De cujus
 (مدنى) مورث- کسیکه مرده و مالى از او باقیمانده است.


متوقف
مرادف ورشکسته است (رک. ورشکستگى).


متولى
 (مدنى- فقه) کسیکه اداره امور موقوفه اى راعهده دار باشد (ماده ۷۵ قانون مدنى).


متهب (بکسرهاء) Donataire
رک. هبه


متهم. Accuse
کسیکه فاعل جرم تلقى شده ولى هنوز انتساب جرم باو محرز نشده است. در مقابل مجرم استعمال میشود (ماده ۱۴آئین دادرسی کیفرى).


متهم غائب Contumace (Contumax)
متهمى که بعلت عدم اطلاع ویا سرپیچى اراخطار دادگاه در جلسه دادرسى حاضر نشده باشد و حکم غیابى علیه اوصادر شود.


مثقال
از اوزان قدیم است درمعانى ذیل استعمال میشود:


مثقال شرعى
مساوى یکدرهم و سه هفتم درهم است (مثقال شرعى مساوى است با ده هفتم درهم) به ماخذ هرده درهم مساوى هفت مثقال. مقصود از درهم درهم شش دانقى است. (رک. دانق)
با ملاحظه آنچه که در دانق نوشته شد تبدیل مثقال شرعى به گرم آسان است. مثقال شرعى برابر ۱۸ نخود است. درمقابل مثقال صیرفى استعمال میشود (رک. مثقال صیرفى)
در تبدیل مثقال به قیراط اختلاف نظر فراوان دیده میشود. و مثقال شرعى را بیست قیراط گفته اند.


مثقال صیرفى
صیرف در لغت صراف درهم و دینار را گویند و مثقال صیرفى مثقال متداول صرافان را گویند و مثقال مذکور بیست و چهارنخود است یعنى یک ثلث از مثقال شرعى بیشتر است.


مثل
 (مدنی - فقه ۹مالى که اشباه ونظائر آن (رک. مثلى)


مثلى Fongibe
 (حقوق مدنى) برابر ماده ۹۵۰ قانون مدنی مثلى مالى است که اشباه و نظائرآن نوعأ زیاد و شایع باشد مانند حبوبات و نحو آن. و قیمى مقابل آن است معذلک تشخیص این معنى با عرف مى باشد. باتوجه بعرف مذکور عناصر سازنده مثلى چنین است.
۱- عنوان واحدى بجزء و کل آن اطلاق شود مانند گندم که دانه و خرمن آن، توان واحد دارند.
۲- قیمت اجزاء آن بعلت تساوى یا تقارب صفات آنها یکسان ویا متقارب باشد.
۳- منافع اجزاء آن متقارب باشد بطوریکه اختلاف قیمت درعرف قابل مسامحه باشد.
۴- اشباه و نظائرآن زیاد باشد.
در تمام موارد بالا فرقى بین امورمصنوعى و طبیعی نیست. هرگاه یکى از عناصر بالا وجود پیدا نکند آن چیز قیمى خواهد بود.


مثمن
 (مدنی – نفقه) معوض را در عقد بیع مثمن گویند وعوض را ثمن نامند (ما ده۱۹۷ قانون مدنی).


مجاز
 (فقه) - الف- بفتح اول درمقابل حقیقت استعمال میشود. (رک. حقیقت)
ب- بضم اول در مقابل ممنوع استعمال میشود در اینصورت بمعنی مباح و حلال است



مجازات Peine
مشقتى که مقنن تحمیل به مجرم میکند. (رک. کیفر)


مجازات اشد
مجازاتی که از مجازات دیگر شدیدتر (رک - درجه مجازاتها)


 مجازات اصلى
رک. کیفر اصلی


مجازات تادیبى Peine correctionnelle
 (جزا) مجازات جرم جنحه راگویند. (رک. جنحه)


مجازات تبعى
رک. کیفر تبعی


مجازات ترذیلى
 (جزا) مجازاتی که لطمه به افتخار و شئون اجتماعى مجرم بزند مانند محرومیت از حقوق اجتماعى. این مجازات مخصوص جرم جنائی است.


مجازات ترهیبى
 (جزا) کیفرى که مستقیمأ صدمه ببدن مجرم وارد کند مانند شلاق. این کیفر مختص جرم جنائی است.


مجازات تکدیرى
 (جزا) کیفر جرم خلاف را گویند. (رک. خلاف)


مجازات تکمیلى
رک. کیفرى تکمیلی


مجازات سالب آزادى
 (جزا) عنوان حبس است ودر واقع مرادف با حبس بکاررفته است. (رک. مجازات محدود کننده آزادى)


مجازات محدود کننده آزادى
 (جزا) تبعید و اقامت اجبارى در نقطه یا نقاط معین و نیز ممنوعیت از اقامت در نقطه یا نقاط معین را گویند.


مجازات مستعمراتى Peine coloniale
انتقال برخى ازمحکومان (مانند مجرمان معتاد) به مستعمرات بمنظورتحمل مجازات


 (اجتماع چند) مجازات Cumul de peines
 (جزا) مکتب کیفری که بموجب آن مجرمى که جرائم متعدد مرتکب شده مجموع کیفرهاى آنها را هم باید تحمل کند.


 (تخفیف) مجازات Attenuation des peines
 (جزا) کاستن ازمیزان مجازات یک جرم در مورد محکوم بعلت عذرهاى قانونی موجب تخفیف ویا اوضاع و احوال موجب تخفیف.


 (تشدید) مجازات Aggravation de peines
افزودن بر مجازات مقرر در قانون نسبت بجرم معین در مورد مجرم معین بعلت اوضاع و احوال موجود در مورد جرم آن مجرم.


 (درجه) مجازات
رک. درجه


 (نوع) مجازات
رک. درجه


مجامع عمومی
 (جزا) مجمعی که اختصاص بدسته وگروه خاصی نداشته باشد مثلا مجمع عمومى صاحبان سهام که غیر از شرکاء کسى حق ورود ندارد مجمع عمومى بمعنی کیفرى نیست ولى مثلا اگر تند نویس یا مخبر روزنامه حاضر شود مجمع عمومى بمعنى کیفرى است. سینما که تماشاچیان درآن جا باشند و مدرسه مجمع عمومى است (درما. ده ۲۶۹ قانون جزا مجامع بمعنى وسیع بکاررفته است). بنابراین یک مغازه جزء اماکن عمومى است ولى حق مجامع عمومى نیست و نباید این دو اصطلاح را بجاى هم بکار برد زیرا در مجامع عمومى توجه بافراد حاضر در جلسه است ودر اماکن عمومى توجه بیشتر به مکان میشود نه بافراد حاضردر مکان.


مجتهد
 (فقه) شخصی که داراى قوه اجتهاد باشد. قوه اجتهاد راگاهى ملکه اجتهاد و قوه قدسیه نامند.
 (رک. اجتهاد)
مجتهد درمقابل اخباری بکار رفته است. فرقهاى زیادى بین مجتهد (اصولی) و اخبارى هست که عمده آنها از این قرار است:
۱- اخبارى عقیده دارد که عقل قادر به تشخیص خوب و بد است (بر خلاف اشاعره که عقیده دارند عقل قادر به تشخیص خوب و بد نیست) ولى تشخیص عقل حجت نیست. ولى اصولى عقیده دارد که تشخیص عقل حجت است. (رک. دلیل عقلى)
۲- اخباری درمورد شبهه حکمیه تحریمیه اصل برائت جارى نمیکند بعکس اصولى (رک. شبهه تحریمیه).
۳- اخبارى قاطع است بصدور اخبار مذکور درکتب اربعه مگر خبرى که شیخ طوسی درکتاب تهذیب بآن عمل نکرده است. اصولى درمورد صدور اخبار و صحت و سقم هریک جداگانه بررسی مى کند.
۴- اصل اباحه نزد اصولى حجت است بعکس اخبارى.
۵- اصولى مستقیمأ (بدون مدد حدیث) عمل بقرآن میکند. بعکس اخبارى که بکمک بیان احادیث عمل به اخبارمى کند (رک. اخبارى).
۶- اجماع نزد اخبارى ارزشى ندارد ولى اصولى آنرا حجت میداند. و در نظر او از منابع حقوق است.
۷- اخبارى عمل به ظن نمیکند بعکس اصولى (رک. ظن).
۸- استصحاب حکم کلى نزد اخبارى اعتبار ندارد بخلاف اصولى (رک. استصحاب حکمى) بطورکلى عمل اخباری باستصحاب بسیار محدود است و فقط درحدود نصوص شرعى بآن عمل مى کنند ولى اصولى ازحدود نصوص بکمک تنقیح مناط خارج شده و زائد بر اندازه بآن توسعه میدهد.
۹- تقسیم امت مسلمان به گروه مجتهد و مقلد مورد قبول اخبارى نیست اخبارى عقیده دارد همه امت تابع روایات هستند وباید طبق آنهاعمل کنند.
۱۰- از نظر اصولى تصدى امور حسبى مخصوص مجتهدان است ولى اخباری میگوید هرکس که ازطریق اخبار آگاه از احکام شرع باشد میتواند متصدى امور حسبى گردد.
۱۱- اصولى عقیده دارد که رسیدن به مرحله فتوى وفهم احادیث موقوف بدانستن یک رشته علوم ازقبیل صرف و نحو و اصول وکلام و منطق است ولى اخبارى عقیده دارد که آشنائی بزبان عربى کافى است.
۱۲- اصولى قیاس اولویت ومنصوص العله را جائز میداند و اخبارى نمیداند.
 ۱۳- اصولى خبر واحد مخالف قاعده کلیه فقهیه را طرح مى کند ویا بدون ضرورت تاویل مینماید ولى اخبارى بچنان خبرعمل میکند.
۱۴- اخبارى به تنقیح مناط قطعى هم عمل نمیکند ولى اصولى به تنقیح مناط عمل میکند.
۱۵- اصولى شهرت را جابر ضعف روایت میداند ولى اخبارى نمیداند.
۱۶- اصولى در روایت مخالف با قاعده کلیه فقهیه اخذ به قدر متیقن میکند و اخبارى نمى کند.
۱۷- اخبارى عقیده دارد که به اصول لفظى حاجتى نیست وشکى پیش نمى آید که موحب حاجت به اجراء اصول لفظى باشد ولى اصولى عقیده بخلاف این امر دارد.
۱۸- در تعارض اخبار از نظر اصولى اگر فهم عرفى علاج تعارض کند مقدم است برمرجحات سندى ولى اخبارى از همان ابتداء امر به مرجحات سندى متوسل میشود.
۱۹- استخراج قاعده کلیه از مورد خاص دأب اصولى است ولى اخبارى آنرا نمیپذیرد.
۲۰- معنى نص (علینا القاء الاصول و علیکم التفریع) در نظر اخبارى تطبیق قاعده بر مصادیق آن است ولى درنظر اصولى اجتهاد و استنباط هم مشمول نص بالا است.
افزایش حجم روابط حقوقى نسبت بمفهوم نصوص قوانین حقیقتى است که قول مجتهدان را تقویت میکند.
۲۱- اندیشیدن در مدلول احادیث و تعمق در آنها از نظر اخبارى تاویل محسوب است و از آن اجتناب میکنند به قرائن عبارات و سیاق آنها وحیثیات کلام توجه نمیکنند تا مبادا درراه تاویل افتند فى المثل در آیه (کلوامما امسکن) چنین فهمیده اند که محل اصابت دهن سگ شکاری با شکار پاک است (فاروق الحق تالیف سید محمد دسفورى).


مجتهد جامع الشرائط
یعنى مجتهد بالغ عاقل مؤمن عادل مرد آزاد که درهمه مسائل فقه قدرت اجتهاد داشته باشد (مجتهد مطلق) که زنده بود. و مولود از زنا نباشد (عروة الوثقى- صفحه ۳) ماده ۸۵ قانون ثبت ۱۳۱۰


مجتهد متجزى
رک. متجزى


مجتهد مطلق
رک. منجزى


مجرم Delinquant
 (جزا) بمعنى اعم کسى که مرتکب جنایت یا جنحه یا خلاف میشود و بمعنی اخص مرتکب جنایت یا جنحه راگویند. در موارد ذیل بکار رفته است:


مجرم بعادت
 (جزا) کسیکه بعلت ارتکاب جنایت یا جنحه عمدى که بموجب قانون، مجازات حبس براى آن پیش بینى شده دو مرتبه یا بیشتر محکوم بحبس بیش از دوماه شده و بعد از اجراى مجازات مرتکب جرمى شود که مستلزم مجازات حبس است و از این رو دادگاه تشخیص دهد که او داراى حالت خطرناک بوده و تمایل بارتکاب جرائم داشته ویا از راه قوادى ویا فحشاء و نظائرآن امرار معاش مینماید مجرم بعادت است (ماده ۵ قانون اقدامات تامینی مصوب ۱۲- ۲-۳۹).


مجرم خطرناک
 (جزا) کسیکه سوابق و خصوصیات روحى و اخلاقى او وکیفیت ارتکاب و جرمیکه مرتکب شده او را در مظان ارتکاب جرم درآینده قرار دهد اعم از اینکه قانونأ مسئول باشد یاغیرمسئول (ماده یک قانون اقدامات تامینی- مصوب ۲۱۲-۳۹).


 (استرداد) مجرم Extradition
مطالبه مجرم توسط یک دولت ازدولت دیگرى (که مجرم در سرزمین اواست) براى تعقیب یا اجراء مجازات (اصطلاح شماره ۲۶۵).


مجرى قرار
رک. عضو


مجعول
در لغت بمعنى ساخت شده است و درمعانی ذیل بکار رفته است:
الف- اسناد ساختگى (رک. جعل)
ب- قانونى که قانونگذار اسلام آنرا وضع کرده و درعرف وعادت وجود نداشته است. در اینصورت گاهى آنرا (معجعول شرعی) گویند.
 (رک. سازمان حقوقى)


مجعول شرعى
رک. مجعول


مجلس
در لغت بمعنى جلوس کردن ومحل جلوس است در اصطلاحات حقوق اساسى در معانی ذیل بکار مى رود:
الف- سالنى که نمایندگان ملت براى وضع و تصویب قانون و امور راجع به نمایندگى فراهم آیند.
ب- هیات نمایندگان. اصطلاح تفصیلى آن، مجلس سنا ومجلس شورى ومجلس شوراى ملى است.


مجلس اجازه
 (مدنی- فقه) در عقود موقوف (غیر نافذ) که اجازه پس از عقد ممکن است حاصل شود غالبا مجلس عقد (رک. مجلس عقد) غیرازمحلى است که درآن محل، اجازه کننده عقد مزبور را تنفیذ مى کند محلى که در آنجا عقد غیر نافذ تنفیذ میشود مجلس اجازه (در مقابل مجلس عقد) نامیده میشود.


مجلس اشراف
 (حقوق اساسی) مجلس سنا را باعتبار اینکه اعضاء آن را اشراف و اعیان و معمران و شیوخ تشکیل مى دهند مجلس اشراف و مجلس اعیان و مجلس عالى و مجلى شیوخ نامیده اند.


مجلس اعیان
رک. مجلى اشراف


مجلس سنا
رک. سن


مجلس شورى
مرادف مجلس شوراى ملى و ملخص آن اصطلاح است. (رک. مجلس شوراى ملى)


مجلس شوراى ملى
یکى از مجالس قانونگذارى است که از نمایندگان تهران و ایالات و در حدود نصاب قانونی و شرائط قانونی انتخاب وفراهم میشود و نماینده قاطئه اهالى ایران است (اصل اول و دوم قانون اساسی).


مجلس شیوخ
رک. مجلى اشراف


مجلس طبقاتى
 (حقوق اساسی) مجلسى که از طریق انتخابات صنفى نمایندگان آن بر گزیده شوند. (رک. انتخابات صنفى)


مجلس عالى
رک. مجلس اشراف


مجلس عقد
 (مدنى- فقه) مکانى که در آنجا عقدى واقع شده است و ترک آن موحب سقوط خیار مجلس میشود (خواه طرفین در یک جا باشند یا نه مانند عقد غائبین).


مجلس مؤسسان
 (حقوق اساسی) مجلسى است که مصوبات آن از قوانین عادى برتر است مانند قانون اساسى یا اصلاح و تکمیل آن که ازمصوبات مجلس مؤسسان است. نمایندگان این مجلس را در ایران باید ملت معین کند.


 مجلس مبعوثان
مجلسى است که اعضاء آنرا افراد ملت که داراى شرائط قانونی براى انتخاب باشند بطورمستقیم یا بطور غیرمستقیم انتخاب مى کنند.


مجلس نویسان
 (تاریخ حقوق) منشیانى بودند که درمجالس علنى که پادشاه حضور داشت وقایعى که عرضه مى شد و فیصله پیدا مى کرد صورت آن واقعه را نوشته و بایگانی مى کردند بهمین جهت در عصر صفویه بآنها واقعه نویس گفتند و لغت وقایع نگار در همین زمینه پیدا شد و آنها مى بایست هرچه که بعرض پادشاه رسد و شاه حکم کند و امور کلى و جزئی را بقلم آورند.
در مقابل اصطلاح بالا اصطلاح (منشى محرم) بکار میرفت که آنها منشیانى بودند که در جلسات خصوصی و سرى پادشاه مطالب سری و مشورتی را یادداشت مى کردند. در عهد قاجار بجاى این اصطلاح کلمه منشى حضور را بکار بردند.


مجلوب
رک. جلب ثالث


مجلوب ثالث
رک. جلب ثالث


مجله
رک. روزنامه


مجمع Assemblee
بروزن معبر در لغت بمعنى جاى گرد آمدن و کسانی که گرد هم آمده باشند مى باشد. اصطلاحأ بگروهى که مصلحت واحد و هدف واحدى آنها را گرد آورده باشد اطلاق مى شود که بمنظور مشاوره و دادن راى و یا اقدام بکار معینى فراهم مى آیند.


مجمع عمومی اولیه
 (تجارت) مجمعى که بدعوت مؤسسین شرکت از صاحبان سهام فراهم شود و قبل از تشکیل قطعى شرکت فراهم مى آید و وظیفه آن تصویب و تقویم مزایا و سهام غیر نقدى و رسیدگی بصحت اظهارات مؤسسین و انتخاب مدیران و مفتشان شرکت است. (ماده ۴۰- ۴۵ قانون تجارت).


مجمع عمومى سازمان ملل متحد
مجمعى است مرکب از نمایندگان تمام دولتهاى عضو این سازمان و هر دولتی یک راى دارد و وظیفه اساسی آن بررسی مطالب و توصیه بدولتهاى ذینفع یا شوراى امنیت و یا ارجاع کار بشوراى مذکور است.


مجمع عمومی عادی
 (تجارت) مجمعى که بدعوت هیات مدیره شرکت و لااقل سالانه و در موقعیکه اساسنامه شرکت معین کرده فراهم میشود. وظیفه آن رأى دادن بحساب سالانه مدیران شرکت و تصویب بیلان شرکت و تقسیم منافع و تصویب یا رد پیشنهاداتى است که در امور مهم خارج از صلاحیت هیات مدیره (مانند استقراض عمده) از طرف هیات مدیره داده میشود.


مجمع عمومى فوق العاده (تجارت)
مجمعى که براى تغییر دادن یکى از مقررات اساسنامه تشکیل شود (جز تغییر تابعیت و افزودن تعهدات صاحبان سهام).


مجمع موسس
 (تجارت) مرادف مجمع عمومى اولیه است. (رک. مجمع عمومى اولیه)


مجمعین
 (بضم میم اول و کسر میم ثانی) کسانیکه اتفاق نظر بر یک مساله فقهى کرده باشند (اجماع کنندگان). رک. اجماع


مجمل (فقه)
عبارتی که ظهور در معنائی نداشته باشد (مانند ماده ۴۶۳ قانون مدنی).


مجموعه قوانین
کتابچه اى که در آن صنفى از قوانین موضوعه مدون شده باشد در اصطلاحات اسلامی قدیم آ نرا جامعه مى گفتند (ان الجامعة لم تدع لاحد کلامأ- حدیث) از همین مضمون اصطلاح جامع عباسى ساخته شده است معذلک فقهاء هم گاهى مجموعه را در معنی نزدیک بمعنى عصرما بکاربرده اند (جامع الشتات - ص ۳۸۷).


مجنون
 (مدنی- فقه) کسیکه فاقد تشخیص نفع و ضرر و حسن و قبح است احراز جنون با دادگاه است ماده ۵۷- ۵۸ قانون امور حسبى و ماده ۱۲۱۰ ق - م. (رک. جنون)


جنون ادوارى
 (مدنی- فقه) کسیکه بطور متناوب در حال جنون باشد یعنى مدت کمى عاقل باشد و مدنى دیوانه باشد.


مجنون دائمى
 (مدنى- فقه) کسیکه بدون انقطاع در حال جنون بسر برد.


مجنون مطبق
مرادف مجنون دائمى است. (رک. مجنون دائمى)


مجنى علیه
کسى که جرمى بضرر او واقع شده است.


مجهول
 (فقه) در علم درایه حدیثی است که راوى آن غیر موثق (که نه جرح شده و نه مدح) یا غیر معروف باشد چنانکه در اشاره باین نوع راوى گویند: عن رجل عمن حدثه - عمن ذکره- عن غیر واحد. برخى آنرا منقطع نامیده اند. وصول الاخبار (ص ۸۷).


مجهـول التولیه
 (مدنی- فقه) موقوفه اى است که متولی آن بعنوان شخص یا اشخاص معین و نیز بر حسب اوصاف و خصوصیات که قابل انطباق بر شخص یا اشخاص معینى باشد معلوم نباشد. (ماده اول قانون اوقاف مصوب ۳- ۱۰- ۱۳۱۳).


مجهول المالک
 (مدنی- فقه) مالى که سابقه تملک دارد لکن در زمان معینى مالک آن شناخته نمیشود یعنی هویت مالک براى مامجهول است. (ثبت) املاکى که به ثبت عمومى گذاشته شده و طبق ماده ۱۱ قانون ثبت ۱۳۱۰ نسبت بآنها تقاضای ثبت نشده باید در آگهى نوبتى (رک. آگهى نوبتى)
بعنوان مجهول المالک اعلام میشود (ماده ۱۲- ۱۳۹ قانون ثبت- بخشنامه ۴۳۷۸ - ۱۶۳۰ مورخ ۲۶- ۵- ۳۲ ثبت کل).


محابات
رک. معامله محاباتی


محاربه
 (فقه) اختلال در امنیت عمومى بوسیله استعمال اسلحه یا بدون آن خواه مقرون بغارت باشد خواه نه. (رک. قطاع الطریق)


محارم
جمع محرم است (رک. محرم) ماده ۲۰۷ قانون جزا.


محاسب
حسابدار: کسیکه عملیات مالى بازرگان یا مؤسسه اى را ثبت وضبط کرده وحساب آنها را نگهدارد. در اصطلاح عامیانه باو دفتردار نیزگفته میشود.


محاسبات
ثبت کلیة عملیات بازرگانى یا مالى و نگهدارى حساب آنها را گویند. اصطلاح فعلى آن حسابداری است.


محاسبات عمومی Comptabilite Publique
مجموع مقرراتى که راجع باسناد دخل و خرج عمومى است.


محاصره
در لغت بمعنى برگرد چیزى بر آمدن و جلوگیرى آن از خارج شدن است. در اصطلاحات زیر بکار رفته است:


محاصره بحرى Blocus
 (بین الملل عمومى) قطع روابط کشور خصم یا قسمتى از سواحل خصم با دریاى آزاد از طریق اعمال نیروى مسلح (که معمولا نیروی بحرى است)،


محاصره بحرى تجارتى
 (بین الملل عمومى) قطع روابط بعضى از بندرهاى بازرگانى یک دولت برای جلوگیرى از ورود و خروج کشتیهای بازرگانی.


محاصره غیرجنگی Bloucus pacifique
محاصره اى که در حال صلح و بدون جنگ و براى الزام یک کشور باجراء یک حکم ویا رعایت تعهدات خود و یا حقوق کشور محاصره کننده صورت گیرد (ماده ۱۶ قرارداد جامعه ملل).


محاصره کامل Blocus effectif
محاصره اى که نیروى مسلح کافى براى قطع همه روابط کشور محاصره شده با خارج بکار رود. در حقوق بین الملل فقط این صورت است که محاصره تلقى میشود.


محاضر
 (بفتح اول وکسر ثالث) جمع محضر (بر وزن معبر) است درفقه بمعنى نوشته وسندى است که در واقعه اى تنظیم شود و در ذیل آن گواهان به مندرجات آن سند گواهى داده باشند. امروزه بمعنى دفاتر اسناد رسمی و ازدواج و طلاق گفته میشود. گویا بین معنی فقهى وکنونی لفظ مزبور بعلاقه حال و محل بکار رفته است.


محاضر شرع
بمعنى دادگاههاى شرع است. (رک. دادگاه شرع)


محاطه
 (فقه) - الف - اسم بیعى است که بایع کالا را در واقع بضرر خود ولى به نسبت میفروشد مثلا مى گوید از قیت خرید هر یازده به ده ریال مى فروشم یعنی دریازده ریال یک ریال ضرر می کند. اسم دیگر آن مواضعه و محاسره است. (نهایة المحتاج- جلد ۴- ص ۱۰۹)
ب- رک. سبق ورمایه


محاقله
 (فقه) از حقل بروزن مست بمعنى مکانى که در آن زراعت میشود. محاقله عبارت است ازبیع سنبل (یعنى زراعت بعد از انعقاد حبه و دانه) با جمه و دانه جدا شده ازکاه (نهایة المحتاج- جلد ۴ ص ۱۵۳- مفتاح الکرامه- جلد ۴ ص ۳۸۴- ۳۸۵). (رک. مزابنه)


محاکم
جمع محکمه بمعنى دادگاه است. در اصطلاحات ذیل بکار رفته است:


محاکم تالى
رک - محاکم عالى


محاکم حقوق
اصطلاح قدیمی (دادگاه مدنى) است که بدعاوى مدنى رسیدگى مى کند. (رک. دعوى مدنى)


محاکم شرعى
رک. حقوق عرفى


محاکم عالى
دراین معنى اصطلاح دیوان هم بکاررفته است (رک. دیوان) در مقابل اصطلاح بالا محاکم تالى استعمال میشود ازقبل دادگاههاى بخش و شهرستان که بآنها Tribunal در زبان فرانسه گفته میشود.


محاکم عرفى
رک. حقوق عرفى


محاکمه
 مرادف دادرسى است. (رک. دادرسى)


 محال علیه Cessionnaire
رک. حواله


محال له
بستانکار حواله (رک. حواله) دارنده برات (گیرنده برات).


محبوس
رک. حبس


محبوس علیه
رک. حبس
محتال Cede
رک. حواله


محتسب
 (فقه) در لغت بمعنى تعرض و اعتراض است (عرب گوید: احتسب بمعنى انکرعلیه) و محتسب چون معترض و متعرض اعمال خلاف قانون مردم میشود و در مقام دفع تجاوز افراد بیکدیگر و بمصالح عمومى یرمى آید محتسب نامیده شده است (محتسب مستى بره دید وگریبانش گرفت). کلیهء وظائفى که هم اکنون شهربانى تصدى میکندو مقدار مهمى از وظائف شهردارى امروزه (از قبیل نظارت بر امور اصناف
و پیشه وران و خواربار شهر و غیره) و دادستان بعهده وى بوده است و به تخلفات ناشى از معاملات رسیدگى مى کرد و نظم و نظافت شهر و نظارت براوزان ومقادیر وتامین آذوقه شهر و جلوگرى ازاحتکار و نظارت درساختن ابنیه و اماکن عمومى در حدودى که مقررات صریح (غیرنظرى) باو اجازه میداد در عهده او بود در مسائل محتاج به اجتهاد حق دخالت نداشت چنانکه اگر حقى مورد اقرار بود و مقر نمیداد از او مى گرفت و به مقرله میداد ولى اگر انکار میکرد مطلب درصلاحیت محاکم بود نه محتسب. (الاحکام السلطانیه- قاضی ابى یعلى حنبلى بغدادى).


محتکر
رک. احتکار


محتویات سند
عبارات و امضاهاى ذیل سند راگویند. چنانچه سندی رسمى باشد نسبت به محتویات سند فقط دعوى جعل شنیده میشود ماده ۷۰ قانون ثبت.
 (رک. مندرجات سند)


محجور incapable
 (مدنی) کسیکه فاقد عقل (مجنون) و یا رشد (سفیه) ویا کبر (هیجده سال تمام) بوده باشد (ماده ۲۱۲- ۲۱۳- ق- م) یا در صورت دارا بودن عقل و رشد و کبر ورشکسته (ماده ۴۱۸ قانون تجارت) شود یا درصورتیکه تاجر ورشکسته نباشد معسر گردد (ماده ۳۶ قا نون اعسار ۱۳۱۳). اسباب معروف حجرعبارت است ازسفه صغر- جنون- ورشکستگى در تجار- اعسار درغیرتجار. (فقه) برده بودن و فلس (بجاى اعسار و ورشکستگى در قانون کنونى کشور) و مرض مشرف بمرگ (در نظرگروهى از فقهاء) از اسباب حجر محسوب است. علاوه بر این بجاى کبر بلوغ را بکار می برند که در پسر پانزده سال تمام ودر دختر نه سال تمام است.


محدود
درلغت هر امرى است که داراى حدى باشد خواه حد معنوى باشد یا مادى خواه واقعى باشد یا فرضی. حد عبارت است ازفاصل بین دو چیز باین معنى درمقابل نا محدود infini استعمال میشود که عبارت است ازموجودیکه حدى ندارد و موجود نامحدود باین معنى یکى است زیرا فرض وجود چیز دیگرى درکنار آن، مستلزم محدودیت نامحدود است (برهان خلف) بنابراین بنظرماچهار قاعده ذیل درست است:
الف- محدود باضافه محدود، مساوى است با محدود (چانکه از جمع عدد با عدد دیگر عدد بدست میآید نه بى نهایت).
 ب- نامحدود باضافه نا محدود محال است.
ج- نامحدود باضافه محدود محال است.
د- نامحدود منهاى محدود محال است.
در اصطلاحات حقوقى کلمه محدود در مقابل مطلق (با لحاظ نسبى بودن امور) بکار مى رود چنانکه گویند: وکالت محدود یا مقید در مقابل وکالت مطلق (ماده ۶۶۰- ۶۶۱ ق- م) نیزمحدود در اصطلاحات حقوقى وصف زمینی است که ازطریق کشیدن دیوار یا سیم حاردار یا پرچین یا پی کنى ومانند این امور ممتاز ازسایر اراضی شده باشد و چنین زمینی را محدوده مینامند وگاهى ازکلمة محدوده خاصیت ظرف بودن آنرا براى پاره اى از اقدامات روى آن زمین قصد مى کنند بجاى محدود اصطلاحأ محصور هم بکار میبرند ولى محصور اخص ازمحدود بنظر مى رسد زیرا حد در محدود خفیف المؤنه است و با اندک تاسیس و اقدام حد حاصل میشود و زمین محدود میگردد ولى ممکن
است اطلاق محصور برآن نشود.


محدوده
رک. محدود


محدودیت بازرگانى Contingentement (ou rationnement)
محدود ساختن صادرات به کشورهاى بیطرف (درمورد کالاهاى معینى) به نیازمندیهاى آنان. این اقدام در جنگ ۱۹۱۴- ۱۹۱۸ پذیرفته شد.


محرم (بر وزن مریم)
 (فقه- مدنى) هر زنى که وقاع با او شرعأ جائزاست و یا بعلت نسب یارضاع یا مصاهرت (بعقد یا ملک یمین) حرام موبد است مانند مادر زن (جامع الشتات- ص ۴۴۰). ۴۹۶۰- (ذات) محرم (فقه) قدر متیقن آن محارم نسبى (ازنسب مشروع) میباشد و شامل نسب حاصل از زنا نمى باشد.


محرمات نسبى
 (بضم میم و فتح حاء و تشدید راء) درفقه به پدر و اجداد ومادر وجدات (تاهر قدر که بالا رود) و اولاد (تاهر قدر که پائین رود) و برادر و خواهر و اولاد آنها (تا هر قدر که پائین رود) وعمه ها وخاله ها وعمه ها و خاله هاى پدر و مادر و اجداد وجدات را گویند که نکاح با آنان ممنوع است. (رک. عنوانهاى هفتگانه)


محروم کردن از ارث Exheredation
 (مدنی- فقه) محروم کردن موصی بعض یا تمام وراث را از قدر سهم قانونی آنان ضمن وصیت بطور مستقیم یا غیر مستقیم. مثل اینکه تمام یاقسمتی ازاموالش را (در مرض موت با پیش ازآن (بصلح محاباتی ویا هبه بیکى از وراث یا اشخاص دیگر منتقل کند ومعلوم باشد که قصد اومحروم کردن وارث است. این معامله قابل ابطال است.


محرومیت ازحقوق اجتماعى Degradation civique
مجازات جنایات بطورتبعى که موجب محرومیت از حقوق اجتماعى و سیاسى و بعضى ازحقوق مدنى وعمومى است که در قانون احصاء شده است. دربعضى ازجرائم مخصوصأ جرائم سیاسى این مجازات جنبه کیفر اصلى را دارد (ماده ۱۵ قانون مجازات). رک. حقوق اجتماعى


محصن
 (بر وزن محسن) کسیکه داراى صفات احصان باشد. (رک. احصان)


 محصنه
زنیکه داراى صفت احصان باشد. (رک. احصان)


محصور
 (فقه) جمعى که کثرت عدد آن با رعایت اوضاع واحوال مخصوص آن جمع، موجب عسرت احصاء و شمردن آن گردد غیر محصور است والا محصور است. اگر موقوف علیهم غیرمحور باشند قبول وقف برحاکم است ماده ۵۶ قانون مدنى. (رک. محدود)


محصول
فرآورده هاى کشاورزى از زراعت ومیوه و مانند آنها را گویند. بطور مطلق و بى قید در صنعت بکار نمى رود در صنعت گفته میشود محصولات صنعتى.


محضر
 (بر وزن معبر) در لغت بمعنى محل حضور است در اصطلاحات ذیل بکاررفته است:
الف- دفتر اسناد رسمى و ازدواج و طلاق.
ب- دادگاه شرع در این صورت محضر شرع گفته میشود و بصورت مضاف ومضاف الیه بکار مى رود.
ج- در فقه صورت جلسه اى است که در حضور حاکم برای هریک از طرفین دعوی و ارباب رجوع تنظیم میشود خواه دعوائى مطرح شده باشد خواه نه. وچون این نوشته با حضور متقاضی تنظیم آن تهیه میشود اسم محضر بآن داده شده است و این کلمه درست بمعنى صورت جلسه دادگاه بکاررفته است و با سجلات فرق بارز دارد (رک. صورت سجلات) و لغو بین مانند صاحب اقرب الموارد بین سجل و محضر خلط کرده اند (کلمه محضر در اقرب الموارد دیده شود). در متن محضرممکن است اقرار در دادگاه ویامفاد شهادت شهود ویا امارات و دلائل دعوی مطروحه یا دعوائی که بعدا طرح می شود درج شود (در این صورت امر تامین دلیل بوسیله همین محضرها تحقق مى یافت) هم چنین اگر حکمى اجراء مى شد مسأله تحقق اجراء صورت جلسه میشد یعنى در محضرى منعکس مى گردید (المغنی- تألیف ابن قدامه- جلد ۱۰ ص ۱۷۷) صورت محضر چنین (حاضر شد پسر فلان در جلسه دادرسى) یا جلسه غیر دادرسی (قاضى... در فلان محل و در فلان تاریخ و از قاضی تقاضای شنیدن شهود کرد د شهود نزد من شهادت دادند...) این یک صورت جلسه (محضر) استماع گواهان است و برهمین قیاس است صورت جلسه اجراء احکام و غیره (المعنى - جلد ۱۰- ص۱۵۸ ببعد) در جلد ۱۶صفحه ۹۰مبوسوط مرخصی نوشته شده: (ثم یکتب خصومة کل خصمین وما بینهم من الشهادة فى صحیفة بیضاء و حدها ثم یطویها ویخرمها و یختمها بخاتمه...) این همان صورت جلساتی است که در دادگاهها هم اکنون هم تهیه میشود.
د- مخصر (بروزن مبصر) در فقه بمأمور احضارگفته مى شد. (رک. دفتر خانه- صورت سجلات)


محق
 (دادرسی- فقه) کسیکه ادعاء اوحق است. ۴۹۷۰- محقق ثبت دادگاه مدنى اختصاصى بود که بدعاوی ثبتى در نصاب دادگاه بخش رسیدگى مى کرد واعضاء آن از ماموران قضائى یا اداری دادگستری بودند (ماده ۳-۴ ۵ قانون ثبت ۱۳۱۰). این دادگاه بدستور وزیر دادگستری در تاریخ ۱۱- ۱۰- ۱۳۱۹ منحل و مقررات آن نسخ شد.


محکم
 (فقه) عبارتى که نسبت بمعنی خود نص (یعنى صریح و بدون احتمال خلاف) باشد. (رک. متشابه)


 محکمه Cour (tribunal)
مرادف دادگاه است. (رک. دادگاه)


محکمه اول
 (دادرسی) بر شعبه اول یک دادگاه که چند شبعه دارد اطلاق شده است و باید مسامحه در تعبیر باشد وصحیح این است که گفته شود شعبه اول ازدادگاه شهرستان (مثلا) ماده ۷ قانون ثبت علائم


محکمه حاکمه
یعنى دادگاه صلاحیتدار یا محکمه رأى دهنده و رسیدگى کننده (ماده ۵۳ قا نون جزا). عبارت دادگاه رسیدگى کننده رساتر از اصطلاح بالا است.


محکمه حقوق
بمعنی دادگاهى است که بدعاوى مدنى رسیدگى کند. اصطلاح صحیح دراین معنى محکمه مدنی است زیرا حقوق شامل رشته مدنی وکیفری مى باشد (ماده ۴۵ قانون ثبت ۱۳۱۰).


محکمه عالى
بمعنى دادگاه عالى است. (رک. دادگاه تالى)


محکمه منصفه
دادگاهى که از هیات عمومى تمیز وعده اى مساوى با آن از اعضاء هیات منصفه تشکیل میشود و راى به برائت یا محکومیت مبدهد ولى صدورحکم فقط با هیات عمومى مذکور است (ماده ۱۱ قانون هیات منصنه که فعلا منسوخ است).


محکمه نقش و ابرام
بمعنی دیوان تمیز است. (رک. دیوان تمیز)


محکوم
کسیکه بحکم کیفرى یا مدنی یا ادارى محکوم شده است.


محکومیت Condamnation
 (دادرسی) وصف محکوم بحکم مرجع صلاحیتدار قضائی یا ادارى چنا نکه گویند: محکومیت کیفرى یا مدنی یا ادارى.


محکومیت حقوقى
یعنی محکوم شدن در دادگاه مدنى- اصطلاح مزبور غلط است و محکویت مدنی درست است (ماده دوم قانون بدهی واردین به مهمانخانه ها مصوب ۱۳۱۲).


محکومیت مؤثر
محکومیتى که داراى خواص ذیل باشد: الف- محکومیت کیفرى باشد.
ب- جرم جنایت یا جنحه مذکور در ماده ۱۹ قانون جزا باشد و درصورت خیر مجازات حبس یکماه ویا بالاتر باشد. معنى تاثیر محکومیت درج در سجل کیفرى ومحرومیت از حقوق اجتماعى (فى الجمله یا کلا) مى باشد و درج درسجل کیفرى ازلوازم محرومیت مذکوراست.


محل اقامت Domicile
 (مدنى) محدى که شخص درآنجا سثو نت داشته مرکز مهم امور او نیزدرآنجا باشد اگر محل سکونت شخص غیر از مرکز مهم امور او باشد مرکز امور او اقامتگاه محسوب است (ماده ۱۰۰۲ قانون مدنی) مرکز مهم امور عبارت است از محلى که شخص درآنجا از حیث شغل یا کسب یا خدمت قلمى یا نظامى ویاعلاقه ملکى اقامت دارد. اقامتگاه شخصى حقوقى همانجاست که اداره شخص حقوقى آنجاست. (رک. اقامتگاه)


محل تسلیم
 (مدنى- فقه) محلى که درآنجا باید مورد معامله تحویل طرف عقد شود) ماده ۳۴۴ ق- م).


محل توقف Residence
محلى که شخص در آنجا سکونت براى مدت موقت (یا غیر دائم) کند و بازوال سکونت از بین مى رود بعکس اقامتگاه که ارتباطى با سکونت ندارد.


محل وقوع عقد
 (مدنى) محلى که عقد درآنجا واقع شده است. غالبا عقیده دارند که قبول درهر محل که انشاء شد عقد در آن جا واقع میشود هرچند که ایجاب کننده از مفاد قبول مطلع نشده باشد (تاثیر اراده در حقوق مدنى- شماره ۴۷۴- ۴۸۰).


 محلل
 (فقه- مدنى) هرگاه کسى زوجه دائم خود را سه بارطلاق دهد (خواه طلاق عدى باشد خواه غیرعدى - رک. طلاق عدى) که مستلزم سه بار نکاح دائم هم مى باشد و بین این نکاحها زوجه بعقد نکاح (دائم یا منقطع) کسى در نیامده باشد وشوهر هم در این بین با اونکاح منقطع نکرده باشدآن زن برآن مرد حرام است (پس ازطلاق سوم) تا اینکه بعقد ازدواج دائم شخص دیگرى که اورا محلل گویند در آید و محلل با او مقاربت طبیعى کند ولو انزال نشود و نکاح محلل منحل گردد آنوقت زوج نخستین آن زن میتواند با او ازدواج کند.


محله
در اصطلاحات حقوق ادارى اوائل مشروطه از حیث امور نظمیه شهررا بچند محله و هرمحله را بچند گذر تقسیم مى کردند و اداره محله بعهده یک عضو نظمیه بود که او را کدخداى محله مى نامیدند و اداره گذرهم بعهده یک عضو نظمیه بود که او را نایب مى خواندند.
نظمیه گذر داراى اعضائى بود بنام دهباشى و پلیس وگزمه که هریک از اینها را تا بین نظمیه مى گفتند و نایب گذر رئیس تابین هاى مذکور بود. تا بین ها لباس متحد الشکل بتعیین وزارت کشورواسلحه داشتند.


 (کد خداى) محله
رک. محله


محمول
رک. موضوع


محیل Cedant
رک. حواله


مخارج عدلیه
اصطلاح قدیمى است بمعنی هزینه دادرسی (ماده ۴۸۴- ۴۹۷- ۵۰۰ آئین دادرسی کیفرى).


مخارج مقدماتى
مرادف هزینه مقدماتی است. (رک. هزینه مقدماتی)


مخاسره
 (فقه) نوعى از بیع است. (رک. محاطه)


مختلس
 (جزا) مرتکب جرم اختلاس را گویند (رک. اختلاس)


مختلف
 (فقه) در علم درایه دو حدیث را گویند که بظاهر تضاد دارند وقاعده الجمع مهما امکن اولى من الطرح را درآن بکار مى بندند حتی جمع بعید را هم تجویز کرده اند. (درایه شهید ثانی- ص ۵۰- ۵۱)


مختل المشاعر
 (جزا) مرادف نیمه مسئول است ماده ۸۹ آئین دادرسی کیفرى. (رک. نیمه مسئول)


مخصوص
 (فقه) آنچه که از شمول عام (رک. عام) مى کاهد مخصص (بروزن معلم) نامیده میشود (رک. تخصیص) و عام تخصیص یافته را مخصص (بروزن مرتب) نامند.


مخصص عقلى
رک. مخصص لفظى


مخصص لفظى
 (فقه) مخصصى است که از جنس سخن و عبارت باشد. اگر مخصص از جنس الفاظ نبوده ویک اندیشه باشد آنرا مخصص عقلى نامند.


مخصص متصل
 (فقه) مخصصى است که در نظر عرف، پیوسته به عام باشد چنانکه اگر عام در صدر یک مقاله باشد و خاص در ذیل آن مقاله بازهم خاص مزبور مخصص متصل خواهد بود.


مخصص منفصل
 (فقه) مخصصى است که در نظر عرف، پیوسته به عام نباشد چنانکه عام دریک فصل ازقانون باشد و خاص در فعل دیگرى بطورى که آن دو فعل تحت یک باب یا یک مبحث (و خلاصه یک عنوان جامع) قرار نگرفته باشند.


 مخصوص Ad hoc
الف- در فقه بمعنى مخصص (بروزن مرتب) است.
ب- بمعنى اختصاصی و خاص است مانند قاضی اختصاصی یعنى منتخب و مبعوث از طرف ملتى که یکطرف دعوى در مرجع بین المللی است.


مخضرم
 (بفتح راء) در فقه بکسى گفته میشود که داخل درعنوان تابعى یا صحابى نبوده و ایام جاهلیت و اسلام را دیده ولى پیغمبر (ص) را ندیده است خواه درزمان پیغمبر اسلام آورده باشد یا نه. مخضرم بمعنى منقطع وجدا ومستقل است زیرا این نوع جدا از نوع صحابى و تابعى است.


مخطئه
رک. تخطئه- تصویب


مخلط
 (بر وزن معلم) در معانی ذیل در علم رجال بکار رفته است:
الف- کسیکه اخبار خاصه و عامه را روایت مى کند و آنها را از هم تفکیک نمى کند ما نند محمد بن عبدالله شیبانى چون نقل اخبار عامه از بعضى جهات سودمند میتواند باشد اصحاب ما عمل بالا را در همه جا دلیل قدح راوى ندانسته اند.
ب- عدم تفکیک روایات غلاة وروایات سالم از غلو.
ج- جمع بین اخبار ودلیلهاى بى اساس درموقع استدلال بطوریکه متن خبر از متن استدلال شخصى که مشغول استدلال است تمیز داده نشود چنانکه درباره ابن ادریس گفته اند.
د- عدم دقت در شرایط روایت را هم تخلیط گفته اند. علیهذا از عبارت (مخلط) فساد عقیده راوى دانسته نمیشود. مبانى الاصول میرزا محمدهاشم خونسارى (صفحه ۴۰۹).


مخلفات
 (بضم اول و تشدید ثالث) ترکه میت را گویند.


مد
 (بضم اول وتشدید ثانى) ازکلمه modius یا modium گرفته شده است و وزن آن یک رطل بغدادى و ثلث آن است. هر چهار مدیک صاع است وصاع نه رطل وربع است.


مدارآب
گردش آب قنات یا نهریا چشمه یا رودخانه از ابتداء نوبه تا انتهاء آنرا بحسب شبانه روزگویند مثلا اگر آب اول ملک على را مشروب کند و بعد از ۱۶ شبانه روز به ملک تقى خاتمه یابد وروز هفدهم از ملک علی مجددأ وبهمان ترتیب شروع شود مى گویند مدار آب ۱۶ روزه است در اینصورت شبانه روز اول را سهم اول از مدار مذکورگویند و شبانه روز دوم را سهم دوم وهکذا.


 مدبج
 (بروزن مرتب) در علم درایه نوعى از روایت اقران (روایت دو نفر هم سن و سال یا دو نفر که هر دو از یک یا چند شیخ حدیث نقل مى کنند) است که از همدیگر نقل روایت کرده باشند.
مدت
فاصله اى اززمان که دارای مبداء ومنتهائى مى باشد.


مدت معقول
مهلت متناسب براى انجام عمل معین را گویند. این اصطلاح ترجمه Delai raisonnable است ودرپاره اى از متون قانونی بکاررفته است مانند بند ۳ از جزء (ز) از ماده دوم لایحه قانونی راجع باجازه مبادله قرارداد فروش نفت وگاز و طرز اداره عملیات آن- مصوب ۱۳۳۳


مدخوله
 (مدنی- فقه) عنوان زوجه اى که مورد دخول واقع شده باشد.


مدرج
 (فقه) الف- در علم درایه حدیثى است که درمتن آن کلام بعضى از راویان گنجانده شده باشد بطوریکه گمان رود که سخن راوى جزء حدیث است.
ب- اگر دو متن حدیث را که با اسناد مختلف نقل شده آنها را با یکى از آن اسناد نقل کند و اسناد دیگر را ترک گوید حدیت او را هم مدرج گویند.
 ج- اگر حدیث واحدى را از جمعى شنیده که در سند آن اختلاف دارند (یعنی بعضى بسندى وبعضى بسند دیگرنقل کرده باشند) یا در متن آن اختلاف کرده باشند ولی در سند اتفاق داشته اند و آن شخص معترض اختلاف متن یا اختلاف اسناد نشود و آنرا ساکت بگذارد حدیث او را هم مدرج گویند خواه حدیث صحیح باشد خواه حسن و یا موثق ویا ضعیف میتوانند عنوان مدرج را داشته باشند.


مدعى Demandeur
در لغت بمعنى خواهنده است خواه بدروغ باشد خواه براست ولى بعلت کثرت طرح دعاوى کذب و باطل ومبالغه شعرى گاهى مدعى وکاذب. بیک معنى بکار مى رود مانند این شعر سعدى:
 توبازدعوى پرهیز می کنی سعدى که دل بکس ندهم کل مدع کذاب
در امورکیفرى مدعى درواقع خواستار کیفو مجرم است و بهمین معنى در لغت استعمال شده است مانند این شعر:
 قدا صبحت ام الخیار تدعى علی ذنبا کله لم اصنع
در اصطلاح در معانی ذیل بکار رفته است:
الف- بکسرعین در فقه و آئین دادرسی مدنی بکسى گفته میشود که چیزى را از دادگاه بضرر دیگرى مى خواهد. در اصطلاحات جدید باو خواهان گفته میشود که اصطلاح نارسائى است وبقول ظریفى معنى عاشق را بیشتر مى رساند: در این صورت کسیکه دعوى بضرر او است مدعى علیه و خوانده نامیده میشود.
ب- بفتح عین در فقه وآئین دادرسی مدنى بمعنی خواسته است و بغلط (مدعى به) گفته میشود و فقهاء بجاى خواسته (مدعی فیه) استعمال کرده اند.


مدعى خصوصی
 (دادرسی کیفرى) شخصى که از وقوع جرمى متحمل زیان میشود و بتبع ادعای دادستان مطالبه خسارت مى کند مدعى خصوصی است و ما دام که دادخواست ضرر وزیان تسیلم نکرده شاکى خصوصی نامیده میشود (ماده ۳-۹ آئین دادرسی کیفری – اصلاحى ۲۳ و۳۰ بهمن ۳۵).


مدعى به
 (آئین دادرسی مدنی) بمعنی خواسته است یعنى کاریا چیزى که مدعى آنرا از دادگاه مى خواهد (ماده ۲ قانون ۷ ر ۹ ر ۱۳۰۸).


مدعى علیه Defendeur
 (آئین دادرسی- فقه) کسیکه بضرر او از طرف شخصى دیگر دعوى طرح میشود.


 (جواب) مدعی علیه
 (فقه) اقرار- انکار- سکوت سه قسم از اقسام جواب مدعى علیه در مقابل دعوى مدعی است.


مدعى فیه
 (فقه) بمعنى خواسته و بجاى (مدعى به) استعمال میشود.


مدعى العموم Procureur
 (دادرسى) صاحب منصبانى (ازقضات) که براى حفظ حقوق عامه و نظارت دراجراى قوانین موافق مقررات قانونى انجام وظیفه میکنند (ماده ۴۹ اصول تشکیلات) و درمحاکمات کیفری حکم وکیل عامه را دارند (ماده ۵۰ اصول تشکیلات) بهمین جهت گاهى وکیل عمومى هم خوانده میشوند در همین معنى دادستان استعمال میشود.



مدعى العموم ابتدائى
دادستان شهرستان دراصطلاحات قدیم (ما ده ۷۱ آئین دادرسی کیفرى).


مدلس
 (فقه) در علم درایه نوعى از حدیث ضعیف است که راوى عیب حدیث را مخفى کرده باشد مثلا چنین مینمایاند که حدیث را از فلان شیخ شنیده و حال که از او نشنیده است مثلا مى گوید (قال فلان) که احتمال (اخبرنی فلان) درآن میرود. گاهى ضعیفى را از سند حدیث حذف مى کند. این دو نوع، تدلیس در اسناد است وآنرا اقسام دیگر نیز هست (درایه شهید- ص ۶۴).


مدلول
رک. دلالت


مدیر Directeur
درلغت بمعنى اداره کننده وگرداننده کارى است از وى روش صحیح. کلکم قد اخذالجام و لاجام لنا ما الذى ضر مدیرالجام لوجاملنا مدیرجام گرداننده جام و ساقى است. الف- در اصطلاحات ادارى مامورى است عالیرتبه که در رأس یک مؤسسه کار میکند.
ب- در اصطلاحات بازرگانی کسى است که گردش کارهاى جارى بنگاه یا شرکت بدست اواست مانند مدیرشرکت بازرگا نی و مدیر گاراژ و غیره. در این مورد Gerant هم بکارمیرود. د ر اصطلاحات ذیل بکار رفته است:


مدیر ترکه Curateur de la succession
یا مدیر تصفیه: عبارت است از متصدى تعیین دیون و حقوق برعهده متوفى و پرداخت آنها و اخراج مورد وصیت از ما ترک (ماده ۲۶۰-۲۶۳- ۲۶۴ قانون امور حسبى).


 مدیر تصفیه
الف- در قانون امورحسبی مرادف مدیر ترکه است (رک. مدیر ترکه).
ب- متصدى تصیفیه دیون و مطالبات ورشکسته در نقاطى که تشکیل اداره تصفیه اعلان نشده باشد. (دانشنامه حقوقى- جلد اول- ص ۴۱۵)


مدیر ثبت
رئیس ثبت یک محل راگویند.


مدیر عامل
 (تجارت) یکى از اعضاء هیات مدیره شرکت که ازطرف آن هیات سمت نمایندگى شرکت را دارد و امور عادى شرکت (مانند اقدامات لازم براى پیشرفت عملیات شرکت از قبیل خرید و فروش و بستن قرار داد) واستخدام کارگر واعضاء جزء ونمایندگى شرکت در دادگاهها را عهده دار است.


مدین
مرادف مدیون است. (رک. مدیون)


مدیون Debiteur
 (مدنی- فقه) کسی که بر ذمه او تعهدى بنفع غیر (دائن) وجود داراد. مدین و بدهکار هم بهمین معنی است.


مدیون مماطل
 (مدنی- فقه) مدیون مستنکف ازاداء دین وانجام تعهد را گویند درفقه اختصارا مماطل هم گفته اند.


مذاهب اربعه
 (فقه) چهارمکتب فقهى بر مشرب اهل سنت راگویند یعنى مذهب حنفى ومالکى و شافعى و حنبلى. مکاتب حقوقى دراهل سنت ازاین بیش است چنا نکه مذهب حزمیه ازمذاهب مهم در فقه عامه است. استقرار و اشتهار چهار مذهب از زمان حکومت ظاهرى بود که در مصر چهار قاضی از چهارمذهب مذکور گماشت و از سال ۶۶۵ هجرى این سنت نهاده شد و بارسمى شدن مذاهب مذکور سائرمذاهب از رونق افتاد (الفوائد المدینة- ص ۲۸).


مذهب
روش وآئین وکیش. و در معنى اخص بمعنى دینی از ادیان آسانى است چنانکه گویند مذهب یهود ومذهب اسلام. درمعنى خیلى محدودتر بهریک ازفرق اسلامى گفته مى شود مانند مذهب شیعه و مذهب حنفى و مذهب شافعى در اینصورت دین اسلام را بچند مذهب تقسیم می کنند. ولفظ مذهب درمقابل دین استعمال میشود بهمین جهت مى گویند اصول دین سه چیز است (توحید و نبوت و معاد) و اصول مذهب شیعه دوچیز است (عدل و امامت). و دراصطلاحات ذیل بکار رفته است:


مذهب رسمى
مذهبى که قانون اساسی آنرا رسمی اعلان نموده و مورد حمایت اصولى دولت باشد. مذهب رسى دولت ایران اسلام و طریقه جعفریة اثناعشریه است که پادشاه باید آن دین را داشته باشد وآنرا ترویج کند (اصل اول متمم قانون اساسی).


مذهب غیررسمى
درحقوق ما مذهبى است که:
اولا- پادشاه مملکت نباید متدین بآن باشد (مانند مذاهب غیراسلامی).
ثانیأ- قانون موضوع کشور آن مذهب را شناخته و براى اتباع کشورکه داراى آن مذهب باشند پاره اى از حقوق را طبق مذهب خودشان قبول کرده باشد. مذاهب غیر رسمی از نظر قوانین ایران عبارتند از مسیحیت و یهودیت و مذهب زرتشت (ماده واحده احوال شخصیه ایرانیان غیر شیعه).


مرابحه
 (فقه) یا بیع مرابحه بیعى است که رأس- المال را بمشترى گفته و ربحى بگیرند و (بیع ده یازده) که بین مسلمین در صدر اسلام بهمین نام و با همین تعبیرشایع بوده در واقع قسمى از مرابحه بود. (نهایة المحتاج- جلد ۴ ص ۱۰۹ شرح فتح القدیر- جلد ۵ ص ۲۵۲- ۲۵۴) رک. بیع مرابحه


مرابطه
بمعنی رباط است. (رک. رباط)


 مراتب وراث
 (فقه) بمعنی طبقات وراث است. (رک. طبقات وراث) مراتب وراث درفقه شش است:
الف - ابوین و اولاد میت (هر قدر پائین رود).
ب- اجداد (هر قدر بالا رود) و خواهر و برادر میت (هرقدر پائین رود).
 ج- اعمام وعمات و اخوال وخالات (هر قدر بالارود) و اولاد آنها (هرقدر پائین رود)
د- ولاء عتق (رک. ولاء عتق). ه- ولاء ضمان جریره (رک. ولاء ضمان جریره).
و- ولاء امامت (رک. ولاء امامت). سه طبقه اول بموجب نسب ارث مى برند (ماده ۸۶۲ ق- م)


 مراجعین Clientele
مجموعه ارباب رجوع وکیل پزشک یا مامورین دولتى، تاجر. درمورد تاجر کسانیکه از اوخرید مى کنند ویا ازخدمات وکارهاى او استفاده مى کنند عنوان Achalandage را دارند. بعضى درمورد تاجر فرقى بین دو اصطلاح لاتین نمى گذارند وبرخى دیگر بین آنها درمورد تاجر هم فرق مى گذارند.


 مراضات
 (مدنی - فقه) تراضی وتوافق متقابل دو نفر (یا دوطرف) بمنظورایجاد اثرحقوقى معین که بصورت یکى ازعقود معین نباشد (ماده ۵۰۱ ق- م) مراضات ممکن است بصورت عقود لازم باشد وممکن است بصورت عقود جائز بوده باشد (و بهمین جهت فرق آن با صلح دشوارمیشود) ونیزممکن است بصورت عقود معینه باشد و یا بصورت عقود غیر معینه.
انتقاد- چون فقهاء (و قانون مدنی) عقد صلح را بطورکلى عقد لازم دانسته اند برای توافقهائى که جائز (نه لازم) هستند محتاج باستعمال کلمه مراضات شده اند واگر کلیت لزوم عقد صلح محل خدشه باشد دیگر با داشتن عنوان صلح حاجت باستعمال مراضات نیست. و در فقه هم
حدود صلح و مراضات مورد بحث دقیق وقابل توجهى واقع نشده است.


مرافعات Contentieux
جمع مرافعه و بمعنى دعاوى است. (رک. دعوى)
کلمه لاتینی مذکور باین معنى اسم است وگاهى صفت واقع میشود یعنی صفت مسائل قابل طرح درمحاکم. ومعنى آن ترافعى است.


مرافعه
بمعنی ترافع و دعوى است. (رک. دعوى)


 مراهق
صغیرى که به حد بلوغ شرعى نرسیده ولی استعداد بلوغ را از طریق انزال ویا انبات (روئیدن) موى ظهار دارد مانند دهساله وبیشتر. مراهق محلل درطلاق نمیتواند شود. (رک. محلل)


مراهنه Pari
 (فقه) هرنوع برد و باخت و شرط بندى بهر وسیله که صورت گیرد (ماده ۶۵۴ قانون مدنی).


مرتبه
 (فقه- مدنی) سلسله مراتب داخل درهر طبقه از طبقات سه گانه ارث را گویند مثلا در طبقه اول ارث، اولادمیت در مرتبه اولند و اولاد اولاد در مرتبه ثانى و مرتبه اول حاجب مرتبه دوم محسوبند. (ماده ۹۱۰ قانون مدنی).
گاهى بمعنی طبقه ارث هم (به تسامح) بکار رفته است (جامع الشتات- ص ۶۶۱-۶۸۳-۶۹۲).


مرتد
 (فقه) کسیکه بعداز مسلمان بودن از زمره مسلمین خارج گردد.


مرتد فطرى
 (فقه) کسیکه پدرش مسلمان بود. ولى او کافرگردد.


مرتد ملى
 (فقه) کسیکه پدرش کافر بوده و اومسلمان شود و بعدا از اسلام بیرون رود.


مرتشى
 (جزا) مامور دولتی یا بلدى که رشوه بگیرد (بند ۱۳ قانون دیوان جزای عمال دولت- مصوب ۱۳۰۸). رک. رشوه- ارتشاء


مرتضع
 (مدنی - فقه) کودکى که ازدایه شیر بخورد.


 مرتع
درقانون اصلاحات ارضی ۱۹-۱۰- ۴۰ زمینى است اعم از کوه و دامنه یا زمین مسطح که درآن نباتات وعلوفه بطورطبیعی روئیده و در هر هکتار آن بتوان حداقل سه راس گوسفند یا معادل آن دام دیگر در یک فصل چرا چرانید.


مرتع طبیعى
مرتعى که بوسیلة اشخاص ایجاد نشده باشد (ماده یک آئین نامه اجرائى قانون ملى شدن جنگلها).


مرتع غیر مشجر
زمینی (کوه- دامنه- جلگه) که در فصل چرا داراى پوششی از نباتات علوفه اى خودرو بوده و با توجه به سابقه چرا عرفا مرتع شناخته شود (بشرط اینکه زمین آیش نباشد) ودرختان جنگلی خودرو درآن نباشد (ماده اول آئین نامه اجرائی قانونى ملى شدن جنگلها).


 مرتع مشجر
مرتعى که داراى درختان جنگلى خودرو باشد (ماده یک آئین نامه اجرائى قانون ملى شدن جنگلها).


 مرتهن
 (مدنى- فقه) کسیکه مال غیرپیش او بصورت رهن است مرتهن حق عینى بر مال مورد رهن دارد زیرا عین مال وثیقه دین او است (رک. راهن). رهن و بیع شرط دو نوع از معاملات وثیقه اى هستند (رک. معاملات وثیقه اى). درمورد سکوت ماده ۳۴ قانون ثبت رهن قانون مدنى اجراء میشود (مثل موردى که عین مرهونه بعد ازعقد رهن دچار حریق شود و از بین برود) ولى آیا در مورد بیع شرط هم اگر مبیع شرطى بعد از بیع تلف شود مواد قانون مدنى راجع به ببع شرط اعمال میشود؟ ظاهرا نه زیرا بیع شرط درقوانین فعلى مملک نیست و تلف شدن مبیع موجب نمیشود که مملک گردد.


 مرجح
رک. مرجوح


مرجح سند
 (فقه) در علم حدیث در مورد دوخبر متعارض هریک ازمزایاى موجود درسلسله سند (ناقلان روایت) یک حدیث را مرجح سند گویند مانند کثرت راویان یک حدیث نسبت براویان حدیث دیگر وعلو سند (قلت وسائط بین راوى وامام) و صفات کمالى که روات یک حدیث دارند. (رک - مرجح متن)


 مرجح متن
 (فقه) ازدوخبر متعارض آنکه درمتن خبر داراى مزیتى است آن مزیت را مرجح متن نامند مانند فصاحت لفظ و نقل عین لفظ امام ویا مطابقت مفاد حدیث باعقل.


مرجوح
هرگاه دو فکر ویا دو چیز در مقام معارضه با یکدیگر قرار داده شوند ودر یکى ازآن دو، مزیتى باشد آن مزیت را مرجح (بتشدید و کسر جیم) نامند ودارنده مزیت را راجح و طرف آن را مرجوح خوانند. از همین جا است که گفته اند:
ترجیح بلا مرجح عقلا زشت است (هرچند که جهان پر از این زشتى است).


مرحله انشاء حکم
 (فقه) مرحلة تشریع و قانونگذاری که دستورعام و حکم کلی بصورت قانون مصور میشود.


 مرحله فعلیت حکم
 (فقه) وقتى که دستور قانونگذار بحسب مشخصات و بلحاظ شرائط آن قانون، متوجه فرد معین گردد و او عذرى در ترک آن دستور قانونی نداشته باشد آن وقت را مرحله فعلیت حکم مى نامند.


مرخصى Conge
 (حقوق عمومى) ترک خدمت در زمان معین از طرف مامور دولت باذن مقامى که صلاحیت داشته باشد.


مرخصى استحقاقى
 (حقوق ادارى) مرخصى مستخدم رسمى دولت که مدت یکماه در سال با استفاده از حقوق وفوق العاده هاى مربوط دارد (ماده ۴۷ قانون استخدام کشورى ۳۱-۳-۴۵).


مرخصى استعلاجی
 (حقوق ادارى) مرخصى که بمامور رسى دولت درصورت دچار شدن بنا خوشى هائى که مانع انجام خدمت است داده شود (ماده ۴۸ قانون استخدام کشورى سال ۱۳۴۵).


مرخصى بدون حقوق
 (حقوق ادارى) مرخصى است که مستخدم رسمی با موافقت وزارتخانه یا مؤسسه متبوع و بدون اخذ حقوق استفاده میکند و از لحاظ تقاعد جزء خدمت محسوب نمیشود (ماده ۴۹ قانون استخدام کشورى مصوب ۳۱- ۳-۱۳۴۵).


مردود
 (درایه) خبر واحدى است که صدق راوى مرجح نباشد.


مرز
رک. سرحد


مرزدار
افراد گارد سرحدى راگویند.


مرزدارى
اداره گارد سرحدى را گویند.


مرسل
 (فقه) در علم درایه حدیثى است ضعیف که راوى آنرا از معصوم بیواسطه نقل کند و خود او معصوم را ندیده باشد یا بواسطه نقل کند ولى واسطه را فراموش کرده یا آنرا عمدا یا سهوأ ترک کند.


مرسل الیه Destinataire
 (تجارت) کسیکه باید حمل و نقل کننده مال مورد حمل و نقل را باو برساند (ماده ۳۷۹ قانون تجارت).


مرسوم
 (حقوق ادارى) اصطلاح قدیمى حقوق و مواجب است.


 مرصد
 (بضم میم وکسر صاد) (فقه) اشخاصی که پیشه آنها سپاهیگرى براى حکومت اسلام بوده است و بطور دائم و موظف باین کار اشتغال داشته اند. در مقابل مطوعه بکار میرود. (رک. مطوعه)


مرض موت
 (مدنی- فقه) مرضی است که بدون اینکه بین آن ومرگ، مریض شفا) ولو براى مدت کوتاه) پیدا کرده باشد بدنبال آن مرگ فرا رسد. تشخیص آن بنظرپزشک است ومادام که محرز نشود نمیتوان اثرى برچنین مرض مترتب کرد (جامع الشتات ص ۴۴۵).
مرض موت در باب وصیت در حقوق ایران اثرى ندارد.


مرضعه
 (فقه - مدنی) زنی که برسم دایگى (ولو اینکه بسرحد پیشه و بمرحله استمرار در عمل نرسد) بکودک دیگرى شیر داده باشند.


مرفوع
 (فقه) در علم درایه حدیثى است که اسناد بمعصوم (از طرف راوى) داده شده خواه سند متصل باشد (رک. متصل) خواه منقطع باشد (درایه شهید- ص ۳۶). مرکز درلغت بمعنى وسط دائره و محل قرار و ثبات (مقر) شیئى یا شخصى است. در اصطلاحات ذیل بکار رفته است:


مرکز اصلى شرکت
 (مدنی) جائى است که ادارات مرکزى شرکت درآنجاست واعضای رئیسه شرکت درآنجا سکونت دارند ودستورات شرکت ازآنجا صادر میشود وگزارش هاى اجراى آن دستورات درآنجا مستقر وگردآورى میگردد و جلسات هیات مدیره و مجامع شرکت درآنجا تشکیل میشود.
مرکز اصلی شرکت را اقامتگاه ادارى شرکت هم نامیده اند (ماده ۵۹۰ قا نون تجارت و ماده اول قانون ثبت شرکتها و ماده ۱۸ نظامنامه قانون ثبت شرکتها و ماده ۳۵ آئین دادرسی مدنى). رک. مرکز عملیات


مرکز عملیات
مقصود از عملیات، عملیات مربوط به هدف شرکت است یعنى عملیاتی که شرکت براى صورت دادن آنها تشکیل شده است مثلا اگر شرکت استخراج فیروزه اى باشد مرکز عملیات او همان محل معادن وکار کارگران استخراج است نه مرکز اداری و اصلى شرکت.


مرکز مهم امور
محلى که شخص درآنجا ازحیث شغل وکسب یا خدمت قلمى یا نظامى یا علاقه ملکى اقامت دارد (ماده ۱۰۰۲- ۱۰۰۴ قانون مدنى).


مروت
 (مدنی- فقه) اتصاف بأمورى (اعم از ترک و فعل) که پسندیده است در زمان معین ومکان معین و نسبت بشخص معین مثلا اگر قاضی یا استاد دانشگاه درمعبر عام غذا بخورد ترک مروت کرده است ترک مروت از امور زائل کننده عدالت است (ماده ۱۱۳۴ قانون مدنی). درایه شهید دوم- ص ۸۲


مرور زمان rescription
 (آئین دادرسی) گذشتن مدتی است که بموجب قانون پس از انقضاى آن مدت، دعوى شنیده نمیشود (مادهء۷۳۱ آئین دأدرسى مدنی) و چون مقررات راجع بمرور زمان على الاصل مخالف قواعد موجد حق است وجنبه استثنائى برآن قواعد را دارد درصورت شک درصعه وضیق مقررات مرور زمان باید از این مقررات تفسیر مضیق کرد. مرور زمان مخصوص دعاوی مالی است.
در فقه اسلام از قدیم توجه بمسئله مرور زمان مى شد و قدماء ازفقهاء که عنایت زیاد به متون اخبار داشتند بطور مسلم مساله مرور زمان را مورد قبول قرار داده اند چنانکه شیخ مفید در مقنعه مى گوید: (و اعلم ان من ترک دارا او عقارا اوارضا فى ید غیره فلم یتکلم ولم یطلب ولم یخاصم فى ذلک عشر سنین فلاحق له.) یعنى بدان که کسى خانه یا مال غیر منقول ویا زمینى در تصرف کسى بگذارد و دهسال بگذرد که سخنى از آن نگوید وآنرا نخواهد و دعوائى بمناسبت آن نکند حق او از مال خود ساقط میشود (مقنعه ص ۳۱ سطر ۵۱) ومعلوم نیست چگونه پس از او فقهاء عمومأ این نظر را رد کرده و از علت ذکر این مساله سخنی نگفته اند.


مرور زمان اجراء اسناد رسمى
رک. مرور زمان اجرائی


مرور زمان اجرائى
مرور زمان نسبت به احکام و قرارهاى قابل اجراء و اسناد رسمى لازم الاجراء را گویند. در مورد احکام و قرارهاى على الاصول مرور زمان جارى نمیشود جز موارد استثنائى ومصرح در قانون (ماده ۳۴ قانون اعسار- ماده ۱۷۳ أئین دادرسى مدنی) و در مورد اجرائیه اسناد رسمى نیزمرور زمان جارى نمیشود (حکم تمیزى ۱۶۵۱ مورخ ۱۵- ۱۲- ۳۰ شعبه ۱۰).


مرور زمان اسقاط حق Prescription extinctive (ou liberatoire)
 (دادرسی) مرور زمانی که موجب اسقاط حق شود.


مرور زمان ایجاد حق Prescription Acquisitve (ou usucaption)
 (دادرسى) مرور زمانی که برای شخص ایجاد حق از طریق تصرف مستمرکند.


مرور زمان تجارى
مرور زمان در روابط بارزگانی (عملیات بازرگانی) را گویند (ما ده ۲۸۶ ببعد قانون تجارت).



مرور زمان جرم
 (جزا) گذشتن مدتی از تاریخ ارتکاب جرم بدون اینکه مجرم مورد تعقیب قرار گرقته باشد و پس از آن مدت دیگر قابل تعقیب نیست. (رک. مرور زمان مجازات)


مرور زمان جزائی Prescription criminelle
مجموع مرور زمان جرم و مرور زمان مجازات گویند. (رک. مرور زمان جرم – مرور زمان مجازات)


مرور زمان دعوی Prescription de l، instance
گذشتن مدتی بر دعوی اقمه شده که با انقضاء مدت از آخرین اقدام (عمل رسیدگی) دعوی ساقط شده باشد.


مرور زمان مجازات Prescription de la peine
 (جزا) گذشتن مدتی از تاریخ صدور حکم مجازات است که در آن مدت حکم مذکور اجراء نشده باشد در اینصورت آن حکم اجراء نخواهد شد.


مرور زمان مدنی Prescription civile
گذشتن مدتی که پس از آن دعوی مدنی شنیده نمیشود رک. مور زمان – دعوی مدنی


 (اسقاط) مرور زمان
مرور زمان پس از اینکه مستقر شد (زمان لازم گذشت) ایجاد حقی برای کسی می کند و او میتواند از این حق چشم بپوشد، این را اسقاط مرور زمان گویند ولی قبل از انقضاء آن قابل اسقاط نیست بدلیل اینکه فلسفه وضع مرور زمان با اسقاط پیش از استقرار مرور زمان ناسازگار است. و این قضیه بستگی ببطلان اسقاط مالم یجب ندارد. (اصطلاح شماره ۳۳۷۷ دیده شود.) رک. مالم یجب


 (انقطاع) مرور زمان
هرگاه بعلت وجود یکی از اصحاب مذکور در قانون مدت مرور زمان که هنوز کامل نشده قبل از اکمال قطع و بلا اثر گردد و مجددا مرور زمان با همان مدت قانونی و از ابتدا شروع شود این وضع را انقطاع مرور زمان نامند (ماده ۷۵۹ آئین دادرسی مدنی) اگر قطع مدت مرور زمان قبل از اکمال مدت بهمراه بلا اثر شدن مدتی که گذشته نباشد بلکه محاسبه بقیه مدت بضرر کسیکه مدت گذشته بضرر اوسپری شده مووف بماند و محاسبه بقیه مدت و ضم آن بمدت گذشته پس از زوال سبب موقوفیت میسر باشد این وضع را تعلیق مرور زمان نامند (ماده ۷۵۱ ببعد آئین دادرسی مدنی).



 (تعلیق) مرور زمان
رک. انقطاع مرور زمان


مروری عنه
رک. راوی


مزابنه
 (فقه) در لغت بمعنی تدافع است. در اصطلاح عبارت است از بیع رطب بر درخت در مقابل تمر (مفتاح الکرام – جلد ۴ ص ۳۸۴).


مزراع
 (مدنی – فقه) مالک زمین در عقد مزارعه را گویند. (رک. مزارعه)


مزارعه Colonat partiaire
 (مدنی- فقه) عقدى است که یکطرف زمینى را براى مدت معینى براى کشت وزرع و تقسیم حاصل بطرف دیگرمى دهد. (ماده ۵۱۸ قانون مدنی) مالک رامزارع وزارع را عامل مزارعه گویند (جامع الشتات - ص-۳۰۲-۳۰۵).


 (عامل) مزارعه
رک. مزارعه


مزا وممیر
رک. تراز


مزایا
 (حقوق ادارى) آنچه که کارمند دولت اضافه بر حقوق اصلی خود میگیرد و شامل فوق العاده - کمک - پاداش- حق الزحمه حق حضور وغیره میشود. از نظرتطبیقى (انفال) در فقه همان مزایا است. (ماده ۵۴ آئین نامه مزایا مصوب ۱۰/۶/ ۱۳۲۲).


مزایده Encheres
صورت خاصی است از فروش مال که خریداران (طالبان خرید) با هم رقابت کرده و هریک قیمتى بیشتر ازآنچه که ابتداء ببایع عرضه شده عرضه مینمایند. ثمن آخرین قیمتی است که عرضه شده و پس ازآن قیمتى عرضه نشود و چون قیمت معینى که از طرف بایع ماخذ و مبداء شروع مزایده ورقابت است رکن مزایده است گاهى ممکن است بعلت پیدا نشدن طالب، همان قیمت مبداء ثمن محسوب گردد چنانکه در مورد ماده ۳۴ قانون ثبت چنین است. در حراج، مبداء مذکور وجود ندارد و از سایر جهات مانند مزایده است در قوانین گاهی بجای مزایده حراج را بکار مى برند (ماده ۳۴ قانون ثبت و نظامنامه شعبه حراج مورخ ۲۷- ۱۱- ۱۳۱۳). مزایده هرگاه بتوسط اجراء دادگاه یا اجراء ثبت انجام شود یکطرف عقد بیع دولت است و ادالهء اجراء نماینده او است و طرف دیگر برنده مزایده است. دولت دراین مورد از باب الحاکم ولى الممتنع عمل مى کند. مزایده بیع است و بمحض وقوع ایجاب و قبول خاتمه پیدا مى کند و سند انتقال اجرائى که بعد از مزایده ماده ۳۴ قانون ثبت در دفترخانه تنظیم میشود در واقع برای رعایت دستور مواد ۴۶- ۴۷ قانون ثبت است نه اینکه انتقال از حین تنظیم سند واقع شود و مفاد تبصره ۵ ماده ۳۴ قانون ثبت در واقع یکنوع خیار است که بنفع مدیون مقرر شده است اگر درظرف دوماه مذکور درآن تبصره برنده مزایده فوت کند مال مورد مزایده بورثه اومنتقل میشود.



مزایده حضورى
رک. مزایده کتبى


مزایده شفاهى
رک. مزایده کتبى


مزایده کتبى
مزایده اى که فروشنده پاسخ خریداران را از طریق نشر آگهى کتبأ دریافت و برابر شروط مزایده، خریدار را معین مى کند (ماده ۳۳ آئین نامه معاملات دولتى) هرگاه خریداران با فروشنده مزایده مواجه شوند وشفاهآ پیشنهاد خود را راجع بخصوصیات معامله بدهند مزایده را حضورى و شفاهی نامند گاهى مزایده حضوری شامل حراج هم میشود.


 (جلسه) مزایده
زمانی که درآن زمان مزایده واقع میشود یعنى عقد مزایده درآن زمان پایان مى یابد.


 (صورت جلسه) مزایده
سند رسمى که بمناسبت وقوع مزایده و انعکاس جریان آن تنظیم میشود و نکات ذیل درآن منعکس است:
الف- شخص یا اشخاصی که در اقدام بمزایده شرکت کرده اند (بعنوان بایع و ازطرف ما لک مال مورد مزایده).
ب- ذکر اینکه خریدارى بوده یا نه و درصورت اول برنده مزایده که بوده است با تصریح بهویت او.
ج- خریدار بچه مبلغ خریده است.
د- تاریخ مزایده. ه- امضاء خریدار وکسانیکه از طرف مالک اقدام بفروش کرده اند.


مزد Salaire
بنا به ماده چهارم قانون کار ۲۶- ۱۲-۳۷: مزد و حقوق عبارت است از وجه نقد یا هرگونه مزایاى غیر نقدى که در مقابل انجام کار بکارگر داده میشود.


مزکى
 (بروزن مربى) کسیکه در دارالقضاء (دادگاه) بعدالت شاهدى که قاضى نمى شناخت گواهی میداد و خود مزکى (یا معدل) نزد قاضى معروف بعدالت بود. معدل ها (مزکیان) کم کم صنفى شدند و این کار براى آنها منصبى بود و حیله ها مى کردند که باین منصب نصب شوند. این بود حال بینه و شهود در اعصار تاریک.


مزور
بمعنی متقلبانه و مغشوش و چیز خلاف واقع که براى فریب ساخته و پرداخته باشند مانند مسکوکات مزوره و مغشوشه مذکور در ماده ۱۲۷ قانون جزاى عرفى مصوب پنجم جمادى الاول ۱۳۳۵ قمری هیات وزیران. مساله مطلبى که باید برآن اقامهء دلیل شود (مطلب نظرى یاغیر بدیهى) حافظ گوید: مباحثى که در آن حلقه جنون میرفت برون ز مدرسه و قیل و قال مساله بود در اصطلاحات ذیل بکار رفته است:


مساله اجماعى
 (فقه) شامل مسائل ذیل است یعنی مسائلی که مورد نوعى از اجماعات ذیل باشد:
 الف- اجماع حقیقى یعنى اتفاق قولى کاشف از حکم حجت.
ب- اجماع حکمى (یعنی در حکم اجماع) که عبارت است از:
۱- اتفاق غیرکاشف
۲- اجماع سکوتی
۳- ظهورعدم خلاف
۴- عدم ظهور خلاف
اصطلاح بالا درمقابل مساله خلافى استعمال میشود. (رک. مسالة خلافى)


مساله حقوقى
یک عبارت حقوقى که داراى حکم معینى از احکام قانونی است مثلا ماده ۷۵۷ قانون مدنی که مى گوید (صلح بلاعوض نیز جائز است) یک عبارت حقوقى است که حکم قانونی مذکور در آن (صحیح بودن صلح بلاعوض) است.


مسأله خلافى
 (فقه) مساله اى که در آن اختلاف نظر بین مجتهدان باشد. (کتاب کلیات خطى شماره ۱۸- ب دانشکده حقوق مؤلف نامعلوم).


مسئولیت Responsabilite
 (مدنی) تعهد قانونی شخص بررفع ضررى که بدیگرى وارد کرده است خواه این ضرر ناشى از تقصیر خود وى باشد یا ناشى از فعالیت او شده باشد. (فقه) درهمین معنى لفظ ضمان را بکار برده اند ومعنى آن هر نوع مسئولیت اعم از مسئولیت مالى ومسئولیت کیفرى است. ماده ۳۲۸ق- م ببعد (رک. ضمان).


مسئولیت اخلاقى
هر نوع مسئولیتى است که قانونگذار متعرض آن نشده باشد مانند مسئولیت انسان نسبت بخود یا خداى خود یا دیگرى. درهمین معنى (و بلکه اعم ازآن) استعمال شده است: کلکم مسئول عن رعیته.


مسئولیت ادارى
یا مسئولیت انضباطى: عبارت است از مسئولیت ناشى ازتخلف انضباطى درامور ادارى. (رک. تخلف انضباطى)


مسئولیت انضباطى یا مسئولیت ادارى
عبارت است از مسئولیت ناشى از تخلف انضباطى درامور ادارى. (رک. تخلف انضباطى)


مسئولیت تضامنى
 (مدنى- تجارت) الف- مسئولیت مدیون درمقابل چند بستانکار که هر یک ازآنها حق مطالبه تمام طلب را دارا باشند.
ب- مسئولیت بدهکاران متعدد که بتوان تمام طلب را از هریک از آنان مطالبه کرد (ماده ۱۰۸ قانون ثبت). رک. تضامن


مسئولیت تقصیرى Responsabilite delictuelle
مرادف مسئولیت خارج ازقرارداد است. (رک. مسئولیت خارج از قرارداد) مسئولیت خارج از قرارداد ممکن است ناشى ازغفلت یا عمد باشد و جامع بین عمد وغفلت صادر حقوق فرانسه Faute گویند اما کلمه تقصیر در زبان حقوقى ما نمیتواند بعنوان جامع بین عمد و غفلت بکار رود و جانشینFaute گردد ا ستعمال تقصیر بجاى Faute غلط است و بهتر است کلث تخصىر بجاى Faute وبهمان معنى بکار رود و (مسئولیت تقصیری) هم متروک وبجاى آن مسئولیت خارج ازعقد بکار رود که رساتر و صحیح است.


مسئولیت جزائی
مسئولیت مرتکب جرمى از جرائم مصرح در قانون راگویند و شخص مسئول بیکى ازمجازاتهاى مقرر در قانون خواهد رسید. متضرر از جرم، اجتماع است برخلاف مسئولیت مدنى که متضرر از عمل مسئول، افراد مى باشند، در مورد مسئولیت کیفرى اسقاط حق بصلح و سازش میسر نیست (برخلاف مورد مسئولیت مدنی) و در مسئولیت جزائى على الاصول عمد (یعنى قصد نتیجه) شرط تحقق جرم ومسئولیت است برخلاف موارد مسئولیت مدنی که در قانون ما حتى وجود خطا ومسامحه و اهمال هم شرط آن نیست. اصطلاح مسئولیت جزائی در مقابل اصطلاح مسئولیت مدنی قرار می گیرد. (رک. مسئولیت مدنی)


مسئولیت حادثه
در مسئولیت حوادث ناشی از خراب شدن بنا و یا ناشى از خسارت صادر شده از حیوان و یا ازاشیاء استعمال میمشود مانند مسئولیت حادثه ناشى ازابنیه وناشى اشیاء و ناشى از حیوان.


مسئولیت حقوقى Responsabilite juridique
 مسئولیتى که ماخذ قانونى داشته باشد در مقابل مسئولیت اخلاقى و دینی استعمال میشود.


مسئولیت خارج از قرارداد
هرگونه مسئولیت قانونى که فاقد مشخصات مسئولیت قراردادى (رک. مسئولیت قراردادى) باشد مسئولیت خارج ازقرار داد (یا مسئولیت غیر قراردادى) نامیده می شود. مسئولیت خارج از قرار داد برخلاف مسئولیت قرار دادى مربوط بنظم عمومى است واسقاط آن از طریق تراضى ممنوع است. در فقه و قانون مدنى ما مسئولیت خارج از قرارداد را ضمان قهرى نامیده اند (ماده ۳۰۷ ق - م).


مسئولیت سیاسی وزراء
تعهد وزراء در حکومت پارلمانى بردادن استعفاء وترک منصب وزارت است درحالیکه مورد اعتماد پارلمان نباشند.


مسئولیت عقدى
مرداف مسئولیت قراردادى است. (رک. مسئولیت قرار دادى)


مسئولیت عمل غیر
 (مدنى) دردو صورت ذیل شخص مسئولیت مدنی نسبت بعمل غیر (در خارج از قرار داد) دارد:
الف- اگر شخص، مسئول عمل کسى باشد که قانونآ تحت مراقبت و مواظبت او قرار دارد مانند مسئولیت پدر نسبت بفرزند صغیرخود در صورتیکه صغیرضرری بدیگرى برساند (ملاک ماده ۳۳۴ ق - م).
ب- مسئولیت متبوع نسبت بعمل کسى که تابع اومى باشد مانند مسئولیت کارفرما نسبت بعمل کارگر که موجب خسارت دیگری شده است (ماده۱۲قانون مسئولیت مدنی مصوب ۱۳۳۹).
درقراردادها هم در دو مورد، شخص مسئول عمل دیگرى است:
الف- هرگاه بموجب عقد اول، شخص ثالث تعهد داشته باشد که تعهد متعهد عقد اول را انجام دهد مانند تعهد مستاجر دست دوم نسبت بحفظ مال مورد اجاره این تعهد ازعقد اجاره اول ناشى شده است و مستاجر اول مسئول تعدى و تفریط مستاجر دوم مى باشد.
ب- هرگاه شهد درعقد معین بحکم قانون، مسئول عمل غیر باشد مثلا اگر یکطرف عقد، محجور باشد و نماینده قانونی او دراجراء تعهد ناشى ازعقد، تخلف ورزد و خسارتی بمتعهدله برسد خود محجور، مسئول عمل نماینده قانونی خود مى باشد.


مسئولیت غیر قراردادى
مرادف مسئولیت خارج از قرارداد است. (رک. مسئولیت خارج از قرارداد)


مسئولیت قانونى
وآن هر نوع مسئولیتی است که در قانون پیش بینى شده است وجزاء قانونی (مدنى یاکیفرى) براى آن معین شده است مسئولیت قانونی دو قسم است: مسئولیت مدنى و مسئولیت کیفرى، و قدر مشترک آنها نقش الزام و تعهد (تعهد عقدى و قانونى) است. اصطلاح مسئولیت قانونی ترجمه اصطلاح خارجه Responsabilite Legale است، در فقه مرادف آن ضمان است که هم در امور کیفرى و هم در امور مدنی بکاررفته است ولى ضمان درقانون مدنى ما فقط درمسئولیت مدنى بکاررفته است.


مسئولیت قراردادى Responsabilite contractuele
 (حقوق مدنى) مسئولیت کسى است که در عقدى ازعقود (اعم ازعقود معین و غیر معین) تعهدى را پذیرفته باشد و بعلت عدم انجام تعهد یا تاخیر درانجام تعهد ویا درحین انجام تعهد ویا بسبب انجام تعهد خسارتی بمتعهدله وارد کند (ماده ۲۲۱- ۲۲۲- ۲۲۶- ۲۲۷- ۲۲۹ ۲۳۷- ۲۳۸- ۲۳۹- ق- م- وماده ۷۲۷- ۷۲۸ آئین دادرسی مدنی). در اصطلاحات دیگرآنرا مسئولیت ناشى از قرارداد و مسئولیت عقدى نامند ولى اصطلاح بالا بیشتر استعمال مى شود. این اصطلاح درمقابل مسئولیت خارج از قرارداد استعمال مى شود، و مجموع مسئولیت قراردادى ومسئولیت خارج از قرارداد را مسئولیت مدنى مى نامند (رک. مسئولیت مدنى). عناصر مسئولیت قراردادى عبارت است از
 ۱- تخلف ازتعهد
 ۲- ضررى که ازتخلف مزبور بمتعهدله وارد مى شود
 ۳- رابطه سببیت بین تخلف و ضرر.


مسئولیت کیفرى
مرادف مسئولیت جزائى است. (رک. مسئولیت جزائى)


مسئولیت مالى
مسئولیتی است که شخص مسئول در ازاء ضررى که بدیگرى میرساند باید براى جبران آن، مال بدهد.


مسئولیت متبوع از طرف تابع
 (مدنی) یکى از موارد مسئولیت از عمل غیر است (رک. مسئولیت عمل غیر) در اینصورت باید:
اولا- بین مسئول و آن غیر رابطه تبعیت باشد و این رابطه عبارت است از حالت سلطه متبوع بر تابع بطورى که بتواند تحت اراده و نظر خود آن تابع را بکار معینی وادارکند ولوآنکه تابع علما دست بکار نشده باشد مانند استیفاء ازعمل غیر درمورد ماده ۳۳۶- ۳۳۷ ق- م که بموجب صریح ماده ۳۰۷ ق – م عقد محسوب نمیشود. دریافت اجرت شرط وجود رابطه تبعیت نیست بهمین جهت سرباز تابع وزارت دفاع ملى است وشرط رابطه مزبوراین نیست که تابع را خود متبوع انتخاب کرده باشد کافى است که ثالث، او را تحت اختیارمتبوع قرارداده باشد و متبوع براو تسلط بالا را پیدا کند با این وصف تشخیص رابطه تبعیت باعرف است. کارفرمای صغیر هم متبوع کارگران خود مى باشد.
ثانیأ- تابع درحین انجام وظیفه و یا بسبب انجام وظیفه خسارتى بدیگرى برساند.


مسئولیت مدنى
مسئولیت درمقام خسارتی که شخص (یا کسیکه تحت مراقبت یا اداره شخص است) یا اشیاء تحت حراست وى بدیگری وارد مى کند و هم چنین مسئولیت شخص براثر تخلف ازانجام تعهدات ناشى از قرارداد. مسئولیت مدنی درمقابل مسئولیت کیفرى استعمال مى شود. مسئولیت مدنی دوقسم است: مسئولیت قراردادى و مسئولیت خارج از قرارداد که گاهی آنرا مسئولیت تقصیرى مى نامند. قدر مشترک هر دو نوع مسئولیت، نقض تعهد والزام است نهایت اینکه درنخستین، نقض تعهد قرار دادى مى شود و در دومین، نقض تعهد قانونی.


مسئولیت مدنی اجتماعی
 (مدنى) مبنائى است حقوقى که بموجب آن از محل وجوهى که از مردم توسط دولت (بعنوان مالیات) و یا مؤسسات خصوصى (بعنوان بیمه) گرفته میشود خساراتی راکه اشخاص بهم وارد مى کنند جبران مى کنند.


مسئولیت مدنى فردى
 (مدنی) رژیم کهن در مسئولیت مدنی که بموجب آن هرکس که موجب خسارت دیگرى شده خود مسئول جبران خسارت است یا متبوع او ضامن خسارت است و خلاصه افراد ضامن خسارت یکدیگر هستند و از درآمد خود خسارت مى دهند نه از وجوه عمومى.


مسئولیت ناشی از قرارداد مرادف
مسئولیت قراردادى است. (رک. مسئولیت قراردادى)


 (بیمه) مسئولیت
اصطلاح شماره ۹۸۰ دیده شود.


مسابقه
الف- در فقه معامله اى است که موضوع آن اسب دوانى است بمنظور شناختن بهترین اسب ها و بهترین سوارها.
ب- کنکور وسبقت گرفتن بریکدیگر. در امتحانات وآزمایشهاى جمعی ومانند آنها بکار مى رود مانند استخدام ازطریق مسابقه.


مساحقه
رک. سحق


مسافت Distance
فاصله مکانی بین دومحل که باختلاف آن مواعد مربوط باخطار اوراق و رسیدگى فرق مى کند.


مساقات Vergers Fermage Partiaire des
 (مدنی- فقه) در لغت بمعنی آبیاری است و در اصطلاح معامله اى است بین مالک درختان ومانند آنها باکارگر درمقابل حصه مشاع معین از ثمره وثمره اعم است از میوه و برگ و گل و غیر آن. ماده ۵۴۳ قانون مدنی.


مسامحه عرفی
رک. تسامح عرفى


مساوات Egalite
 (حقوق عمومى) اصلى است ازاصول حقوق عمومى که بموجب آن افراد صرف نظراز جنسیت وطبقه ومذهب و ثروت و شغل داراى حقوق و تکالیف مساوى مى باشند مثلأ براى صنف معینى دادگاه اختصاصى تشکیل نشود یا صنف معینی از پرداخت مالیات معاف نباشند یا از لحاظ تصدى بمشاغل آزاد یا دولتى تبعیضى بین اشخاص و اصناف نباشد و غیره...


مساوات در تأدیه مالیات
 (حقوق اساسی) همه افراد واصناف مشمول مقررات مالیاتی کشورند بطوریکه معافیت فرد یا صنفى از اصناف از پاره اى از مقررات، جنبه استثنائى دارد.


مساوات درمشاغل ومناصب
 (حقوق اساسی) مشاغل ومناصب اختصاص بطائفه اى ندارد واجد شرائط تصدی مشاغل و مناصب در هر صنف که باشد میتواند آنها را تصدى نماید مگر در مواردى که قانون استثناء کرده باشد.


مساوات درمقابل دادگاههاى دادگسترى
 (حقوق اساسى) یعنى مرجع تظلم و رسیدگى بامور قضائى افراد کشور دادگاههاى عمومى دادگسترى هستند و وجود دادگاههاى اختصاصى جنبه استثنائی دارد ومحتاج بتصریح قانون است.


 مساوات درمقابل قانون
 (حقوق اساسی) یعنی قانون کشور باید درباره همهء اتباع آن جارى شود وهیچکس ازحد شمول قانون مستثنى نیست.


مساوات سیاسی Egalite politique
مساوات اتباع کشور درحقوق سیاسى را گویند. (رک. حقوق سیاسى)


مساوات مدنى Egalite civile
 (حقوق اساسى) تساوى درقوانین مدنی کیفرى- ادارى و هر نوع تساوی غیر ازتساوى درحقوق سیاسی را گویند.


مساومه
اصطلاح مختصر (بیع مساومه) است. (رک. بیع مساومه)


مستاجر
 (رک. موجر) مستاجر در اجاره خدمات به کار فرما گفته میشود.


مستامن
 (فقه) کسی است که دین اسلام ندارد وبا حکومت اسلام عقد ذمه منعقد نکرده ولى باذن دولت اسلام بمنظورتجارت یا سفارت و یا نیاز دیگر وارد قلمرو اسلام میشود و چون به او امان از تعرض داده شده او را مستأمن (در مقابل معاهد) گویند. امان مستأمن امان مطلق است و مقید بوقت معینی نیست. (رک. معاهد)


مستانف
رک. پژوهش


مستانف علیه
رک. پژوهش


مستأنف عنه
رک. پژوهش


مستثنى
رک. استثناء


 مستثنى منه
رک. استثناء


مستثنیات
 دین اموالی که برابر قانون در هنگام اجراء حکم وقراریاسند رسمی مشمول مقررات اجراء نبوده و توقیف نمیشود وبضرر مالک مدیون بفروش نمیرسد (ماده ۶۳۰ اصول محاکمات قدیم وماده۴۷ آئین نامه إجراء اسناد رسمى) مطابق تفسیرکمیسیون وزارت عدلیه در حمل ۱۳۰۰ که ازماده ۶۳۰ بالا بعمل آمده خانه هم ازمستثنیات دین است اما عملا دادگاهها باین تفسیر توجهى نمیکنند.


مستحب
 (فقه) یا مندوب: عملى (فعل نه ترک) که شارع امر به آن کرده است ولى در عین حال آن امر الزامى نیست وانجام دادن آن فعل برترک آن مزیت و رجحان دارد مانند امر به مسواک کردن.


مستحق للغیر
 (مدنی- فقه) هرگاه مالى (از اعیان یا منافع) مورد معامله دریکی ازعقود واقع شود و پس ازعقد معلوم گردد که آن مال متعلق به ناقل نبوده بلکه مال شخص ثالث بوده میگویند آن مال مستحق للغیر در آمده است یعنى متعلق حق غیر است نه ناقل (ماده ۳۹۱ قانون مدنی) و بطوراختصار کلمه (مستحق) را ذکر میکنند.


مستخدم
کسیکه باستخدام شخص طبیعى یاحقوقى (در حقوق خصوصی یا عمومى) در آمده باشد و اجرت بگیرد. (رک. استخدام)


مستخدم حکمى
 (حقوق ادارى) مستخدم غیر رسمی که بموجب حکم وزارتی و بدون تعیین مدت، استخدام میشود و قراردادى که بموجب آن براى مدتی معین ویا بطور روز مزد استخدام شود نمى بندد. (رک. مستخدم روزمزد)


مستخدم رسمى
کسیکه بخدمت رسمی دولت در آمده باشد ماده ۶۶ قانون استخدام کشورى ۱۳۰۱ شمسی. (رک. خدمت رسمى)


مستخدم روزمزد
 (حقوق ادارى) مستخدم غیر رسمی که مدت خدمت اویک یا چند روزمعین و اجرت او هم روزانه است.


مستخدم غیررسمی
 (حقوق ادارى) مستخدمى که خدمت دولت شغل ثابت او نبوده و ازاین خدمت براى او وضع حقوقى ثابتى ایجاد نمیشود یعنى از ترفیعات وتقاعد و مزایاى قانونی دیگر مستخدم رسمی بهره نمیبرد ولى ازلحاظ انتظامات داخلى ادارات و قانون جزاى عمال دولت تابع مواعدعمومى است مستخدم قراردادى وروزمزد و حکمى (از اقسام مستخدمان دولتی) وهمچنین نمایندگان مجلس و انجمن هاى شهردارى وایالتی و ولایتى مصداق مستخدم غیررسمى هستند (بند نهم ماده واحده قانون دیوان جزاى عمال دولت- مصوب ۱۳۰۸).


مستخدم قراردادى
 (حقوق ادارى) مستخدم غیر رسمى که بموجب قرارداد خاصى و براى مدت معینى باستخدام دولت در مى آید.
مستخدم غیر قراردادى هر چند بموجب قرارداد استخدام (رک. قرارداد استخدام) باستخدام دولت درآمده ولى براى مدت معین نیست و اصطلاحأ باو مستخدم قراردادى نمیگویند. پیدایش اصطلاح مستخدم قراردادى ناشى از نظریه عقد نبودن استخدام رسمى است ولى دلیل قانع کننده بردرستى این نظریه نیست.


مستدعى
الف - درفقه بمعنى مدعى (خواهان) است. (رک. مدعى)
ب- مطلق متقاضی را گویند دراینصورت معنى اصطلاحى نیست.


مستدعی ثبت
کسیکه تقاضاى ثبت ملکى را میکند (ماده ۱۸ قانون ثبت ۱۳۱۰).


مسترابه
 (فقه) زنیکه بسن حیض شدن رسیده ولى بجهت کسالت یا طبعا حیض نمیشود مسترابه نامیده میشود.


مسترزقه
 (فقه) عمال موظف دولت را گویند. (رک. رزق)


 مستشار Conseiller
 (دادرسى) عضو محاکم عالى مانند استیناف و تمیز را گویند.


مستصحب (بفتح حاء)
در هر استصحابی رعایت امور زیر لازم است:
الف- موضوعى که در حیطه یقین کسی در آید.
ب- از زمان حدوث یقین مزبورمدتی کم یا بیش بگذرد.
ج - بعلت گذشت زمان مزبور در بقاء آن موضوع یقینی شده (که اسمش مستصحب است) تردید حاصل شود. دراینصورت بنا بربقاء مستصحب میگذارند واین عمل را استصحاب میگویند.


مستعدى
 (فقه) مدعى را گویند.


مستعدى علیه
 (فقه) مدعى علیه را گویند
.
مستعمره Colonie
کشوریا سرزمینى که تحت انقیاد سیاسی کشور دیگری Metropole قرارگرفته و این کشور خود را ملتزم به عمران و اسکان اهالى آن و اشاعه مدنیت درآن کرده است. (رک. کلنی)


مستعمره انتفاعى Colonie d، exploitation
مستعمره واقع در مناطق حاره که سفید - بوستان جز بدشوارى فراوان نتوانند با آب وهواى آنجا عادت کنند و نسبت بسکنه بومى آن اقلیت ضعیفى را تشکیل میدهند مانند جاوه وهند وچین فرانسه.


 مستعمره بازرگانى Colonie de commerce
قسمت محدودى است از سواحل یک قاره براى ورود در آن و ایجاد روابط با سکنه و انجام دادن کارهاى بازرگانی مانند هنگ کنگ.


مستعمره زندانى Colonie e penitentiaire
الف- مستعمره اى است کشاورزى که در آن مؤسساتی بنام (خانه تربیت با مراقبت) قراردارد و اطفال (پسران) محکوم به حبس از ۶ ماه تا دوسال درآ نجا نگهدارى میشوند.
ب- تصرفات فرانسه درماوراء بحار که محکومان به مجازاتهاى مستعمراتی را میپذیرد.


مستعمره سکونتى Colonie de peuplement
مستعمره اى که در منطقه معتدل واقع است و سفید پوستان میتوانند بآب و هواى آن خوگیرند و برای همیشه درآن ماندگار شوند و بدون استمداد از سکنه بومى آن بعمران و آبادى آن سرزمین بپردازند مانند کانادا.


مستعمره کشاورزى Colonie de plantation
مستعمره اى است که در مناطق حاره واقع شده و بعلت نداشتن سکنه بومی از خارج باید کارگر براى برداشتن محصول از خاک آن آورده شود مانند آنتیل.


مستعمره مختلط Colonie mixte
مستعمره اى که داراى جنبه هاى مختلف مستعمراتی است مانند الجزیره که هم مستعمره انتفاعى بود وهم مستعمره سکونتى.


مستعیر Emprunteur ou commodataire
کسیکه مال غیر را بعاریه مى ستاند (ماده ۶۳۵ ق- م).


مستغل
غله (بفتح اول ودوم وتشدید ثانى) بمعنى بهره است ومستغل درلغت بمعنى بهره برداراست چیزى که ازاو بهره گیرند مستغل بفتح غین است ودر فارس بغلط بکسرغین تلفظ می کنند و از اغلاط مشهور است. غله بمعنى بهره هر مال اعم از منقول وغیرمنقول است چنانکه کرایه اسب غله آن است و بهره زمین و اجاره خانه غله آنها محسوب است. در فارسی و اصطلاحات حقوقى ما مستغل (ومستغلات) بر اموال غیرمنقول که مورد بهره بردارى است اطلاق میشود وماده نهم قانون مالیات بر درآمد و املاک مزروعى و مستغلات و حق تمبرمصوب ۱۶- ۱- ۳۵ (مجموعه ۳۵- ص ۲۹) خانه- دکان- مغازه- کاروانسرا- گاراژ- انبار- مهمانخانه نمایشگاه- یخچال- قهوه خانه- حمام - میدان شهر و بطورکلى هر ساختمان و بنا ومحوطه اى را که محل کسب وکارمالک نبوده و مالک آن بطریق اجاره درآمدى ازآن تحصیل کند تصریحأ و تلویحآ جزء مستغلات شمرده ومشمول مالیات مستغلات دانسته است. بدیهى است قید اجاره در ماده بالا ازعناصر تحقق معنى مستغل نیست زیرا ممکن است نتیجه اجاره بصورت صلح درآید ولى از نظر شمول مقررات مالیات باید تابع صریح عبارت وحکم قانون بود. باین ترتیب مقصود از (امثال آن) در ما ده ۱۴۳ دادرسى مدنی همان مستغلاتی است که اجاره داده میشود یا بصورت صلح معوض منافع در مى آید.


مستغلات
الف- اموال غیر منقولى که مورد بهره بردارى بتوسط مالک آنها است. ب- مالیاتی که در دوران اسلامى از دکان، خانه، آسیا که اشخاص درزمین های دولتى ساخته بودند و باجاره مى دادند گرفته مى شد.


مستفیض
رک. خبرمشهور


مستقرض
قرض گیرنده را گویند. (رک. قرض)


مستقلات عقلیه
 (فقه) مقرراتی است که هر انسان عاقلى در فطرت خود بآنها عقیده دارد مانند لزوم رد امانت بصاحب امانت، ومسئولیت کسیکه بمال دیگرى تجاوزکرده است. دراصطلاحات جدید این مقررات را یکى ازمعانی (حقوق طبیعى) قرار میدهند. (رک. عقلیات غیرمستقله- دلیل عقلى)


 مستمرى
 (حقوق ادارى) وجه یا مالى است که از طرف صاحبان نفوذ یا دولت بعمال خود یا به اشخاص عادى داده میشود خواه در ازاء خدمتى باشد خواه براى جلب قلوب در همین معنى لغت وظیفه هم سابقا استعمال مى شد.


مستنبط
مرادف مجتهد است. (رک. مجتهد- اجتهاد)


مستنطق
مرادف بازپرس است. (رک. بازپرس) مستنکف درلغت بمعنى کسی است که خود سرانه و مغرورانه حرکتی کند و اقدامى نماید.
در اصطلاحات ذیل بکار رفته است:


مستنکف از احقاق حق
 (دادرسى) کسیکه علیرغم تکلیف قانونی به رسیدگى بقضایائی که نزد او مطرح است از انجام آن تکلیف شانه خالى کند (ماده ۴ قانون دادرسى مدنی و ماده ۱۵۰ قانون جزا).


مستنکف از انجام تعهد
 (مدنی- تجارت) متعهدى که: اولا- بستانکار قصد خود را مشعر بر درخواست انجام فورى تعهد (با استفاده از اختیار قانونی خود) بطریقى از طرق قانونی (مانند مراجعه بدادگاه - ارسال اظهارنامه- ارسال نامه سفارشى یا عادى که بآن پاسخ داده شده باشد - یا هرعملى که دادگاه براى آن ارزش اثباتی قائل شده باشد) به متعهد اعلام کرده باشد (ماده ۲۲۶ قانون مدنی) این عمل را دراصطلاحات حقوق فرانسه Mise en demeure یا (تحقق تخلف) گویند.
ثانیا- متعهد با وجود مراتب بالا اقدام بانجام تعهد نکند.


مستودع Depositaire
مرادف ودیعه گیر است (رک. ودیعه گیر). بکسر دال بمعنى ودیعه گذار است. (رک. ودیعه گذار)


مستوصله
 (فقه) زنی که برضاى او موى زنى دیگر را بموى او پیوند کنند. کسیکه متصدى پیوند کردن آن است واصله نامیده میشود (شرح فتح القدیر- جلد ۵ ص ۲۰۳).


مستوفى الممالک
 (تاریخ حقوق) عضو رسمى که زیر نظر وزیر اعظم دخل و خرج کشور و تنظیم بودجه ونگهدارى حساب هاى مربوط باین امور بعهده وى بوده و مستوفیان ولایات را او معین مى کرد و اداره اى را که مستوفی الممالک در رأس آن کار میکرد دیوان ممالک مینامیدند که مقصود دیوان دخل وخرج مملکت است.


مسکن
محل سکونت دائمى انسان که با مصالح بنائی ساخته شده باشد. مسالة مسکن امروزه ازمشکلاتی است که غالب کشورها با آن روبرو هستند.


مسلسل
 (فقه) در علم درایه حدیثى است که تتابع در وصف یا حالتى (نسبت به روایت یا راوى) درآن حدیث رخ داده باشد چنانکه گویند سمعت فلانا یقول سمعت فلانأ... تا آخر سند حدیث بهمین نهج.


مسلم
 (فقه) الف- کسیکه قرار به شهادتین ومعاد داشته ومنکر ضروری دین نباشد و گرنه کافر است.
ب- بمعنى تسلیم کننده درعقود است Accipiens وتسلیم کننده Tradens درمقابل آن است و او را قابض و متسلم و مسلم الیه گویند.


مسلم الیه
رک- مسلم


مسلم
 (فقه) بضم میم و تشدید وفتح لام- بمعنى بدیهى است و مسلمات بمعنی بدیهیات است.


 (ارسال) مسلم
 (فقه) ذکریک عقیده فقهى بدون بیان استدلال بسبک ذکراموربدیهى طوریکه انسان استنباط کند که صاحب آن عقیده آنرا بدیهى میدانسته است و خود را آوردن دلیل آن نیازمند ندیده است.


مسمی
 (فقه) الف- بمعنى معین است مانند اجرت المسمى که درعقد اجاره بمعنى اجاره معین و مذکور در عقد اجاره است ومهرالمسمى بمعنى مهر معین و مذکور درعقد نکاح است. و (اجل مسمى) بمعنى موعد معین است چنانکه دراین شعرآمده است:
 فان الله خلاق المرایا عنت لجلال هیبته الوجوه یقول اذا تداینتم بدین الى اجل مسمى فاکتبوه
ب- بمعنى عوض مسمى است. (رک. عوض مسمی)


مسند
 (فقه) درعلم در ایه حدیثى است متصل (رک. متصل) که اسناد آن تا معصوم پیوسته است


مشارکت
 (مدنی- فقه) اصطلاحى است مرادف شرکت و به ندرت بکار میرود ودرشرف متروک شدن است.


مشاع
رک. ملک مشاع.
مشاور حقوقى Conseiller juridique
کسیکه طرف مشورت در مسائل حقوقى قرار مى گیرد. در حقوق بین الملل گاهى باوJurisconsulte گفته مى شود که طرف مشورت حقوقى یک دولت و یا یکى از دستگاههاى دولتى اش.


مشتبه
 (فقه) درعلم درایه حدیثى که است بعلت مشتبه ونامعلوم بودن وضع روات آن خود حدیث مشتبه ومجهول الحال است و این حدیث ملحق باحادیث مردود است زیرا صرف اسلام یا ایمان راوى کافى نمى باشد (درایه شهید- ص ۱۸).


مشترک
الف- لفظى که داراى معنی کلى باشد مانند انسان و عقل.
ب- لفظى که دارای دویا چند معنى باشد مانند ساز- باز- مهر.
درمعنى اول مشترک را مشترک معنوى گویند و درمعنی اخیرآنرا مشترک لفظى نامند. ج- مالى که بدو یا چند مالک تعلق داشته باشد.


مشترک لفظى
 (فقه) لفظى که دویا چند معنی داشته باشد مانند کشیدن که بمعنى وزن کردن و نیز بمعنى چیزى را بجانب خود بردن است. استعمال لفظ مشترک در زائد بر یک معنی بدون قرینه نمى کنند چنانکه ظریفى گفته است:
قلیان تووکمان رستم این هر دو نمیتوان کشیدن


مشترک معنوى
رک. مشترک


مشترک المنافع
اصطلاح اختصاری ملل مشترک المنافع است. (رک. دومینیون) ۵۲۱۲- (بازار) مشترک Marche commun وحدت اقتصادى اروپا ناشى از قرارداد ۱۹۵۵ رم که بنام بازار مشترک نامیده شده وحاکم بر بازارهاى ملى است وپس از طرد سیاست دفاع مشترک اروپا جاى آنرا گرفت.


مشترکات res communes
res publicae (مدنی- فقه) اموالى که مالکان آن در حقوق عمومى دارای شخصیت حقوقى باشند مانند شهردارى و دولت و دانشگاه. در فقه به اموالى گفته میشود که بنحوى از انحاء متعلق حق عموم باشد. اصطلاح تفصیلى آن مشترکات عمومى است.


مشترکات عمومى
اصطلاح تفصیلى مشترکات است (ماده ۲۳ ببعد قانون مدنی). (رک. مشترکات)


مشترى
یا خریدار: کسیکه در عقد بیع قبول عقد مى کند و عوض میدهد. (اصطلاح شماره ۵۰۳۹ دیده شود)


مشترى شرطى
مشترى در بیع شرط را مشترى شرطى و خریدار شرطى مى نامند. (رک. بیع شرط)


مشترى عادى
مشترى که معلومات و اطلاعات خاصى نسبت بمورد معامله ندارد مثلا خیاط که چرخ خیاطى میخرد مشتری عادى نیست ولى غیرخیاط در مورد خرید مذکور مشترى عادى است اگر چه علم ریاضى را خوب بداند (ماده ۲۴۹ قانون جزا).


مشتکى عنه
مرادف معروض است. (رک. معروض)


مشرف
 (تاریخ حقوق) اسم قدیمى بازرس است.


مشرک
 (فقه) الف- هرکافرى غیراز اهل کتاب (یعنى یهودیان و مسیحیان و زرتشتیان).
ب هرکافرى اعم از اهل کتاب و غیر از اهل کتاب را گویند به دلیل آیه (قالت الیهود عزیربن الله وقالت النصاری المسیح ابن الله... تعالى عما یشرکون). (کنز العرفان- صفحه ۳۰۴)


 مشروطه
 (حقوق اساسى) اصطلاح خلاصه شده از سلطنت مشروطه است. (رک. سلطنت محدود)


مشروطه پارلمانى
مرادف سلطنت مشروطه پارلمانى است. (رک. سلطنت مشروطة پارلمانی)


مشروع
 (مدنی) عمل مطابق قانون (ماده ۲۱۷ ق- م). (فقه) عمل مطابق شریعت اسلام را گویند.


مشفوع
 (فقه) مالى که مورد اعمال حق شفعه است (ماده ۸۰۸ ببعد قانون مدنی).


 مشهود به
 (مدنى- فقه) متعلق شهادت را گویند متعلق شهادت باید از محسوسات باشد چیزى که تحت سیطره حسی از حواس در نیاید قابل شهادت دادن نیست.
۵۲۲۶- مشهود علیه کسیکه بضرر او شهادت داده میشود. (رک. شهادت)


مشهود له
 (مدنى- فقه) کسیکه بنفع او شهادت داده مى شود.


مشهور
 (فقه) الف- خبرمشهور را گویند. (رک. خبر مشهور)
ب- فتواى مشهور بین فقهاء را گویند.


مشیخه
 (فقه) مشیخه بروزن رئیسه بمعنى محل ذکر شیوخ و اسناد روایت است ومشیخه (بروزن مشربه) بیشتر استعمال شده است گفته اند مشیخه (بروزن معدلت) اسم جمع است و جمع آن مشایخ است.


مصادره
درلغت بمعنى مطالبه مال است. در اصطلاح زبان فارسی مطالبه وگرفتن مال بوسیله دولت ازغیر طرق قانونى ویا طرق متعارف را گویند مانند مصادره اموال فلان و بهمان.


مصادره بر مطلوب
رک. دلیل عین مدعى


مصارف ترکه
 (فقه- مدنی) مقصود از مصارف ترکه محل هاى خرج کردن ترکه است که مطابق ترتیب از این قرار است:
الف- حقوق متعلق بعین ترکه مانند خمس و زکات متعلق بعین ترکه (نه بذمه میت) مثل اینکه مالک بعد از تعلق خمس و زکات و فعلیت آن دراموالش مازاد از خمس و زکات را تلف کند و بمیرد در اینصورت آنچه که تلف شده بهمان نسبت حق الله هم تلف شده (یعنى خمس و زکات هم تلف شده است) وآنچه که موجود است بهمان نسبت متعلق خمس و زکات است.
هم چنین است عین مورد نذر و هم چنین است حق الرهانه و حق دائن در معاملات با حق استرداد که مقدم است.
ب- بعد ازمصارف بالا اگر ترکه زیاد آمد تجهیز میت مانند قدر واجب ازکفن و سدر وکافور وآب غسل وزمین قبر یا ثمن آنها (اگر مجانی یافت نشود) و از همین قبیل است آنچه که ظلما براى دفن در زمین مباح یا تغسیل و تکفین گرفته شود. کمااینکه در مصرف اول هم خسارت تاخیر تأدیه که امروزه گرفته میشود جزء مصرف اول است وهم چنین است مصارفى که ترک آنها موجب توهین به شئون متوفى است که این ها همه جزء مصرف دوم است.
ج- اگر بعد از مصارف بالا چیزی زیاد آمد باید ازآن دیون برذمه میت پرداخته شود از قبیل خمس وزکات برذمه میت و نذر و حلف وعهد و تعهدات برذمه میت و از قبیل کفارات ودیات و رد مظالم و حج وکلیه تعهدات مالى میت که مجموع این مصارف را واجبات مالى میت نامند (ماده ۸۶۹ ق - م) فرق نمى کند که دین مستوعب باشد یا نه.
د- اگر از مصارف بالا زیاد آمد باید صرف وصایاى میت تا ثلث گردد. وصیت بواجبات بدنی (مانند روزه و نماز واجب) از ثلث داده میشود نه از اصل. ولى اگر وصیت نکند و واجب مالى و بدنی داشته باشد واجب مالى از ثلث ترکه داده اما واجب بدنی از ترکه داده نمیشود بلکه اگر ولی دارد او باید بعمل آورد شخصا ویا بتوسط نایب.
هـ - اگر بعداز مصارف بالا چیزى زائد بماند حبوه پدر باید داده شود. (رک. حبوه)
و- اگر بعد از مصارف بالا چیزى زیاد آمد درقانون فعلى کشور مالیات برارث داده میشود و سپس مابقى بعنوان ارث بین وراث قانونى تقسیم خواهد شد (رسائل محمد هاشم خراسانى- صفحه ۲۶). درحقوق مدنی ما ترتیب مصارف ترکه چنین است:
یک تجهیزمیت.
دو- حقوق متعلق باعیان ترکه مانند خمس و زکات متعلق بعین ترکه وعین مورد نذر ومورد معاملات باحق استرداد. این دو قسمت در یک ردیف در بند یک ماده ۸۶۹ ق- م ذکر شده و قسمت اول جلوتر آورده شده است و بنظر مى رسد مقنن در این ترتیب بیان عمد داشته است و نخواسته است که احیانا در صورت کمبود ترکه هزینه تجهیز بعهده وجوه عمومى قرارگیرد وحال اینکه درشریعت در این فرض از بیت المال دااده میشود.
 سه- دیون و تعهدات میت خواه بصورت دیون عرفى باشد (که در ماده مذکرر مقصود ازکلمه دیون همین است) خواه بصورت دیون مذهبى (یا واجبات مالى) ازقبیل خمس زکات بر عهده میت و نذر وحلف و عهد وکفارات و رد مظالم و حج و دیات. بنظر مى رسد که اگر متوفى بابت جزای نقدی بدهی داشته باشد در همین ردیف بدهى او باید داده شود ۰
 چهار- وصایاى میت تا ثلث وصیت بواجبات بدنی (مانند روزه و نماز) از ثلث داده میشود و اگر وصیت نکند ابدا از ترکه داده نمیشود نه از ثلث نه از اصل.
پنج- حبوه (ماده ۹۱۵ ق- م). شش- مالیات برارث. باقى مانده بعنوان ارث بین وراث تقسیم میشود. باین ترتیب ماده۸۶۹ فرق زیادى با فقه امامیه ندارد.


مصارف عدلیه
هزینه دادرسی در اصطلاحات قدیم (ماده ۲۲۹ أئین دادرسى کیفرى).
مصالح جمع مصلحت است
سعدیا گرچه سخندان ومصالح گوئى... دراصطلاحات ذیل بکار رفته است:


 مصالح
یک- بضم میم وکسر لام: (فقه- مدنى) کسى که در عقد صلح ایجاب از ناحیه او است (ماده ۷۵۲ ق- م).
دو- بفتح میم وکسرلام:
 (فقه) قسمتى از نظام کلى آفرینش که قانونى إزقوانین شرع ازآن نظام سر چشمه گرفته است. دراین معنى است که فقها میگویند: احکام تابع مصالح و مفاسد است. و اصطلاح مصالح مرسله درهمین معنى است. (رک. مصالح مرسله)
سه- بضم میم وفتح لام- کسى که درعقد صلح، قبول از طرف او است و او را مصطلح و متصالح هم مى گویند.


مصالح عامه
 (فقه) بمعنى منافع عمومى ومصالح عمومى است. (رک. مصالح عمومى)


مصالح عمومى
 مصالح مربوط به گروه وسیعى ازیک محل یا مملکت یا رسته مانند مصالح مربوط بیک شهر که شهردارى آنها را حفظ مى کند و مصالح مربوط به کشور ومصالح مربوط به دانشگاه یا وقف عام یا صفار وغایبان (ماده ۱۳۹ آئین دادرسی مدنی).


مصالح مرسله
 (فقه) مصلحتى که نص قانون (بطورخاص یا عام) تصریح به رعایت آن نکرده باشد وبهمین جهت که ازقید قانون خلاص است آنرا مصلحت مرسله گویند. مصالح مرسله با مقاصد عمومى شارع موافق است ولى در قانون منعکس نشده است مصالح مرسله را به سه گروه عمده تقسیم کرده اند:
 الف- ضروریات (رک. ضروریات).
ب- حاجیات (رک. حاجیات).
ج- کمالیات (رک. کمالیات).


مصالح به
 (مدنی- فقه) عوضى که متصالح در عقد مصالحه میدهد. مرادف وجه المصالحه است.


مصالح عنه
 (مدنی- فقه) معوض را درعقد صلح مصالح عنه گویند وآن مالى است که مصالح بمتصالح منتقل ویا بنفع متصالح ازآن چشم پوشی مى کند.


مصالحه
درلغت بمعنى موافقت و سازش و توافق است و همین معنى بدون دخل و تصرف در نصوص قانون اسلام و فقه وسپس بى تغییر در قانون مدنی بکار رفته است بنابراین هر توافق که بصورت یکى از عقود معین (مانند بیع- رهن- اجاره و جزاینها) نباشد اسم آن مصالحه و صلح است و حدیث ذیل دلالت بر این معنى دارد: (الصلح جائز بین المسلمین الاصلحا احل حراما او حرم حلالا). یعنی هر توافق بین افراد مسلمان نافذ ودرست است مگر توافقى که نتیجه آن روا شمردن امر نامشروع باشد ویا موجب سلب حقوق تعهد کننده شود. صلح هم مترادف مصالحه است. (رک. صلح)


مصالحه برنفقه
صلح طرفین براین که گیرنده مال الصلح تعهد کند نفقه معینى را همه ساله یاهمه ماهه تا مدت معین بطرف دیگریا بثالث بدهد (ماده ۷۶۸-۷۶۹ ق- م) این عقد با تاسیس قضائى Constitution de rente، de pension قرابت زیاد دارد.


مصاهره Alliance
 (مدنی- فقه) رابطه اى است که بسبب نکاح بین زوجین و اقرباء آنها پدید آید (ماده ۱۰۴۷ قانون مدنى).


مصحف
 (بتشدید ثانی و فتح ثانى و ثالث) درعلم درایه حدیثى است که لفظ اسم راوى یا لفظ متن حدیث را تغییر دهند بطوریکه معنى تغییر کند مثلاحریز را جریرگویند. تغییرمعنى را هم تصحیف گویند.


مصداق مشتبه
رک. شبهه مصداقى


مصدق
 (فقه) مأمور وصول زکات را مى گفتند چون زکات صدقه نیز گویند. (آئین دادرسی مدنى) شخصا که توسط اصحاب دعوى بتراضی کتبى یاشفاهى معین میشود تا اخباریا اظهار نظر او براى طرفین حجت باشد، مصدق ممکن است اخبار ازما وقع کند واظهار نظر فنى ننماید و رسیدگى نکند مانند گواهان محلى در مواد ۴۳۲- ۴۳۴ دادرسى مدنی که عنوان صرف شاهد را ندارند زیرا نظر آنان قاطع دعوى است. مصدق ممکن است اظهار نظرفنى نماید مانند کارشناسى که مصدق هم باشد (بند چهار ماده ۵۲۴ دادرسى مدنى و ماده ۴۰ لایحه قانونی موافقت نامه تفحص واکتشاف و بهره بردارى و فروش نفت بین شرکت ملى نفت ایران و شرکت پان آمریکن پترولیوم کور- پوریشن).


مصرف Consommation
درمقابل تولید بکار میرود بمعنى بکار بردن اشیاء درهدف تولید مانند ساختن بنا از آجر و آهن و دوختن جامه از پارچه ونخ.


مصرف کننده عادی
درباب ثبت علائم بکسى گفته میشود که فاقد اطلاعات اختصاصى و جاهل به رموز و نشانه ها بحسب بر خورد اولیه بوده باشد وتا وقتى که دیگرى توجه او را جلب نکند او خود توجه بفرق جزئى بین دو علامت نداشته باشد (ماده نهم قانون ثبت علائم وماده پنج نظامنامه ۱۴- ۴-۳۷).


مصطلح
مرادف متصالح است. (رک. متصالح).


مصطلحین
 (فقه) طرفین عقد صلح را گویند.


مصوبه
رک. تصویب- تخطئه


مصونیت immunite
 (حقوق عمومى) وضع مخصوصی است که دارنده آن از تعرض مخصوصى معاف و محفوظ است. در اصطلاحات ذیل بکار رفته است:
مصونیت پارلمانى
 (حقوق اساسى) قسمى از اقسام مصونیت سیاسی است که بموجب آن بدون اطلاع وتصویب مجلس شورایملى کسی حق تعرض به اعضاء آنرا ندارد و اگر احیانأ یکى ازاعضاء علنا مرتکب جنحه و جنایتى شود و در حین ارتکاب دستگیرگردد باید اجراء سیاست درباره او با استحضار مجلس باشد (اصل دوازدهم قانون اساسی) اساس این مصونیت این است که نماینده مجلس آزادانه انجام وظیفه کند و در نتیجه در دعاوی مطروحه علیه او قانون تحت عنوان مصونیت پارلمانی و درحدود آن از نماینده حمایت مى کند.


مصونیت دیپلماسی
تعطیل قانون برجزا نسبت به بیگانه در دو مورد ذیل:
الف- رؤساء ممالک. ب- نمایندگان سیاسی یک کشور در کشور دیگر


مصونیت سیاسى
عبارت است ازیک رشته معافیت های راجع بنمایندگان سیاسی کشورهاى خارجى وزن و فرزند آنها و اعضاء رسمى سفارت که بموجب آن، اشخاص مزبور تابع محاکم دولت متبوع خود مى باشند و ازمحاکم کشوری که درآنجا انجام وظیفه مى کنند تبعیت نمى کنند، و نیزاز تعقیب (رک. تعقیب) مدنی و جزائى و اداء شهادت درمحاکم وپاره اى از تشریفات قانونی برخى ازاعمال حقوقى (رک. عمل حقوقى) ونیز از برخى ازمالیاتها معاف مى باشند.


مصونیت قضائى immunite de juridiction
مصونیت و معافیت پاره اى از اشخاص یا اموال یا حالات از قواعد کلى و عمومى وجارى کشور در امور قضائی یا انتظامی یا مالیاتی.


مصونیت ماموران قضائى
هرگاه مامور قضائی مرتکب جنحه یا جنایت شود قبل از صدور حکم تعلیق او ازمراجع انتظامى قضات نمیتوان او را مورد تعقیب کیفرى قرار داد. از این معنی بمصونیت کیفرى ماموران قضائى تعبیر میشود چنانکه از قاعده منع تغییر قضات به مصونیت مقام قضائى تعبیر شده است.


مصونیت مقام قضائى
دادرس را بدون محاکمه وثبوت تقصیر منفصل یا معلق نمیتوان کرد و نمیتوان شغل اورا تغییر داد مگر بموجب قانون (اصل ۸۱- ۸۲ متمم قانون اساسی).


مصونیت منزل
مرادف آزادى مسکن است. (رک. آزادى مسکن)


 مضارب Exploitant
 (مدنى) درعقد مضاربه، عامل را مضارب گویند. (رک. مضاربه)


 مضاربه Commandite
 (مدنى) عقدى است که بموحب آن یکی از متعاملین سرمایه مى دهد با قید اینکه طرف دیگر با آن تجارت کرده و درسود آن شریک باشند. صاحب سرمایه مالک و عامل، مضارب نامیده میشود (ماده۵۴۶ ق- م).


 مضطر
 (فقه) درمعانى ذیل بکار رفته است: الف- کسیکه عدم استعمال بعضى از محرومات موجب تلف جان اوگردد.
ب- ترک ارتکاب برخى ازمحرمات موجب ناخوشى یا دشوارى معالجه یا ضعف منتهى بترک همراهى با همراهان سفر گردد (قلائدالدر جزائرى- صفحه ۳۳۷- جواهرالکلام- جلد ششم صفحه۷۱- مفاتیح الشرایع فیض- صفحه ۲۶۶) ما من شیئى الاوقد احله الله للمضطر.
قاعده (الضرورات تبیح المحظورات) و (الضرورة تتقدر بقدرها) وسایر تعبیرات نزدیک و مشابه این ها همگی براى بیان قاعده اضطرار است که یکی از قواعد حقوقی مذکور در قرآن است.


مضطرب
 (فقه) در علم درایه حدیثى است ضعیف که راوى یا روات آن از نظر متن یا سند یک حدیث را بدو یا چند صورت نقل کنند که باهم مخالف باشند بشرط اینکه دو صورتی که ازیک روایت نقل کرده از حیث صحت وسایر اوصاف مساوى باشند که ترجیحى بر یکدیگر نداشته باشند والا آنکه مزیت دارد قابل تمسک است و بآن عنوان مضطرب داده نمیشود، مثل اینکه حدیثى را گاهی ازپدر وسپس ازجدش روایت کند و دفعه دیگر و در جاى دیگر بلاواسطه، آنرا از جدش نقل کند.


 مضمر
 (فقه) درعلم درایه حدیثی دینى است که صحابی یا یکی از اصحاب امامان بگوید (سالته عن کذا فقال کذا اوامر نى بکذا) وخلاصه اسم معصوم را نگوید و معلوم نباشد که اجمالا مسئول عنه او معصوم بوده یا نه. این حدیث را جزعا حادیث ضعیف تلقی کرده اند (وصول اخبار ص ۸۷).


 مضمون
 (فقه) چیزى که بعهده کسى باشد خواه بموجب عقدى ازعقود مانند مضمون بضمان درک، وخواه بموجب امر دیگر مانند مضمون به اتلاف مال غیر.


مضمون در ذمه
 (فقه) مال کلى درذمه را گویند مانند مبیع در بیع سلم. بهمین جهت گفته اند بیع سلف بیع مال مضمون در ذمه است.


مضمون عنه
 (مدنى- فقه) در ضمان عقدى شخص ثالثى راکه از اوضمانت شده است مضمون عنه (یا مدیون اصلى) گویند (ماده ۶۸۴ ق- م).


مضمون له
رک. عقد ضمان
مطابقت ایجاب و قبول
 (مدنی – فقه) موقعی ایجاب مطابق با قبول است (وبعکس) که منشاء به ایجاب عین منشاء باشد حتی نسبت بشرط ضمن عقد.



مطالبات
 (مدنی) در مقابل دیون استعمال میشود و شامل تمام تعهدات مالی بنفع متعهد له استکه بمرحله وصول نرسیده باشد.


مطالبات اجرائی
 (مدنی) طلب هائی که از طریق صدور اجرائیه اسناد رسمی قابل مطالبه از مدیون باشد و شامل مطالبات چک هم می باشد ولو اینکه چک سند رسمی نیست.


مطالبه اجراء تعهد Mise en demeure
مطالبه متعهد له از متعهد بوسیله رسمی که تعهد خود را اجراء کند (ذیل ماده ۲۲۶ ق – م)
ترجمه اصطلاح لاتین در اصطلاح بالا منظور است ولی در فقه نیز عنوان ((اهمال بعد از مطالبه)) قریب به این معنی است و مورد توجه بوده است (شرح لمعه- جلد اول – ص ۴۴۳).


مطرد (بضم اول و تشدید و فتح ثانی)
 (فقه) صفت تعریفی است که مانع اغیار است. اطراد باین معنی است که هرگاه تعریف در موردی صدق کند چیزی که تعریف شده موجود باشد (اذا وجد الحد وجد المحدود) و گرنه تعریف اعم از چیزی است که تعریف شده است. اصطلاح بالا در مقابل منعکس بکار می رود.
 (رک. مانع اغیار – منعکس)


مطلع
 (جزا- دادرسی کیفری) کسیکه اطلاع او از واقعه محسوسی که رخ داده ناشی از حس خود او نبوده بلکه بواسطه دیگران علم بآن واقعه و یا ظنی باشد. (ماده ۱۴۰- ۱۴۲ – ۱۴۳ – ۱۴۵ دادرسی کیفری). (رک. شاهد)


مطلق
 (فقه) الف – لفظی را گویند که برای یک ماهیت وضع شده باشد و در عبارتی قرار گرفته باشد و بدون قرینه قابل انطباق بر تمام افراد متحد الجنس آن ماهیت باشد مانند ماهیت (وجه ملزم) در ماده ۶۵۳ قانون مدنی. مقایسه شود با (عموم) رک. عموم هرگاه بکمک قرینه ای قابلیت انطباق بر تمام افراد متحد الجنس آن ماهیت منطبق شود آنرا مقید نامند مانند (عقد لازم) در ماده ۶۷۹ قانون مدنی در زمان ما فرق بین عام و مطلق نهاده نمیشود و کمتر بمعانی آنها توجه می کنند مثلا تبصره ۵ ماده ۳۴ قانون ثبت مطلق است نه عام از این حیث که آن تبصره شامل صدور سند انتقال اجرائی نسبت به املاک ثبت نشده موضوع ماده ۱۲ قانون ثبت هم هست یا نه؟ حل لین مشکل اهمیت فرق بین عام و مطلق را روشن می کند
ب- مطلق است بر وزن معلم بمعنی طلاق دهنده است.


مطلقه
 (بتشدید لام) در اصطلاحات مدنی و فقه بزوجه دائم گفته میشود که شوهرش اورا طلاق داده باشد (ماده ۱۱۳۹ قانون مدنی).


مطوعه
 (فقه) اشخاصی که پیشه ثابت آنها سپاهیگرى نبوده وتعلیم مخصوص ندیده و سپاه موقت را تشکیل میدهند.


مظالم
 (فقه) جمع مظلمه است ومظلمه چیزى است که بظلم وستم گیرند خواه از نخست بستم گرفته شود (مانند غصب مال غیر) یا نه مانند تصرف منکر ودیعه از زمان انکار ببعد وهرگونه تعهد که له دیگران (یا از حق الله) بر دارائى کسی تعلق گرفته و متعهد درانجام تعهد خود بعمد یا تقصیر اقدام نکرده باشد مظلمه مى باشد. (بین دین ومظلمه عموم وخصوص من وجه است مثلا غصب عین مال غیر مظلمه است ولى دین نیست و دینى که مدیون قصد پرداخت آنرا دارد و تعلل در اداء آن نمى کند دین است ولى مظلمه نیست). رد مظالم اقدام بتعهدى است که مصداق مظلمه است. (رک. ظلامه)


معابر عمومى
شامل خیابانها وکوچه هائی است که منتهى بمعبر دیگر شده ویا منتهی باراضی مباح شود و منتهى بملک غیر نشده باشد. درفقه آنها را ((طرق نافذه)) (در مقابل ((طرق مرفوعه))) مى نامند. (اصطلاحات شماره ۳۴۱۸- ۳۴۱۹ دیده شود).


معارف بمثل
 (بین الملل عمومی) اعمال قدرت بضرر دولت دیگر که مرتکب کارى که خلاف مقررات بین المللى است شده وهدف آن الزام وى برعایت مقررات بین المللى است. مقررات جنگ شامل عمل معارضه بمثل نیست. و نیزاین اصطلاح با اصطلاح معامله متقابل فرق دارد. (رک. معامله متقابل)


معاصى
 (فقه) جرائم را گویند.


معاصى صغیره
رک. کبیره


معاصى کبیره
رک. کبیره


معاضدت قضائى
 مؤسسه اى ازشعبات کانون وکلاء مرکز بمنظور تعیین وکیل مجانی (در حدود مقررات آئین نامه قانون وکالت) براى اشخاص بى بضاعت (ماده ۳۴ ببعد آئین نامه مزبور).
معاطات
 (فقه) صفت عقد معوضی است که ایجاب و قبول آن لفظى یا کتبى و یا اشاره نبوده بلکه بدادن و ستدن صورت گیرد مانند بیع معاطات. غالب فقهاء عقود معاطاتی راعقد نمیدانند مثلا بیع معاطاتى را عقد نمیدانند ولى بیع می دانند و بیع ازنظر آنان دوقسم است: بیع عقدى (که ایجاب و قبول آن لفظى است) و بیع غیرعقدى (یا معاطاتی) که بدادن و ستدن صورت مى گیرد. براین نظر دلیلى از نصوص شریعت که مقنع باشد بدست نیامد. معافیت درلغت عرب ((عفوازحن)) بسنى چشم پوشی ازحق خود بنفع طرف است مانند ابراء که ابراء کننده حق خود را عفومى کند و طرف (یعنى مدیون) معفو ازطلب بستانکار مى گردد در زبان فارسی بجاى ((معفو)) کلمه معاف بکاربرده اند چنین استعمالى در اصل زبان عربی سابقه ندارد.
در اصطلاحات ذیل بکاررفته است:


معافیت از شرط سن
 (مدنی) مطابق قانون مدنى (ماده ۱۰۴۱) دختر وقتى که داراى پانزده سال تمام شد حجر بدنی او پایان مى یابد و میتواند زنا شوئى کند اما زوال حجر بدنی ملازمه اى بازوال حجر دماغى (که پس از ۱۸ سال تمام ازبین میرود) ندارد مگر اینکه از ماده ۱۲۰۹ قانون مدنی استفاده کند ولى مقنن بدخترى که داراى سیزده سال تمام است و داراى پانزده سال تمام نشده اذن داده که (معافیت از شرط سن) تحصیل کند و آنگاه زناشوئى کند یعنی از پانزده ساله بودن که شرط ازدواج اواست خود را معاف نماید این معافیت هیچگونه اهلیت دماغى براى او بوجود نمی آورد نه در امور مالى و نه درامور مربوط به نکاح. ونظرهاى خلاف این بى دلیل است. پسرى که داراى ۱۵ سال تمام است و ۱۸ سال تمام ندارد نیز میتواند معافیت از شرط سن بگیرد. معافیت او هم رافع حجر دماغى وى نیست و در دعاوى مالى وغیرمالى مربوط بنکاح نمیتواند بی دخالت ولى وارد شود و اجرائیه ثبتى بطرفیت او نباید تعقیب شود.


معافیت گمرکى Franchise douaniere
معافیت پاره اى از اموال ازحقوق گمرکى بطور موقت یا دائم وعموما مصرف داخلى ندارند.


معافیت مالیاتى
یعنى چشم پوشی دولت ازمالیاتی که متوجه شخص معین شده ویا روی ضابطه کلى قابلیت توجه بشخص یا صنف معینى را دارد.


معاقله
 (فقه) یعنى کسى عاقله کس دیگرى قرار داده شود. (رک. عاقله)


معامل
مرادف عاقد است یعنی کسیکه طرف عقد واقع میشود. (رک. عاقد)


معامل فضولى
 (مدنی- فقه) عاقد فضولى را گویند (ماده ۲۶۰ ق- م).


معاملات ارزى
انتقال و واگذارى ارز بهریک از وجوه ناقله (ماده یک قانون راجع بمعاملات ارزی مصوب ۱۳۳۶).


معاملات دولتى
معاملاتى که یکطرف آن دولت باشد (خواه طرف ایجاب باشد خواه طرف قبول) ولى منع از ورود درمعاملات دولتى (ماده ۴۵ آئین نامه معاملات دولتى) شامل موارد ذیل نمیشود:
اولا- موردى که قانون افراد را ملزم بفروش مال خود بدولت یا مؤسسات کشورى یا بلدى کند چنانکه کارمند دولت خانه خود را بضرورت توسعه معابر به شهرداری بفروشد.
ثانیا – در موارد معاملاتی که منحصر بکارمند دولت باشد و اجراء ضوابط ماده ۳- ۴- ۵ آئین نامه دولتی میسر نباشد ممنوعیت وجود ندارد مثل اینکه دارائی محل نیاز باجاره خانه بزرگی دارد و تنها خانه بزرگ محل ملک یک کارمند دولت است. از همین قبیل است کتبی که مؤلفان (مامور دولتی) می نویسد و دانشگاه یا وزارتخانه ای آنها را چاپ میکند و حق التالیف بؤلف میدهد. (تبصره چهارم ماده اول لایحه قانونی راجع بمنع مداخله وزراء و نمایندگان مجلسین و کارمندان دولت در معاملات دولتی و کشوری مصوب ۲۲- ۱۰- ۳۷) معاملات ممنوعه و مستثنیات آنها در ماده اول قانون اخیر مصرح است.


معاملات مدنی
 تصرفات مربوط به زندگی قضائی یک جامعه خواه از عقود و ایقاعات باشد خواه نه بنابراین غصب هم از معاملات مدنی است. در مقابل تصرفاتی که مربوط به زندگی قضائی آن جامعه نیست استعمال شده است مانند خوردن و نوشیدن و پوشیدن. روی همین معنی به کشتی سازی در بند ۱۰ ماده دوم قانون تجارت عنوان معامله تجارتی داده شده است. (رک. معامله بمعنی اعم)


معاملات وثیقه ای
هر معامله ای که بموجب آن شخصی (اعم از اسن که مدیون باشد یا نه) عین مال منقول یا غیر منقول خود را وثیقه انجام عملی قرار دهد خواه آن عمل رد طلب باشد یا عمل دیگر و خواه آن طلب ناشی از قرار داد باشد خواه نه. عنصر مشخص این معاملات (که در قانون ما بآنها معاملات شرطی و رهنی و معاملات با حق استرداد نام داده اند.) این است که مالک مالی بوثیقه داده میشود:
اولا- آنرا ضمن عقدی بوثیقه میدهد خواه آن عقد بیع شرط باشد یا رهن باشد یا عقد دیگر مانند صح یا عقد مذکور در ماده ۱۰ قانون مدنی.
ثانیا- مال مورد وثیقه بموجب این عقد از مالکیت ماک پیش از عقد خارج نمیشود و بمالکیت او باقی میماند بهمین جهت باید مالیت آن مال را (اگر مالیات تعلق میگیرد) خود او بدهد و اگر فوت کند مال مورد وثیقه بوراث خود او منتقل میشود و ورثه او باید مالیات بر ارث بدهند و حتی از نظر شرعی هم جزء اموال او محسوب است مگر در مورد بیع شرط که از نظر قوانین فعلی کشور مملک نیست و همچنان در مالکیت بایع شرطی باقی می ماند ولی در فقه از مالکیت او خارج و ملک مشتری میشود.
 در اینصورت ذکر کلمه استرداد (که موهم نقل ملک است) در ماده ۳۳ قانون ثبت درست نیست و با صدر ماده ۳۴ مکرر همان قانون که ببایع شرطی و راهن اجازه داده شده که مورد معامله را برای دفعات دیگر هم بهمان نحو مورد معامله قرار دهند سازگار نیست و هم چنین ذکر نقل و انتقال و مشتقات آنها در ماده ۳۳- ۳۹ قانون مذکور مبنی بر تغافل است نه غفلت.
معاملات وثیقه ای سه صورت عمده دارد:
اول – معالات مذکور در ماده ۳۳ – ۳۴ قانون ثبت که عناصر آنها عبارت است از:
الف- وجود دین که وثیقه براى آن داده میشود. منشاء دین هر چه باشد فرق نمى کند.
ب- قراردادى که بموجب آن مالی برای دین مزبور بوثیقه دائن داده میشود خواه بیع شرط باشد خواه رهن خواه قرارداد دیگر.
ج- دین مزبور وجه باشد نه کالا.
د- براى پرداخت دین موعد وسررسیدی معین شده باشد.
دوم- وثیقه حسن انجام تعهد. در این نوع ازمعاملات وثیقه اى که امروز صور مختلف آن رو بازدیاد است:
اولا- درحین معامله اساسا دینی وجود ندارد
ثانیا- شخصى براثر قبول خدمتی دریک بنگاه رسمى یا غیررسمى تعهد مى کند که طبق شرائط معین وظیفه و کار خود را انجام دهد و اگر تخلف کرد وخسارتى از تخلف او حاصل شد این خسارت را که دین او خواهد شد بآن بنگاه بدهـد و براى تأمین این قصد از همان حین استخدام ملکى را نزد بنگاه بوثیقه میگذارد که در صورت تخلف و حدوث خسارت تابع مبلغ معین (ویا بمیزان خسارت وارده) با صدوراجرائیه و فروش مورد وثیقه خسارت خود را ازآن محل استیفاء کند. وثیقة حسن انجام تعهد همیشه باین صورت نیست چه ممکن است کسى ازکارخانه اى تدریجا کالا براى فروش بگیرد و سفته بکارخانه بدهد و تدریجا بکار خانه مقروض شود و براى سن انجام تعهد بپرداخت وجه سفته ها ملکی را بصاحب کارخانه وثیقه و رهن بلامدت بدهد تا هر وقت هر قدر از سفته هاى او واخواست شود با صدوراجرائیه و فروش مورد وثیقه بهمان نسبت، طلب خود را استیفاء کند در این فرض هم درحین معامله وثیقه اى دینى وجود ندارد تا چه رسد سررسیدى براى پرداخت آن معین کنند. شک نیست که مواد ۳۳- ۳۴ قانون ثبت بر نوع دوم از معاملات وثیقه اى صد در صد قابل تطبیق نیست ولى باندک عنایت معلوم است که روح مواد مذکور شامل این مورد است و شورایعالى ثبت اخیرا این رویه را پذیرفته است.
سوم - ازماده ۳۳۸-۱۹۷ قانون مدنى معلوم است که در بیع ممکن است ثمن هم این باشد نه پول بنابراین دربیع شرط هم ممکن است ثمن کالا باشد مثل اینکه شخصی خانه خود را در قبال صد تن پسته به بیع شرط بدهد که در سر رسید پسته را بدهد وخانه را مستخلص کند در این صورت خسارت تاخیرماده ۳۴ قانون ثبت بآن تعلق نخواهد گرفت و آگهى مزایده هم بعنوان مقدار صد تن پسته باید منتشر شود (مستفاد ازماده ۳۴ قانون ثبت انضمام مواد ۱۹۷-۳۳۸ قانون مدنى).
 *ازخواص مشترک معاملات وثیقه ای درهر سه نوع آن این است که معاملات مذکوراز طرفین لازم است خواه معامله مذکور رهن باشد یا بیع شرط یا عقد دیگر. زیرا در ماده ۳۴ قانون ثبت معاملات شرطی ورهنى دریک سیاق ذکر شده و همه تابع یک حکمند وعبارت ماده طورى است که نمیتوان گفت: رهن طبق دستور ماده ۷۸۷ ق- م از طرف مرتهن جائزاست ولى معاملات شرطى طبق ماده ۲۱۹ ق- م نسبت بطرفین لازم است بنابراین کلمه (میتواند) درماده ۳۴ قانون ثبت اصلاحى ۲۶- ۵- ۳۲۰ بمعنی این است که بستانکار حق دارد صدور اجرائیه را بخواهد نه اینکه حق دارد با چشم پوشى از مورد وثیقه (که همان بهم زدن معامله با حق استرداد بتعبیر ماده ۷۸۷ ق- م میباشد) طلب خود را برذمه مدیون تحمیل و درنتیجه سند طلب خود را بصورت یک سند ذمه اى درآورد و مال ودارائى وآزادى مدیون را تهدید کند (درمورد سند ذمه اى توقیف مدیون جائز است) زیرا این همان وضعى بود که براى اجتناب ازآن، ماده ۳۳- ۳۴ و ۳۴ مکرر قانون ثبت وضع شده است. باین ترتیب مواد قانون ثبت در حد خود ناسخ ماده ۷۸۷ ق- م است.


معامله
 (فقه) الف- معامله بمعنى اعم عبارت است از هرعملى که محتاج به قصد قربت نباشد بنابراین عقد صدقه (ماده ۸۰۷ قانون مدنی) معامله نیست ولى غصب وعمل موجب ضمانات قهرى و جرائم کبیره و صغیره جزء معامله بمعنى اعم مى باشند. معامله باین معنى در فقه بسیار نزدیک به اصطلاح ((معاملات مدنی)) در حقوق خارجى است. (رک. معاملات مدنى) قواعد شهید اول- صفحه ۶
ب- معامله بمعنى خاص شامل عقود (مالى وغیر مالى مانند نکاح) و ایقاعات است. ج- معامله بمعنى اخص که شامل عقود مالى معوض است وشامل عقد نکاح نمیشود. (مدنی) الف - بمعنى عقود معین وغیرمعین است (ماده ۴۶-۴۷ قانون ثبت).
ب- بمعنى عقود و ایقاعات (ماده ۲۲۳ قانون مدنی) است حمل معامله بر این معنى درغیر قانون مدنی (که از اصلاحات فقهى پیروى مى کند) دشوار است و در خصوص هر مورد باید قرائن و اوضاع و احوال و اصول کلى را در نظر گرفت صدق معامله برافراز مال مشاع مشکل است.
 (تجارت ۹معامله در قانون تجارت در مفهوم وسیع بکار رفته است که مطابق با مفهوم معاملات مدنی (رک. معاملات مدنی) است و بهمین جهت در بند دهم ماده دوم قانون تجارت کشتی سازى را جزء معاملات تجارتی شمرده است. (رک. تقسیم)


معامله ارزى
خرید و فروش پول و بروات خارجى و انتقال پول به خارجه و گرفتن پول از خارجه و مانند این امور. در همین اصطلاح سابقه معامله اسعارى بکار مى رفت.


معامله استقراضى
معامله اى که بمنظورگرفتن قرض صورت گیرد و شامل معاملات با حق استرداد و رهن نیز میشود (ماده ۳۴- ۳۵ قانون ثبت).


معامله اسعارى
رک. معامله ارزى


معامله اقساطى
معاملاتی که پرداخت بعوض در چند قسط صورت گیرد درمقابل معاملات نقدى بکار مى رود (ماده ۲۸ نظامنامه قانون دفاتر اسناد رسمى).


معامله با حق استرداد
هرعقدى که موضوع آن مال غیرمنقول بوده و بعنوان وثیقه دین یا حسن انجام تعهد در اختیار قانونى بستانکارقرارداده شود تا تحت شرائط قانونى در صورت امتناع مدیون از پرداخت دین ازمحل آن وثیقه طلب خود را تأمین کند. چون دراین معاملات اساسأ نقل عین نمیشود (ماده ۳۴ مکرر قانون ثبت) لذا ذکر کلمة استرداد که موهم نقل مال است درست نیست و عنوان صحیح ابن معاملات را باید معاملات وثیقه اى غیر منقول نهاد. معاملات استقراضی اعم از معاملات بالا است زیرا ممکن است قرض بدون وثیقه باشد یا وثیقه منقول باشد (تبصره دوم ماده ۳۴ قانون ثبت وماده ۳۵ قانون مذکور).


معامله تجارتى
کلیة عملیات (اعم از عقود و ایقاعات و غیرآنها) که بقصد سود بردن صورت گیرد معاملات تجارى محسوب است هر چند که معامله کننده تاجرنباشد و فقط یک بار یا دو بار چنین معامله اى را صورت داده باشد باین ترتیب معاملات تجارتی مرادف عملیات تجارتى خواهد بود. ممکن است معامله بقصد سود گرفتن نباشد ولى لااقل یکطرف معامله تاجر باشد مانند صدورچک که مطابق ماده ۳۱۴قانون تجارت ذاتأ عمل تجارتی نیست ولى بنا بماده سوم قانون تجارت اگر صادرکننده چک تاجر باشد عمل صدور چک تجارتی مى گردد ویا رابطه اجاره اجیر تاجر با تاجر مطابق ماده سوم قانون تجارت معامله تجارتی است.
 معامله ربوى
 (فقه) معامله اى که در آن ربا واقع شده باشد خواه بیع باشد خواه قرض. (رک. ربا)


 معامله رهنى
 (مدنی) عقد رهن را گویند (رک. رهن) رهن اخص ازمعاملات وثیقه ای است زیرا بموجب عقد رهن مالى بوثیقه داده میشود ولى عقود دیگری هم وجود دارد که بموجب آن مالى بوثیقه داده میشود. (رک. معاملات وثیقه اى) ازظاهرماده ۳۳-۳۴ قانون ثبت) اصلاحى مرداد ۱۳۲۰) معلوم است که عقد رهن مشمول عنوان معاملات با حق استرداد نیست. دراین صورت عنوان معاملات با حق استرداد اخص ازعنوان معاملات وثیقه اى است زیرا عنوان اخیر بر رهن هم صدق مى کند ولى عنوان معامله باحق استرداد بر رهن صدق نمى کند.
بیع شرط را ماده ۳۴ قانون ثبت خارج ازعنوان معاملات باحق استرداد کرده ولى در ماده ۳۳ آنرا داخل در عنوان معاملات با حق استرداد کرده است و همین امر باعث شده که گفته شود خود نویسنده ماده ۳۳- ۳۴ قانون ثبت به اصطلاحات حقوقى مربوط بمسائل مشمول این دو ماده احاطه کافى نداشته است.


معامله زنان Traite des femmes (ou traite des blanches ou embauchage
en vue de la debauche)
 (جزا) جرمى که بموجب آن شخصى براى ارضاء شهوت دیگران وادارکند (یا استخدام کند بمنظور عیش و شهوترانى) زن پسر بالغ را از طریق تقلب یا اجبار بفسق و فجور. هم چنین است اگر زن و پسر نا بالغ را باین کار وادارد ولواینکه تقلب یا اجبارى بکار نبرد (ماده ۳۳۴ قانون جزاى فرانسه در قانون ایران: پروتکل اصلاحی توافق بین المللی مربوط بجلوگیرى از انتشارنشریات منافی عفت مصوب ۱۸-۹-۱۳۳۷).
اصطلاح خرید و فروش زنان که متداول است نسبت بمعنی فوق نارسا است وبهمین جهت اصطلاح معامله زنان بهتر است که انتخاب شده است.


معامله سفهى
 (فقه- مدنى) معامله غیر سفیه (عاقل بالغ رشید) که با توجه بخصوصیات وطبع آن معامله براى تصرف معامل در مال خود بآن صورت که معامله کرده وجهه عقلائى تصور نشود یعنى معامله ازجنس معاملات سفهاء است هرچند که خود معامل ازسفهاء نیست این معامله باطل است مانند صلح بلاعوض تمام دارائى بخویشاوند یا غیر آن بطوریکه مصالح تهیدست و مستاصل ومحتاج قوت لایموت گردد! بطلان این معامله در فقه مفتى به و از ملاک مواد ۲۳۲- ۳۱۵ قانون مدنی استفاده میشود.


 معامله صورى
 (مدنی - فقه) معامله اى است که طرفین قصد جدى براى بوجود آوردن آثار حقوقى آن معامله را نداشته باشند مانند بیع شرطهاى سابق (قبل از وضع مدلول ماده ۳۴ قانون ثبت) که صورتآ بیع بود و درمعنی وسیله اى براى استقراض واخذ ربح نامشروع محسوب مى شد (ماده۴۲۶ قانون تجارت). ماده ۴۶۳ قانون مدنى میگوید: اگردر بیع شرط معلوم شود که قصد بایع حقیقت بیع نبوده است احکام بیع در آن مجرى نخواهد بود.


معامله فضولى
 (مدنی- فقه) معامله بمال غیر بدون نمایندگی خواه برای خود و خواه برای مالک. شرط تحقیق معامله فضولی این نیست که معامله فضولی برای صاحب مال و بدون اذن او باشد بلکه ممکن است براى خود معامله کند مانند سارق که مال مسروق را براى خود مى فروشد و این نمونه شایع عقد فضولى است وهمچنین است مال غصب که غاصب برای خود معامله مى کند.


 معامله متقابل
 (بین الملل عمومى) الف - خسارتیکه از اقدامات قانونی دولتى متوجه تبعه دولت دیگر شده اگر موجب شود که دولت متبوع آنان نظیرهمان اقدامات را درباره اتباع دولت اول بکار برد اقدام دولت اخیر را معامله متقابل نامند ودر حقیقت عنوان معامله بمعنى عقد و قرارداد نیست بلکه بمعنى عمل وکار است. ازاین نمونه است بالا بردن تعرفه گمرکی مصنوعات کشور معین.
ب- هرعمل متقابل در روابط بین المللی (ماده ۸۱ قانون جزا).


 معامله محاباتى
 (مدنی - فقه – تجارت) محابات در لغت بمعنی یاری و کمک چیزى را تخصیص دادن وتمایل و گرایش بطرف چیزى یا امری و مساهله ومسامحه (بمعنى آسان گرفتن امور وگذشت کردن و رفع مضایقه از چیزی) را گویند. در اصطلاح معامله محاباتی داراى ارکان وعناصر ذیل است:
الف- معامله باید معوض باشد.
ب- تعادل بین عوض و معوض بکلی بهم خورده باشد.
ج- طرفین عالم به بهم خوردگی تعادل مزبور باشند. فرق نمیکند که عوض بیشتر از معوض بیارزد یا بعکس بنابراین تعریف معامله محاباتی به ((معامله به اقل عوض المثل)) از اغلاط است. (ماده ۳۲۴ قانون تجارت).


معامله محاباتی بشرط قرض
 (فقه) کسی می خواهد پولی قرض بستاند برای این کار مال ناچیزی (مانند قوطی سیگار) را بدو هزار تومان از مقزض میخرد و ضمن عقد شرط می کند که فروشنده مبلغ ده هزار تومان برای مدت معینی بدون اخذ ربح باو قرض بدهد. در واقع تفاوت قیمت واقعی و قیمت دو هزار که برای قوطی سیگار معین شده جای ربح را می گیرد. این معامله از مصادیق حیل است که باطل است.


معامله نسیه
رک. نسیه


معامله نقد
رک. نسیه


 (ثبت) معامله
ثبت معامله یعنی نوشتن آن بر طبق مقررات ثبت اسناد در دفاتر مخصوص که قانون برای این کار تعیین کرده است.
از روح مواد قوانین راجع به ثبت معاملات و خصوصا مواد ۴۶ - ۴۷ قانون ثبت معلوم است که رسمی بودن سند معامله متعاملین را از ثبت سند در دفاتر مذکور بی نیاز نمی کند مانند موارد ذیل که سند معامله رسمی است ولى حسب القاعده باید در دفاتر مخصوص ثبت معاملات به ثبت برسد:
الف - گزارش اصلاحى دادگاه که بموجب مواد ۶۳۰ قانون آئین دادرسى مدنی و ۱۲۸۷ قانون مدنی ارزش یک سند صلح را دارد واین سند هم مطابق ماده ۱۲۸۷ ق - م رسمى است ولى باقتضاء مواد ۴۶- ۴۷ قانون ثبت باید به ثبت برسد و حق الثبت پرداخته شود.
ب- صلحنامه اى که داوران مطابق ماده ۶۵۹ آئین دادرسى مدنی تنظیم میکنند.
ج- صورت مجلس تنظیم شده درمزایده هائی که اداره ثبت اسناد بموجب مقررات راجع باجراء اسناد رسمی لازم إلاجراء تنظیم میکند با وجود اینکه سند رسمى است و حاکى ازبیع مزایده است معذلک متعاقب تنظیم آن سند انتقال اجرائی در دفترخانه تنظیم میکنند و این تنها موردى است که با وجود صورت مجلس مزایده (که خود سند رسمى معامله محسوب است زیرا مزایده یک معامله است) سند انتقال دیگرى در دفترخانه تنظیم میشود. د - هرگاه ضمن اجراء حکم دادگاه و درحضور رئیس اجراء محکوم علیه بجهت اداء محکوم به مال غیرمنقولى را به محکوم له صلحا منتقل کند و این امر در
صورت جلسه مأمور اجراء منعکس شود این صورت جلسه طبق ماده ۱۲۸۷ ق- م و ماده ۵۵ قانون تسریع سند رسمی صلح است و مانند صورت جلسه مزایده ثبت اسناد است.
ه - دستور تملیک دادگاه هم حاکى از وقوع نقل مال است که یکطرف آن حاکم بعنوان ولى ممتنع است و طرف دیگر آن منتقل الیه (محکوم له) فرضا که این عمل عقد ومعامله نباشد وصرفأ ماهیت حقوقى آن پرداخت دین باشد بازهم جنبه ایقاع را دارد و ایقاعات هم محکوم به حکم مواد ۴۶-۴۷ قانون ثبت میباشند.
در اینصورت اوراق اجرائى متضمن دستور تملیک دادگاه سند رسمی بوده وبا اقتضاء ماده ۴۶-۴۷ قانون ثبت باید در دفاتر اسناد رسمی ثبت شود. لکن در این مورد از قدیم بعد از پدید آمدن اختلاف نظر بین محاکم وادارات ثبت دستور ادارى داده شد که حاجت به ثبت دردفترخانه ندارد هرچند که مستند دستور واضح نیست. (رک. گزارش اصلاحى)
و- وثیقه اى که بموجب ماده ۱۲۹ آئین دادرسی کیفرى گرفته میشود هرچند که سند حاکى ازاخذ وثیقه دردادسرا سندى است رسمی ولى این وثیقه دادن معامله است و باید بموجب مواد ۴۶-۴۷ قانون ثبت در دفاتر اسناد رسمی ثبت شود. در این مورد هم این قسمت را رعایت نمیکنند.


 (جهت) معامله
 (مدنی) هدفى که شخص بخاطرآن هدف خود را بنفع دیگرى متعهد میسازد و یا بطورکلى معامله اى میکند (ماده ۲۱۷- ۲۱۸ قانون مدنی). جهت معاملاتی که دریک صنف هستند بحسب اشخاص و احوال هرشخص فرق میکند برخلاف علت معامله که درتمام مصادیق یک صنف واحد است. جهت نامشروع موجب بطلان معامله است (المغنى- ابن قدامه جلد چهارم- ص ۲۰۰)


 (علت) معامله
 (حقوق مدنی) هدف نوعى Objective در یک صنف ازمعاملات را گویند مثلا علت درعقد بیع ازطرف بایع، وصول به ثمن و ازطرف مشترى وصول به مبیع است وعلت درعقد هبه احسان واهب به متهب است.


 (مورد) معامله
 (مدنی) عوض و معوض را گویند.


 (نوع) معامله
 (مدنى) الف- عنوان هریک ازمعاملات نوع معامله را تشکیل میدهد مانند بیع و رهن و اجاره و مضاربه که هریک نوعی ازمعامله هستند. اگریکی از این نوعها را باقسامى تقسیم کنند هریک ازآن اقسام صنف آن نوع خواهد بود مانند بیع سلم و بیع صرف و بیع شرط که اصناف نوع بیع هستند.
ب- بمعنى اعم: نوع معامله شامل اصناف هم میشود مثلا بیع سلم یکنوع معامله است و بیع صرف یکنوع دیگر ازمعامله است وهمین معنى در ماده ۱۹۴ قانون مدنى مورد توجه مقنن است.


معاوضات
 (فقه) این اصطلاح بصورت جمع به عقود معاوضی گفته میشود. (رک. عقد معاوضى)


معاوضه
 (مدنی) عقدى است گه بموجب آن یکى ازطرفین مالى میدهد بعوض مال دیگرکه ازطرف دیگر اخذ میکند بدون ملاحظه اینکه یکی ازعوضین، مبیع و دیگرى ثمن باشد (ماده ۴۶۴ ق- م) اگرعوضین هر دوعین باشد بفرانسه Troc نامیده میشود (درفقه این را مقایضه هم می نامند) وEchangeهم میگویند الا اینکه لغت اخیربرموردی هم که عوضین هر دولت باشد صدق میکند.
 (فقه) هرعقدى که ایجاب وقبول آن لفظى نباشد (جزعقد لالان) عنوان معاوضه را دارد. این قسم عقود بین مسلمین بهرعنوان که صورت گیرد درست است (اصل نامحدود بودن معاوضات). رک. اصل محدود بودن عقود


معاون Adjoint
در (لغت بمعنى کمک و یاور است. در اصطلاحات ادارى عضو مقدم پس از رئیس اداره را گویند که او را یارى میدهد وعند الاقتضاء نیابت اورا دارد.
دراصطلاحات ذیل بکاررفته است:


معاون اول
 (دادرسى) معاون دادستان (دادیار) که در غیاب دادستان کارهاى اورا انجام میدهد. دادیارى که این سمت را نداشته باشد معاون دوم نامیده میشود.


معاون ثابت
 (حقوق ادارى) معاون وزارتخانه که بموجب ماده یکم قانون موبوط به تعیین معاونین ثابت وزارتخانه ها مصوب ۵-۱۲-۳۶ منصوب میشود و فلسفه آن ایجاد ثبات در امور ادارى و بهبود سازمان ادارى و سنجش بهتر تشکیلات ادارى است.


معاون جرم
رک. معاونت


معاون دوم
رک. معاون اول


معاون وزیر
 (حقوق ادارى) عضو کابینه که از نظرسلسله مراتب ادارى مادون وزیر است و بموجب حکم مخصوص داراى صلاحیت هاى خاص میباشد.


معاونت
 (جزا) تحریک عامل اصلى جرم (مباشر فعل جرم) ویا کمک در تهیه مقدمات یا در لواحق جرم باعلم و تسهیل دراجراء آن وبطورکلى کمک عالمانه به مباشرجرم ازطرف غیر مباشر. مادهء۲۸ قانون جزا. (رک. شرکت درجرم) معاونت در جرم غیرعمد هم مصداق دارد مانند اینکه راننده اى فرمان ماشین را به شاگردش که میداند پروانه ندارد و از رانندگى اطلاع کافى ندارد بدهد و در نتیجه قتلى بغیرعمد واقع شود (رأى تمیزى).
اگرکسی مال مسروق را از سارق عالمأ گرفته و مخفى کند این کمک که درلواحق جرم سرقت بعمل آمده مصداق معاونت در جرم است.


معاهد
 (فقه) کافرى که با حکومت اسلام پیمان صلح مهادنه بر قرار کرده باشد و امان او امان موقت است. (رک. مهادنه)


معاهدات
رک. عهد


معاهده Traite
 (فقه) - الف- اسم نوعى از عقد صلح بین مسلمانان و غیرلمسلمانان است که پیش ازجنگ و یا بعنوان ختم جنگ منعقد مى شد ونتیجه آن صلح موقت است (بعکس عقد ذمه) و درمتن عقد باید مدت آن معلوم گردد وعقد مذکور استقلال سیاسى خصم را از ببن نمى برد وطرف این عقد ممکن بود ذمی یا غیرذمى باشد و پس از انعقاد این عقد. طرف را معاهد نامیده اند. بجاى معاهـده لغت مهانه هم بکار رفته است.
ب- بمعنى عهد (درمقابل نذر) است (رک. عمد) (جلد دوم نهایه- س ۵۷۸) (حقوق بین المللی عمومی) بمعنى قرارداد بین المللى است. (رک. قرارداد بین المللى- موافقت نامه)


معاینه محل Descente sur lieux
باز دید مراجع قضائی یا ادارى ازمحل وقوع جرم یا مورد دعوى و اختلاف یا موضوع حق (معاینه محل در اجراء مقررات ثبتى هم پیش می آید و اختصاص بدعاوى مدنی وکیفرى ندارد).


معبر رودخانه
 (مدنى) حداکثر ممکن از اراضی برای عبور آب که برای دفع ضرر ازسکنه مجاور آن ضرورت دارد و اراضی مزبور متعلق حق عموم و ازمشترکات عمومى است عوامل ذیل ماهیت آنرا روشن مى سازد:
الف- باتوجه باینکه مسیرآب در معبر رودخانه متغیر است تمام نقاط مورد تغییر از سطح معبر داخل در مفهوم معبراست.
ب- محل نصب پل ها ملاک محاسبه عرض رودخانه نیست زیر پل عاد تا در نقاط کم عرض نصب میشود.
ج- آب بهاره ملاک محاسبه حداکثر معبر در سال است ولی چون همین آب در سالهای مختلف فرق میکند برای دفع ضرر از سکنه مجاور رودخانه حداکثر آب در سنوات مختلف باید ملاک قرار گیرد و چون با پیش آمد سالهای کم آبی چیزی از حقوق سکنه مجاور رودخانه از اراضی حداکثر معبر ساقط نمی شود لااقل و بطور قدر متیقن (با لحاظ عرف) باید حداکثر آب بهاره عمر متوسط انسان (۷۵ سال ماده ۱۰۲۰ ق – م) در احتساب مقدار حداکثر معبر باید رعایت شود.
د - احیاء معبر اگر بصورتی باشد که مانع عبور آب نباشد (مانند زراعت گندم و جو و برنج) اشکال ندارد والا احیاء مذکور اثری ندارد و موجب تملک نمیشود. حریم رودخانه در خارج از حداکثر معبر است و عرفا مقداری از اراضی مجاور دو طرف معبر رودخانه است که برای عبور و مرور بمنظور استفاده های مختلف از رودخانه طبق عرف و عادت هر محل اختصاص داده شده است.


معترض
رک. واخواست


معترض ثالث Tierce opposition
 (دادرسی مدنی) کسیکه دعوی اعتراض ثالث را مطرح کند.


معترض علیه
رک. واخواست


معترض عنه
رک. واخواست ۵۳۳۶- معتمد در مقررات ثبتی به کسی گفته می شود که تنظیم کننه سند (از اصحاب معاملات اعم از عقود و ایقاعات) بعلتی از علل (مانند کری – کوری – لالی – بیسوادی) باید با اعتماد آن سند تنظیم شده را امضاء کند (ماده ۶۴ – ۶۶ – ۶۷ قانون ثبت).


معدل
 (بر وزن معلم) مرادف مزکی است. (رک. مزکی)


معدن
 (مدنی – فقه) توده اجسامیا مایعات یا خاک مخصوص مخفی در اعماق زمین (ماده ۱۶۱ ق- م)


معدن باطنی
مرادف معدن تحت الارضی است. (رک. معدن تحت الارضی)


معدن تحت لارضی
معدنی که زیر خاک پنهان است و استخراخ آن عمل حفاری مخصوص مانند کندن تونل و چاه لازم دارد مانند زغال سنگ و نفت.


معدن سطح الارضی
معدنی که روی زمین است و استخراج آن عمل حفاری مخصوص لازم ندارد مانند معدن نمک.


معدن ظاهری
مرادف معدن سطح الارضی است. (رک. معدن سطح الارضی)


معدود
 (مدنی – فقه) هر مالی که موقع معامله متعارف این باشد که بحسب عدد فروخته شود مثلا دوچرخه و اتومبیل و ماشین تحریر معدود است.


معذوریت
 (حقوق اداری) حال مستخدمی که از مرخصی استعلاجی موضوع ماده ۴۸ قانون استخدام کشوری ۳۱-۳-۱۳۴۵ استفاده می کند (ماده ۱۲۴ قانون مذکور).


معرف
 (بر وزن معلم)
الف- در منطق به مفهوم یا مفاهیمی گفته میشود که وسیله شناسائی مفهوم مجهولی شوند مثلا ماده ۱۲ قانون مدنی می گوید: (مال غیر منقول آنست که از محلی به محل دیگر نتوان نقل نمود...) عبارت: ((آنست که از محلی ه محل دیگر نتوان نقل نمود...))
عنوان معرف را دارد یعنی وسیله شناسائی مفهوم مال غیر منقول است. شرط است که معرف اجلی و اوضح از معرف (بفتح راء) باشد: مفهوم مجهول را معرف بفتح راء نامند
ب- گواهان هویت در تنظیم اسناد رسمی (ماده ۸۶ قانون ثبت).


معرفه
رک. نکره


معرض
 (دادرسی) کسیکه از دست او بمرجع صلاحیتدار شکایت شده است اصلاح معروفتر و مرادف آن مشتکی عنه است (قانون دفتر اسناد رسمی – ماده ۳۸).


معزل
نماینده قانونی یا قراردادی که از حالت نمایندگی افتاده باشد و این امر در نتیجه رسیدگى و محاکمه و یا در نتیجه اعمال قصد عزل ازطرف عزل کنند. صورت گرفته باشد (رک. عزل)


معسر insolvable
 (دادرسى مدنى) معسرکسى است که بواسطه عدم کفایت دارائی یا دسترسی نداشتن به مال خود قادر به پرداخت هزینه دادرسى یا دیون خود (اعم از محکوم به واوراق لازم الاجراء ثبت و مالیات) نباشد ماده یک قانون اعسار ۲۰/۹/۱۳۱۳ صفت بالا را نسبت به شخص معسر، اعسار نامند. صفت اعسار اختصاص بغیر بازرگان دارد (ماده ۷۰۸ دادرسى مدنی) ولى بازرگانى که ازجمله کسبه جزء باشد میتواند داراى صفت اعسار باشد ومشمول مقررات اعسار است نه مقررات ورشکستگى. (رک. ورشکستگى)
ملاک اعسار این است که مدیون دفعة واحده نتواند بدهى یا هزینهء دادرسى را بدهد لذا تقسیط و اعسار قابل جمع هستند.


معضل
 (فقه) درعلم درایه حدیثى است که از اسناد آن دویا چند نفر از اول یا وسط یا آخرساقط شده باشد.



معقود علیه
 (فقه) آنچه که محط توافق طرفین عقد است مانند مبیع و ثمن در بیع. (رک. موضوع عقد)


معقوده
زوجه دائم یا منقطع راگویند.


معلق
 (بضم اول وفتح ثانى وثالث وتشدید ثالث) حدیثى است که ازابتداء اسناد آن یک یا چند نفر ساقط شده باشد (خواه حدیث صحیح باشد یا حسن یا موثق یا ضعیف) چنانکه پاره اى از بزرگان در طول کتاب این کار را بدفعات مى کنند ولى درآخر کتاب محذوف را بطورکامل ذکر مینمایند.


معلق ازخدمت
رک. تعلیق ازخدمت


معلق علیه
رک. تعلیق عقد


معلل
 (بتشدید لام اول و فتح آن) درعلم درایه حدیثى است ضعیف مشتمل بر پاره اى از اسباب قدح که بظاهر پوشیده است و ظاهرا سالم بلکه صحیح بنظر میرسد. مانند اینکه راوى در روایتى متفرد و منحصر باشد یا دیگران با اومخالف باشند. اسباب معلول بودن حدیث فراوان است (درایه شهید ص ۶۳).


معنعن
 (فقه) حدیثی است که در سند آن عبارت (فلان عن فلان) باشد ممکن است این حدیث متصل باشد (رک. متصل) وممکن است نباشد بعضی آنرا در حکم مرسل و منقطع شمرده اند تا اتصال آن معلوم شود.


معوض
 (مدنی- فقه) درعفود معوض مالى که ازطرف ایجاب کننده داده میشود معوض نام دارد. درخصوص بیع، معوض را مثمن وعوض را ثمن مى نامند.


معیر
 کسیکه مال خود را بعاریه میدهد (ماده ۶۳۵ ق- م).


معین
 (فقه) گامى در فقه بمعنی مفروز ودرمقابل مشاع بکارمیرود (شرح لمعه- جلد اول ص ۴۳۹).


مغارسه
 قراردادى است بمنظورکشت اشجار بى میوه (از قبیل سپیدار- بید. پده - سرو- چنار) و یا نگهدارى آنها که بین مالک زمین یا درختان با کارگر بسته میشود درمقابل حصه مشاع و اجرت دیگر (از قبیل اینکه شاخه هاى زائد و تراش متعلق بکارگرباشد) درپاره اى از ولایات آنرا غارصى گویند (جامع الشتات ص ۲۱۳- ۳۰۱- ۳۰۵- شرح لمعه - جلد اول ص۴۵۵).


مغازه هاى عمومى Magasins generaux
بمعنى انبارهاى رسمى و انبارهاى عمومی است. (رک. انبار رسمى)


مغالبه
 (فقه) بمعنى مسابقه است. (رک. مسابقه)


مغبون
 (مدنى- فقه) کسیکه ذرعقد معوض متضرر از غبن شده است. (رک. غبن)


مغرور
اصطلاح شماره ۳۳۷۰ دیده شود.


مغیا (بر وزن ثریا)
 (فقه) چیزى که قانون براى آن غایتى قرار داده باشد چنانکه در ماده ۲۲۷ دادرسى مدنی که مى گوید: ((درصورتی که در خواست کننده تامین تا ده روز بعد از صدور قرار تأمـین دادخواست نسبت باصل دعوى ندهد قرار تامین را دادگاه بدرخواست طرف مقابل ملغى مینماید.)) ومقنن برای دادن دادخواست نسبت باصل دعوى درفرض بالا روز یازدهم پس از صدور قرار تامین راغایت قرار داده است و دادن دادخواست مزبور مغیا بغایت مذکور است. بحثى است درعلم اصول دراینگونه موارد که: آیا غایت داخل در مغیا است یا نه.


مفاصا Decharge
الف- سندى است که در تاریخ معین پس از رسیدگى حساب به عضویکه درآمد و هزینه اى برعهده او بوده داده میشود.
ب- سند تصفیه حساب بدهى (ماده ۲۳۹ قانون جزا).


مفاصا حساب
بمعنى مفاصا است. (رک. مفاصا)


مفاوضه
 (فقه) عقد شرکتى است با خصوصیات ذیل:
الف- ایجاب و قبول لفظى باشد.
ب- طرفین بوجب آن تعهد کنند هرچه مال بچنگ آورند (بدون اینکه یکى وکیل ازطرف دیگرى باشد) وهر چه بهره ببرند و یا خسارت تحمل کنند (خواه در امور مسئولیت مدنى و پرداخت خسارت غصب یا تلف مال یاغرامت ضمان وکفالت باشد و یا ارش جنایت ومانند آنها) بین آنها مشترک باشد. ازاین اموال خوراک شبانه روز و جامه بدن و جاریه و بذل خلع و صداق مستثنى است. (شرح لمعه- جلد اول- ص ۴۳۵) رک. شرکت مفاوضه


مفترى
الف- فاعل جرم افتراء. (رک. افتراء)
ب- در فقه به قذف کننده گفته شده است. (رک. قذف)


مفتش
مرادف بازرس است. (رک. بازرس)


مفتوح عنوة
 (فقه) درلغت بمعنى ((گشوده بزور)) است دراصطلاح عبارت است از زمین هاى آباد که مسلمانان از دیگران از راه قهر وغلبه (ازطریق بکار بردن قواى نظامى باذن امام) گرفته باشند خواه در این بین عقد صلحى هم واقع شده (و بموجب آن زمینهائی بمسلمانان برگزارشده باشد) باشد خواه نه. ولى اگر قبل از بکار بردن قواى نظامى صلحى واقع شود وزمین هائى به مسلمانان برگزار شده باشد این زمینها مشمول عنوان مفتوح عنوه نیست و جزء ((اراضی انفال)) مصوب است (باصطلاح شماره ۷۳۱ مراجعه شود) هم چنین است اگر اراضى مذکور با اعمال قواى نظامى بدون اذن امام گرفته شده باشد که دراین صورت هم جزء اراضی انفال است.
اراضی مفتوح عنوة ملک غیر مشاع همة مسلمین است وقابل افراز وتملیک وتملک نیست (یعنى داخل در قلمرو حقوق عمومی است واز قواعد مدنی و حقوق خصوصی تبعیت نمى کند) و عوائد آن جزء درآمد عمومی وبیت المال بوده است. عراق عرب و خراسان وشام ورى را جزء اراضی مذکورشمرده اند (مفتاح الکرامه- جلد ۴- ص ۲۳۹).


مفتى
مرادف مجتهد است. (رک. مجتهد)
مفرد
 (فقه) درعلم درایه حدیثى است که:
اولا- روایت آن منحصر بیک راوى باشد و این را انفراد مطلق نامند. و این غیر ازشاذ است (رک. شاذ).
ثانیأ- روایت آن منحصر از جهتی باشد مثل اینکه روایتی را فقط اهل مدینه نقل کنند.


مفروز
رک. ملک مفروز


مفسوخ
 (مدنى- فقه) هر قرارداد که فک شده باشد بجاى این اصطلاح عبارت فسخ شده و منفسخ بیشتربکارمیرود.


مفسوخ علیه
 (مدنی - فقه) کسیکه فسخ عقد علیه او صورت میگیرد مثلا اگر مشترى عقد را فسض کند بایع را مفسوخ علیه گویند.


مفقود
اصطلاح خلاصه غائب مفقود الاثر است. (رک. غائب)


مفلس
 (بضم اول - وسکون ثانی و کسرثالث) (فقه) کسیکه اموال و مطالبات اوکمتر از دیون او باشد. وقتی که حکم حجر او از طرف قاضى صادر شود او را مفلس (بضم اول و فتح ثانى وفتح و شدید ثالث) مینامند. درآئین دادرسی سابق (قانون ۱۳۱۰) افلاس عبارت بود از عدم کفایت دارائی شخص براى پرداخت مخارج عدلیه ویا بدهى او. وچنین شخصى را مفلس میگفتند. درقانون اعسار ۱۳۱۳ مفهوم افلاس از بین رفت وبجاى آن مفهوم اعسار نشست. (رک. اعسار)


مفلس
 (بضم اول و فتح ثانی و ثالث و تشدید ثالث) (فقه) کسیکه حکم افلاس او از دادگاه صادر شده باشد. شرط صدورحکم افلاس این است که دیون حال اونزد حاکم ثابت شده باشد و اموال و مطالبات کمتر از دیون باشد و لااقل یکى از بستانکاران ازحاکم تقاضاى حجر او را کرده باشد (ماده ۳۸۰ ق- م).


مفوضة البضع
 (فقه - مدنى) بفتح واو وکسرآن: زوجه را درعقد نکاح که دائم بوده ومهرذکر نشده باشد یا شرط عدم مهر شده باشد. مفوضه البضع نامند (ماده ۱۰۸۷ قانون مدنی). این نکاح درست است.


مفوضة المهر
 (مدنى- فقه) زوجه را در نکاح دائم (که تعیین مقدارمهررا باختیار شوهر یا زوجه یا ثالث گذاشت باشند) مفوضة المهرگویند (ماده ۱۰۸۹ قانون مدنى).


مفهوم
رک. منطوق


مفهوم اولویت afortiori Argument
مرادف قیاس اولویت است. (رک. قیاس اولویت)


مفهوم مخالف Argument a contrario
 (فقه) مفهومی که از نظر نفی و اثبات با منطوق خود مخالف است یعنى اگر منطوق مثبت باشد مفهوم، نافى است و یا اگرمنطوق، نافى باشد مفهوم، مثبت است مانند سال مذکور در ذیل اصطلاح منطوق. (رک. منطوق)
مفهوم مخالف، دلالت ضعیفی است و نمیتواند با منطوق یک قانون دیگر معارضه کند مگر اینکه قرائن قوى بههراه آن باشد معذلک رعایت این اصل مسلم موکول باحاطة مستنبط است چنانکه ماده ۱۱۲ آئین نامه اجراء اسناد رسمى مفهوم مخالفش این است که اگر مدیون بعد از صدور اجرائیه مقدارى از طلب دائن را بدهد د تاثیرى ندارد و تمام مورد وثیقه در ازاء کل طلب بمزایده نهاده شده بدائن داده میشود النهایه دائن وجهى را که گرفته باید بمدیون رد کند! این مفهوم مخالف برخلاف ومعارض با اصل انحلال عقد واحد بعقود متعدد (که مستفاد از قوانین مختلف مانند ماده ۲۵۶ قانون مدنى و غیره است) است یعنى ملاک ماده ۲۵۶ میرساند که حتى اگرکه مدیون بعد از صدور اجرائیه هم مقداری از طلب را بدهد مورد وثیقه بنسبت. وجهى که داده شده تجزیه میشود وبا چنین مفهوم مخالفى نمیتوان اصل مسلمی از اصول حقوق مدنى را از بین برد.


مفهوم موافق
 (فقه) مفهومى است که ازحیث نفى واثبات موافق با منطوق خود باشد. در اصطلاح دیگرآنرا قیاس اولویت نامند. (رک. قیاس اولویت) قیاس متعارف که مبنی برتشابه است در اصطلاحات فرانسهArgument a pari نامیده شده است.


مقاربت
 (مدنی- فقه) در نکاح عبارت است از دخول مقدار حشفه از آلت تناسلى مرد درآلت تناسلى زن (ماده ۱۰۹۲ قانون مدنی). کمال مهربر این امر مترتب است.


مقارضه
مرادف مضاربه است. (رک. مضاربه)


مقاسمه
رک. خراج



مقاصه
بمعنى تهاتر است. (رک. تهاتر)


مقاطعه
 (مالیه) - تثبیت مالیات یا مال مورد مالیات بمقدارمعین و بدون در نظرگرفتن و رسیدگى بمقدارحقیقی آن. اعم ازاینکه مقاطعه مبنی برتوافق اداره دارائی و مؤدى مالیات باشد یا نه. (رک. مقاطعه کار)


مقاطعه کار
کسى که ضمن عقد قرارداد یا پیمان یا صورت مجلس مناقصه انجام هرگونه عمل ویا فروش کالائى را با شرائط مندرج درقرارداد یا پیمان یا صورت مجلس مناقصه درقبال مزد یا بها و به مدت معین تعهد نماید (ماده ۱۱ قانون مالیات بردرآمد و املاک مزروعى ومستغلات وحق تمبر مصوب ۱۶- ۱-۳۵- مجموعه ۱۳۳۵ ص ۲۹).


مقام
درحقوق ادارى بمعنی پایه است ومرادف آن اشل و رتبه است. (رک. پایه)


مقاوله
 (فقه) مذاکرات قبل از عقد را گویند.


مقاوله نظامی
 (بین الملل عمومى) قرارداد بین سران لشکرهاى متخاصم بعد از اشغال که بدون تصدیق رئیس دولت ویا قوه مقننه لازم الاجراء است مانند مقاوله تسلیم و مقاولة ترک اسلحه موقت.


مقاوله نامه
نوشته حاکى ازیک قرارداد بین المللی را گویند. بمعنى عهد نامه است. اصطلاح قرارداد بین المللى مناسب تر است. (رک. عهدنامه)


مقایضه
 (فقه) معامله کالا به کالا را گویند (شرح فتح القدیر- جلد ۵- ص- ۷۳). رک. معاوضه
مقبوض
بمعنى گرفته شده و اخذ شده وقبض شده است. دراصطلاحات ذیل بکار رفته است:


مقبوض بسوم
 (فقه) مثل اینکه شخص مشترى در حین مذاکره خرید مبیع را از بایع بگیرد و درآن دقت کند تا اگر پسندید بخرد.


مقبوض به عقد غیر نافذ
 (فقه – مدنی) یعنی مال موضوع عقد غیر نافذ (مانند بیع مکره) که از دست مالک آن خارج شده و بدست طرف عقد افتاده باشد چون غیر نافذ بود تا عقد مکره و اعتبار قصد انشاء طرفین فى الجمله (مجوز تصرف طرف مکره) بفتح راء (درمال او نیست لذا با استناد ماده ۳۰۸ ق- م قبض بعقد غیر نافذ هم موجب ضمان است.


مقبوض به عقد فاسد
 (فقه- مدنی) یعنى مال موضوع عقد فاسد که از دست مالک آن خارج شده وبدست طرف عقد افتاده است. این امر موجب مسئولیت قابض است خواه عقد ازعقود معوض باشد خواه از عقود غیر معوض مانند همه غیر معوض (ماده ۳۶۶ ق- م).


مقبول
 (فقه) یا مقبوله در علم درایه حدیثى را گویند (از اخبارآحاد) که جمهور (اغلب) واجب العمل شناسند.


مقبوله
 (دراریه) مرادف مقبول است. مقبوله عمربن حنظله وگفته حاجی میرزا آغاسی معروف است. (رک. مقبول)


مقترض
قرض گیرنده را گویند. (رک. قرض)


مقتضاى اطلاق عقد
 (مدنى- فقه) اثرى ازآثارعقد که هرگاه درعقد نسبت بآن ذکرى بمیان نیاید عقد موجب حصول آن اثر باشد مثلا اگر در عقد بیع راجع به محل تسلیم مبیع چیزى گفته نشود بموجب چنین عقدى مبیع باید درمحل وقوع عقد تحویل داده شود (ماده ۲۸۰ قانون مدنی).


مقتضاى ذات عقد
 (مدنى- فقه) اثرى که هدف اصلى عقدى را تشکیل میدهد مانند انتقال مبیع وثمن در عقد بیع که هدف اساسى آن است و مقاربت رکن اصلی نکاح است بهمین جهت نکاح دختر دو ساله (مثلا) که بقصد محرم شدن مرسوم است شرعأ وعرفأ باطل است همانطورکه عده اى از فقهاء (مانند محقق قمى) گفته اند.


مقتضاى عقد
بجااى مقتضاى ذات عقد بکار مى رود ماده ۴ قانون ثبت ازدواج ۱۳۱۰ (رک. مقتضاى ذات عقد)



مقتضى
 (فقه) هرعامل موثرکه در صورت عدم مانع بتواند منشاء اثر شود مقتضی نامیده میشود مثلاعقد منشاء اثر است هرگاه مخالف صریح قانون نباشد (ماده دهم قانون مدنی) پس در عقود اقتضاء تاثیر وجود دارد مخالفت یک عقد با صریح قانون مانع تأثیرآن است بنابراین اگر وجود مانع محرز نباشد باید مقتضى راموثر دانست. عبارت معروف: ((مقتضى موجود ومانع مفقود)) ناظر بهمین معنى است. شعر ذیل نمونه اى از وجود مقتضى و فقدان مانع است:
شکم گرسنه وخانه خالى وطعام مذاکره خرید مبیع را از بایع بگیرد و درآن دقت کند تا اگر پسندید بخرد.


مقتضى- ارث
 (فقه) موجبات ارث راگویند که عبارت است از سبب ونسبب (ماده ۸۶۱ ق- م).



مقدرات
 (بتشدید وفتح دال) درفقه - اموالی است که مورد معاوضه واقع میشوند وازطریق کیل یا وزن یا عدد یا زرع و مترمقدار آنها سنجیده میشود وباین طریق عرفأ مورد معامله واقع میشوند


مقدمات حکمت
 (فقه) شرائطى که تحت آن شرائط یک مطلق (رک. مطلق) بصورت یک عام (رک. عموم) درمى آید. آن شرائط عبارتند از: الف- بهمراه مطلق، قیدى نباشد.
ب- مطلق از مطلقاتی نباشد که منصرف ببرخى از افراد خود شود.
ج- قدرمتیقنى براى آن مطلق درعبارت گوینده تصورنشود.
مطلقى که داراى این خصوصیات باشد آنرا (عام اصولى) نامند مانند مفهوم (تصرف بعنوان مالکیت) درماده ۳۵ قانون مدنی.


مقدمات کتبى دعوى
تبادل لوایح را گویند.
 (رک. تبادل لوایح)



مقدمه (بکسر دال)
درلغت بمعنی ابتداء هرچیز و بمعنى چیزى است که چیز دیگرى عقلا یا عادتآ یا بحسب قرارداد و وضع واعتبارمتوقف برآن باشد امر موقوف برامردیگرباید عنوان هدف وغرض را بنحوى از انحاء دارا باشد.
دراصطلاحات ذیل بکار رفته است:


مقدمه اختصاصی علم حقوق
رشته اى است ازعلم حقوق که داراى مشخصات زیر است:
الف - مباحث و مسائلى که دراین رشته مطرح است جنبه مقدمى براى آموزش یکی از رشته های حقوق دارد.
ب- مباحث و مسائل مذکور اختصاص
به آموزش همان رشته ای دارد که مقدمه آن محسوب است مانند مقدمه حقوق مدنی یا مقدمه حقوق ادارى.


 مقدمه حرام
 (فقه) هرعملی که ارتکاب یک نهى قانونی مستلزم ارتکاب قبلى آن عمل باشد مقدمه حرام نامیده میشود.


مقدمه حکم Motifs
رک. عبارت حکم


مقدمه شرعى
 (فقه) امرى که شارع اسلام آنرا مقدمه انجام کاردیگرى قرار داده باشد مانند استطاعت مالى که شرط وجوب حج کردن است.


 مقدمه عادى
 (فقه) چیزى که عقلا و شرعأ مقدمه حصول امر دیگرى نیت ولى عادتأ ومعمولا مقدمه آن است مانند تحصیل علم که عادتآ مقدمه کسب احترام است واى بسا عالم که بسبب نادانی مردم اخرامی که فراخور او باشد نمى بیند.


مقدمه عقلى
 (فقه) امرى که عقلا حصول آن. مقدمه حصول امر دیگری است چنانکه عقل مقدمة حصول عقد است تا عاقد عاقل نباشد نمیتواند عقدى را منعقد سازد.


در مقابل مقدمه شرعی و مقدمه عادی
بکار میرود. ۵۴۱۸- مقدمه عمومى علم حقوق رشته اى ازعلم حقوق است که مباحث و مسائل آن داراى مشخصات ذیل است:
الف- مباحث ومسائلى که علم بآنها براى فرا گرفتن سایر رشته هاى حقوق بنحوى از انحاء مؤثر باشد.
ب- از مسائل ومباحث مذکورباید لااقل در دویا چند رشته از سایر رشته هاى حقوق بتوان بهره برد ولازم نیست که در همه رشته هاى حقوق مؤثر و سودمند باشد. این عنصراست که این رشته ازحقوق را از مقدمه اختصاصی علم حقوق جدا می کند. مقدمه عمومی علم حقوق رشته اى است از علم حقوق که میتواند:
اولا- در جوامع امروزى جاى علم اصول را که امروزکهنه و فرسوده شده است و با احتیاجات قضائى عصر سازگار
نیست پرکند.
 ثانیا- کسانیکه علاقه به فلسفه حقوق دارند وبعلت کمی رشد این رشته از حقوق از مطالعه در آن سیراب نمیشوند میتوانند بامطالعه درکلیات عملى موجود درمقدمه عمومى علم حقوق این عطش خود را تا حد زیادى فرونشانند. مقدمه عمومى علم حقوق درکشورهای اسلامى بعلت وجود ابزارهاى گوناگون و درخشان استنباط درمتون فقه حقا قوى تر وغنی تر ازمقدمه عمومى علم حقوق درکشورهاى دیگر است، این گنج سرشار را مدیون فقهـاء اسلام هستیم (کتاب مقدمه عمومى علم حقوق که درسال ۱۳۴۲ براى نخستین باربه زبان فارسی فراهم آمده مبین این نظر است.)


مقدمه واجب
 (فقه) هرعمل که انجام دادن آن، مقدمه انجام دادن یک تکلیف قانونی (بصورت امر قانونی) باشد. آن مقدمه را مقدمه واجب نامند.


مقذوف
رک. قذف


مقر
 (مدنى- فقه) کسیکه اقرار میکند.
 (رک. اقرار)
 مقربه
 (مدنى- فقه) مورد اقرار را گویند مثلا دراقرار بدین، دین را مقربه گویند.


مقرله
کسیکه بنفع او اقرارصورت گرفته است.


مقرر Arrete
تصمیمات واقدامات راجع باعلان و اجراء قوانین که توسط وزراء (مقررات وزارتى)
یا استانداران (مقررات ایالتى) یا شهرداران (مقررات شهردارى) یا برخى دیگر از مراجع صلاحیتدار ادارى گرفته شده و کتبى بوده نهایت اینکه اسلوب و فرم آن با فرم نامه هاى ادارى فرق می کند. ممکن است بصورت مقررات کلی (نظامنامه اى) باشد و یا مخصوص بمورد خاص وشخص معین باشد اولى را مقررات کلى و دومی را مقررات فردى (مانند ابلاغ انتصاب لشخصى بسمتى) نامند.


مقررات
الف- بمعنى عام شامل قانون - تصویب نامه - آئین نامه- بخشنامه و هرچه که ضمانت اجراء داشته باشد.
ب- بمعنى خاص در مقابل قانون) بمعنى اخص استعمال میشود.


 مقررات شهردارى Arretes municipaux
مقرراتی که شهردارى در زمینه اعلان و اجراء قانون وضع مى کند.


مقررات فردى ou individuels Arretes particuliers
مقررات ناظر باعلان و اجراء قوانین که از مراجع صالح صادر شود و ناظر بخصوص مورد معین باشد مانند ابلاغ انتصاب
شخص معین بست معین.


مقررات کلی Arretes generaux
مقرراتی که در زمینه اعلان و اجراء قوانین از مراجع صلاحیتدار صادر میشود و اختصاص بخصوص مورد معین
ندارد. در مقابل مقررات فردى بکار رفته است.


مقررات وزارتی Arretes ministeriels
مقرراتی که وزیری درمقام اعلان یا اجراء قانون وضع مى کند.


مقررى
در قدیم بمعنى حقوق و مواجب و وظیفه بکار مى رفته است.


مقررى ادارى
 (استخدام) حقوق اصلى مستخدم رسمى را گویند (ماده ۴۰ قانون استخدام کشورى مصوب ۳۰۱ شمسى).


مقرری خدمت
 (استخدام) حقوق اصلى مستخدم رسمی را گویند (ماده ۴۴ قانون استخدام کشورى مصوب ۱۳۰۱ شمسی).


مقرض Preteur
 (مدنی- فقه) قرض دهنده را گویند.
 (رک. قرض)


مقروض
کسیکه درعقد قرض وجه یا مالى از دیگرى گرفته که بعدأ مثل آنرا باورد کند. (رک. قرض)


مقسم (بفتح اول و ثالث)
 (فقه) هرچه که باقسامى تقسیم شود مقسم نامیده میشود وهر قسم را نسبت به قسم دیگر قسیم مى نامند نسبت بین دو قسیم همیشه تباین است. و نسبت بین مقسم و قسم، عام و خاص مطلق است.


مقصر
 (جزا) در اصطلاحات قدیم بمعنى مجرم استعمال شده است و تقصیر بمعنى جرم بوده است (ماده ۸ آئین دادرسى کیفرى)


مقصر مدنى
 (جزا) یعنى مجرم غیر نظامى (ماده ۳۷ قانون تشکیل ایالات و ولایات مصوب ۱۳۲۵ قمرى).


مقطع
 (فقه) کسیکه اقطاع به او داده شده است (تبولدار). (رک. اقطاعات)
مقطوع (فقه)
درعلم درایه حدیثى است که فعل و قول تابعین را نقل کند. این حدیث حجت نیست (وصول الاخبار- ص ۹۱).


مقلوب
 (فقه) درعلم درایه حدیثى است که از طریقی نقل شده ولى راوى آنرا از طریق دیگرعمدأ یا سهوأ نقل کند از نوع حدیث ضعیف است (درایه شهید - ص ۶۹).


مقنن
رک. قانونگذار


مقید
رک. مطلق


مقیس
رک. مقیس علیه


مقیس علیه
در هر قیاس، قانون معینى بکمک قیاس، در موردى از موارد سکوت قانون بکار برده میشود: آن قانون را اصل یا مقیس
علیه نامند وآن مورد سکوت را فرع یا مقیس نامیده اند.


مکاتبه
 (فقه) درعلم درایه نوعی ازتحمل حدیث است باین صورت که شیخ اجازه مسموع خود را براى دیگرى بخط خود ویا بدستور خویش و نظارت خود بنویسد چنانکه گویند: کتب الى (بتشدید یاء) فلان. این عمل ممکن است مقرون باجازه باشد یا نه (وصول الاخبار- ص ۱۲۸).


مکاره
رک. بازار موسمى


مکتب Ecole
الف- مؤسسه خصوصی یا عمومى که درآن نوعى ازعلوم و فنون تعلیم دهند. دراین صورت به معنی مدرسه است. بالاخص درمدرسه هاى خصوصی که سابقأ درآن قرآن ویا نصاب صبیان ومختصرى از اطلاعات اولیه تعلیم مى شد.
ب- آموزش هاى ناشی از پاره اى از نظرهاى علمى مانند مکتب حقوق طیبعى و مکتب فنى تفسیر قانون یا Ecole de l، exegese


مکتب تفسیر تحت اللفظ Ecole de l، exegese
این کلمه را در تفسیر و ترجمه اصطلاح لاتین نهاده اند و از اغلاط مشهور است. ترجمه صحیح آن ((مکتب فنى تفسیرقانون) است که درمقابل ((مکتب ملاحظات علمى))
بکار مى رود. (رک. مکتب ملاحظات علمى)


مکتب تفسیر فنى قانون Ecole de l، exegese (ou methode technique)
روش فنی تفسیر قانون را شامل سه روش ذیل دانسته اند:
الف- تفسیر ادبى و تفسیر منطقى براى بدست آوردن معنى قانون. (رک. تفسیر ادبى- تفسیر منطقی)
ب- مطالعه مقدمات وضع قانون یعنی مطالعه طرحها و پیشنهادها و هدف طرح و پیشنهاد وکارهاى کمیسیون پارلما نى و گزارش مخبر کمیسیون و مذاکرات مجلسین.
ج- در نظر گرفتن ملاحظات تاریخى زیرا قانون معلول حوادثى است که آ نرا بوجود آورده است این حوادث علاوه بر
اینکه علت ایجاد قانون هستند معنى قانون و طبیعت قانون معین را هم تشکیل مى دهند (کتاب مقدمه عمومی علم حقوق- ص ۵-۷-۴۰- ۴۱ و introduction a l، etude du droit hermann۱۹۶۴ bekaert. bruxelles ۲۲۳. p تصور مى رود که دو روش ذیل هم بر روش هاى بالا اضافه شود:
الف- تفسیر اصولى (رک. تفسیر اصولى)
ب- قیاس Analogie (رک. قیاس).
اصطلاح بالا در مقابل ((مکتب ملاحظات علمى)) قرارگرفته است. (رک. مکتب ملاحظات علمى)


مکتب ملاحظات علمى Methode d، observation scientifique
در این متد بعد ازاینکه از طریق روش تفسیر فنى قانون مراد مقنن بدست آمد کسیکه در مقابل سکوت قانون قرار
گرفته ومیخواهد از راه تفسیر قانون، حکم مورد سکوت را بدست آورد سعى میکند حداکثر استفاده را ازقانون موجود
براى یافتن راه حل موضوع ومشکل جدید بکند و اینطور فرض میکند که اگر خود مقنن میخواست آن مشکل راحل کند چه میکرد.
مثال- ماده ۱۱۲ نظامنامه اجراء اسناد رسمى درزمینه اجراء ماده۳۴ قانون ثبت میگوید: ((اگر قسمتى ازطلب پرداخته شد و براى باقى طلب اجرائیه صادر شد از مورد معامله معادل باقى طلب بمأخذ مذکور درسند معامله بمزایده نهاده میشود)). اگر بین دونفرمعاملات جارى باشد وسفته ها رد وبدل شود یکطرف که همیشه متعهد لهسفته ها است ازطرف دیگر ملکى را بمبلغ یک میلیون تومان برهن بلا مدت میگیرد که هروقت سفته اى واخواست شد ومتعهد ظرف ده روز نداد با صدور اجرائیه از محل مورد وثیقه استیفاء طلب کند. با بودن چنین سندى تعدادى از سفته ها بمبلغ هفتصد هزارتومان واخواست شد واجرائیه رهنى براى وصول این مبلغ صادرگردید. دراین مورد ماده ۱۱۲ نظامنامه منطبق نیست ولى ازطریق تفسیر علمى می توان مورد را مشمول آن ماده دانست کما اینکه قیاس هم همین اقتضاء رامى کند ولى غالبأ قیاس و تفسیرعلمى بریک مورد صدق نمیکنند. فرضأ اگر مورد وثیقه در موقع مزایده آنقدر بیارزد که ارزش آن مساوى با نیم عشردولت باشد در این مورد هیچیک از طرق مذکور در روش تفسیرفنى قانون حل مشکل نمى کنند زیرا قدر مشترک روش هاى تفسیر فنى قانون، کشف مراد مقنن است. آیا درمثال مذکور مراد مقنن این است که تمام مورد مزایده بابت نیم عشر بدولت داده شود و بستانکارصفرالید قرار گیرد؟ دراین صورت جز استناد به تفسیر علمى راه دیگرى ندارد. اما تفسیرعلمى دراین مورد چه میتواند بکند؟ میتواند بگوید نیم عشرثمن روز مزایده وثیقه را بدولت بدهند وباقى را به بستانکار؟ آیا این مخالف دلالت ماده ۳۴ قانون ثبت انتقاد- اینگونه مسائل که در عمل فراوان براى ما اتفاق می افتد هم ضعف مکتب تفسیرفنی قانون را نشان میدهد وهم ضعف مکتب ملاحخظات علمى و نشان میدهد که این ملاحظات علمى هم گزافه اى بیشتر نیست هرچند که سالها ذهنی ژنى F. geny و پیروان او را منحصرا بخود مشغول کرده است.
این جا ضابطه Par la loi au - dela de la loi صدق نمیکند چگونه میتوان بوسیله سیر درماده ۳۴ قانون ثبت به ماوراء
آن براى یافتن راه حل علمى مشکل بالا دست یافت؟
مشکلات عملى براى آشناى به فنون تفسیر قوانین و ابزاراستنباط گاهی بصورتی درمیآید که هیچیک از طرق معمول به در تفسیر قوانین (یعنى متد تفسیرفنى ومتد تفسیرعلمى) قادربه حل آن نیستند بنابراین نمیتوان عقیده داشت که حل مشکلات قضائى بدون توسل بقیاس میسر است زیرا باتوسل بقیاس وسایروسائل تفسیرقانون هم گاهى درعمل به نمونه هائی برخورد می کنیم که غیرقابل حل بنظرمیرسند.


مکروه
 (فقه) فعلى که نهى شده ولى ارتکاب آن گناه ندارد و فقط ترک آن رجحان دارد. مکروهات و مستحبات دوصنف ازاخلاق مذهبى را تشکیل میدهند.


مکروهه
اسم دراهم مسکوک بدست حجاج بن یوسف است که روى آن نقش ((قل هوالله احد)) بوده وچون بدون طهارت بآن دست نمی زدند مکروهه نامیده شد.


مکفول
 (مدنى- فقه) کفالت عقدى است که بموجب آن یکطرف درمقابل طرف دیگر احضار شخص ثالثى را تعهد کند (ماده۷۳۴ قانون مدنى) تعهدکننده را کفیل و طرف او را مکفول له و شخص ثالث را مکفول گویند و اگرکفیل تعهد کند که در صورت عدم احضار وجهى یا مالى بدهد آن وجه یامال را وجه الکفاله یامال الکفاله گویند (ماده ۷۴۱ قانون مدنی).



مکفول عنه
اصطلاح تفصیلى مکفول است (ماده ۲۳ آئین نامه اجراء) (رک. مکفول)


رک. مکفول


مکلف
 (فقه) عاقل بالغ را گویند. درحقوق اسلام با اینکه مردم داراى حقوق و تکالیف هستند وحقوق بیشتر ازتکالیف است با فراد مسلمان عنوان مکلف داده شده است (لایکلف الله نفسآ الاوسعها) تا توجه آنان باهمیت دستورات شرعى جلب شود وحالت سلم و اطاعت باذکراین عنوان درآنان همیشه بیدار باشد.


مکوس
 (تاریخ حقوق) نوعى عوارض که در حکومت هاى اسلامى در سرحدات ممالک مفتوحه از ورود وخروج کالاها میگرفتند.


مکوک
 (بروزن رسول) بعضى آنرا بهعنى مد و بعضی بمعنى صاع گرفته اند. (رک. صاع)


مکیل
 (مدنى- نقه) هر مالى که موقع معامله متعارف این باشد که کیل کرده و قبض و اقباض بعمل آورند.


ملائت
 ضد اعسار است که در فقه بآن یسارهم گفته میشود (ان مع العسر یسرا).


ملاعنه
رک. لعان


ملاک
علت ومنشاء وضع یک قانون. درهمین اصطلاح، لغت مناط هم در فقه استعمال شده است ولى اصصلاح نخست هم
در فقه وهم درحقوق جدید استعمال میشود.


 (وحدت) ملاک
درحقوق جدید بمعنى تنقیح مناط (اعم از ظنى و قطعى) استعمال میشود و آن نوعی است از قیاس. (رک تنقیح مناط)


ملامسه
 (فقه (نوعی از بیع باطل که پیش از اسلام متداول بود ومشترى مبیع را نمیدید وبه محض لمس مبیع، بیع واقع میشد. در مقررات اسلام این بیع، باطل تلقى شد.


 ملت Nation
 (حقوق اساسی) - الف- گروهی از افراد انسانى که برخاک معینی زندگى مى کنند و تابع قدرت یک حکوت میباشند. ب- در تئورى کلاسیک ناشی از انقلاب کبیرفرانسه ملت عبارت است از شخص حقوقى که ناشی میشود ازمجموعه افرادى که دولت را تشکیل میدهند و داراى حق حاکمیت میباشند.
 (حقوق بین الملل عمومی) دسته اى از افراد انسانی که عموما درخاک معینی سکونت اختیار کرده و داراى وحدت نژاد و زبان و مذهب مى باشند بطورى که این وحدت براى آن افراد طرز فکر و تاریخ مشترک بدانگونه ایجاد کند که پیوند همزیستى بین آنها پدیدآورد. درفقه اصطلاح امت بهمین معنى استعمال میشود.


ملحد
 (فقه) بمعنى منحرف یاکسیکه داراى فساد عقیده است. الحاد بمعنى انحراف است.


ملزوم
رک. لازم


ملزومات
بمعنى کار پردازى است. (رک. کارپردازى)


ملقوط
 (فقه۹ بمعنى لقیط است. (رک. لقیط)


ملک
 (فقه) الف- عبارت است از اختیار قانونی شخص بر اشیاء یا اموال یا اشخاص دیگر.
و درهمین معنی وسیع اصطلاح ((ملکیت بضع)). (یعنى تسلط زوج بر رابطه زوجیت با زن معین و آثارآن) بکار رفته است و اصطلاح ((ملک ان یملک)) هم بهمین مفهوم درست است.
 (رک. ملک ان یملک)
ب- رابطه بین مالک و مملوک.
 (مدنى) دراصطلاحات حقوق فعلى گاهى ملک ومشتقات آن ظهور درمال غیرمنقول دارد. بین ملک و مال عموم و خصوص من وجه وجود دارد چنانکه کبوترصید نشده که از مباحات است مال است ولى ملک نیست و میوه گندیده دکان میوه فروشى که از مالیت افتاده باشد مال نیست ولى ملک صاحب میوه است واو نسبت بآن میوه حق اختصاص دارد ومیتواند هر نوع دخل و تصرف درآن بکند.


ملک اختیارى
 (فقه - مدنی) دخول مال در مالکیت شخص ازطریق اعمال قصد مانند تملک ازطریق عقود یا ایقاعات. (رک. ملک قهرى)


ملک اربابى
 (تاریخ حقوق) ملک متعلق باشخاص (غیر ازدولت وپادشاه) را مى گفتند درمقابل ملک خالصه (یا خالصه) یعنى املاک شاهى


ملک از قلم افتاده
رک. از قلم افتاده


ملک انتفاع
 (مدنی - فقه) هرگاه استفاده از مال یا اموال معینى بکسى اباحه شده باشد آن شخص مالک انتفاع است و این ملک را ملک انتفاع گویند مانند مهمان که مالک انتفاع از خود را کهائی است که میزبان باو عرضه میکند و فرزند که مالک انتفاع از اموال پدرو مادر درحدود متعارف است و بهیچ وجه مالک منافع نیست.


ملک ان یملک
 (فقه) درفقه که ملک بمعنى مطلق سلطه قانونی است ملک ان یملک (یا مالکیت تملک یعنى اختیار وحق تملک) عبارت است ازحقى که باستناد آن شخص بتواند خود را مالک گرداند مثلا ورثه میتوانند وصیت زائد برثلث پدررا رد کنند واین حق مصداق ملک ان یملک است زیرا باین ترتیب مى توانند مقدمات تملک خود را نسبت به ثلث پس از فوت پدر فراهم سازند. همچنین مستاجر نسبت بمالى که ازطریق برگزاری حق سرقفلى بغیر میتواند بدست آورد و تملک کند مالک ان یملک است ولى قبل از برگزارى حق سرقفلى استقلال ندارد و مال مستقل محسوب نیست.


ملک تام
مرادف ملک طلق است. (رک. ملک طلق)


ملک جائز
 (مدنی- فقه) ملک بمعنى سلطه واختیار قانونى است این سلطه هرگاه از طریق قصد انشاء بوجود آید (مانند سلطه مشترى برمبیع و سلطه بایع برثمن که از طریق قصد انشاء طرفین عقد بیع پدید مى آید) یا بصورت جائز است (مانند سلطه مستعیر برمورد عاریه) ویا بصورت لازم (مانند سلطه مشترى برمبیع) نخستین را سلطه جائز و دومى را سلطه لازم مینامند. چون جواز و لزوم صفت سلطه میباشند درمصب قصد انشاء قرار میگیرند یعنى جواز و لزوم را مقنن تاسیس نکرده است بلکه خود عاقد (یا ایقاع کننده) بوجود مى آورد.


ملک حقوقى
 (فقه- مدنى) هرمالى که جزء اعیان و منافع و انتفاعات نباشد اصطلاحأ عنوان حق را دارد مانند حق شفعه و حق خیار و حق اولویت ناشى از تحجیر. سلطه قانونى بر اینگونه اموال را ملک حقوق نامند.


ملک رقبه nue propriete nudum dominium
تملک عینى که دیگران درآن حقوق عینى دارند.


ملک شاهى
 (تاریخ حقوق) خالصجات را میگفتند. (رک. خالصه)


 ملک طلق
 (مدنى- فقه) ملکی که هیچگونه حق عینى علیه آن ملک و بضررمالک، بنفع دیگرى وجود نداشته باشد. دراصطلاح دیگر آنرا ملک تام مینامند. درمقابل اصطلاح بالا ملک غیرطلق وملک ناقض استعمال میشود.


ملک عین
 (مدنی- فقه) ملک عین درحال اطلاق منصرف است به مالکیت مال مادی وجود در خارج که شخصى و ممتاز باشد. ولى گاهى بکمک قرینه درمعنی مقابل بامجموع معانی منفعت وانتفاع و حقوق بکارمیرود دراینصورت علاوه بر اینکه شامل معنی فوق است شامل عین معین موجود در خارج و عین کلى مشاع وعین کلى درمعین وعین کلى در ذمه میشود چنانکه بقرینه ذیل ماده ۳۵۰ ق- م اصطلاح عین در ماده ۳۳۸ ق- م محمول برهمین معنى است.


 ملک غیرطلق
رک. ملک طلق


ملک قدیم
 (مدنى- فقه) ملک سابق برزمان حال را گویند.


ملک قهرى
 (فقه - مدنی) دخول مال منقول یا غیر منقول درمالکیت شخص بحکم قانون و بدون دخالت اراده تملک کننده مانند تملک از طریق ارث. در مقابل ملک اختیاری بکار میرود. (رک. ملک اختیارى)


ملک لازم
 رک. ملک جائز


 ملک متزلزل
 (مدنی- فقه) ملکى است که در حین حدوث آن، یکى از اسباب تزلزل عقد (یا تزلزل ملک) بهمراه آن باشد اسباب تزلزل ملک عبارتند از تعلیق و خیار و عدم نفوذ و مانند اینها.


ملک مستقر
 (مدنى- فقه) هرملک که در حین حدوث آن یکى از اسباب تزلزل عقد (با تزلزل ملک) همراه آن نباشد ملک مستقر است وهمچنین است اگر سبب تزلزل مقرون بآن بوده و زائل شده باشد. (رک. ملک متزلزل)


ملک مشاع
 (مدنى- فقه) ملکى که بین چند نفرمشترک باشد درمقابل ملک مفروز استعمال میشود. (رک. اشاعه)


ملک مطلق
 (فقه) در قضاء اسلامى به ملکى گفته میشود که مدعى مالکیت آن منشاء مالکیت خود را (از وراثت یا بیع یا صلح یا حیازت و غیره از اسباب تملک) بیان نکند. اگر منشاء را ذکرکند آن ملک را ملک مقید نامیده اند.


ملک مفروز
 (مدنی- فقه) ملکى که بعد از اشاعه به صورت چند سهم جداگانه در آمده وبین شرکاء تقسیم شده باشد. درمقابل ملک مشاع استعمال میشود.


مالک مقید
رک. ملک مطلق


ملک منفعت
 (مدنى- فقه) عبارت است از تسلط بر منافع مالى که صاحب سلطه مالک آن منافع بوده باشد خواه مالک عین هم باشد خواه نه مانند مالکیت مستاجر برمنافع عین مستأجره. درمقابل ملک انتفاع بکار میرود. (رک. ملک انتفاع)


ملک ناقص
مخالف ملک طلق است. (رک. ملک طلق)


ملک یمین
 (فقه) قسمى ازنکاح است که عبارت است ازبرقراری رابطهء مشروع زناشوئى بصرف مالکیت کنیز وتمتع.


ملکیت propriete
 (مدنى) رابطه اى است حقوقى بین شخص و چیز مادى (جانداریا بى جان ومنقول یا غیرمنقول) یا توابع چیزی مادى) مانند منافع خانه یا اتومبیل (که بموجب این رابطه على الاصول حق همه گونه بهره بردارى ازآن چیز را دارد مگر اموریکه قانون استثناء کرده باشد (ماده ۲۹- ۳۰ قانونی مدنى).



ملل متحد nations unies
عنوان ناشى از سرفصل منشور ملل متحد که درسانفرانسیسکو بامضاء رسیده است (۲۵ ژوئن ۱۹۴۵) براى وجود آوردن سازمان جهانى معروف بسازمان ملل متحد و وصول به هدفهاى آن.


ملل مشترک المنافع
 عنوان دومینیونهای بریتانیا است. (رک. دومینیون)


ملوک
 (تاریخ حقوق) به حکام ولایات گفته میشد.


ملى solvable
ضد معسراست.


ملى National
الف- تبعه درمقابل بیگانه.


 (رک. تبعه)
ب- وابسته و مرتبط به یک دولت. در اینصورت بشکل صفت بکار مى رود مانند پرچم ملى، بندر ملى.
ج- وصف دولت حامى فرد ازآن جهت
که حمایت بعهده او است و شخص مورد حمایت تبعه او مى باشد وگفته میشود Etat national یا دولت متبوع.
د- صفت ملت بمعنى دسته اى از افراد انسان که داراى بعضى اوصاف مشترکند
از نوع نژاد و سنن وطرز فکر.


 ملى کردن Nationalisation
نهادن یک مؤسسه در خدمت ملت.


ملیت
بمعنى تابعیت بکار مى رود. (رک. تابعیت)


ممالک محروسه
رک. مملکت


ممتنع
درباب اجراء احکام دادگاه به محکوم علیهى گفته مى شد که مصر درانکاربود. و ماموراجراء هم دسترس بمال او نداشته باشد قانون (ماده ۶۲۲- ۷۳۷-۷۴۳ اصول محاکمات قدیم) اورا ممتنع از اداء دین مى شناسد. این عنوان به هر محکوم علیهى که داراى مشخصات ذیل باشد نیزاطلاق شده است:
الف- اعسار اوبموجب حکم قطعی محقق نشده باشد.
ب- مالى که دسترسى بآن باشد از او مشاهده شود. چنین کسی ازحبس مصون نیست مگر اینکه اعسار او بموجب حکم معلوم وثابت گردد ودادگاه تکلیف توقیف اورا بتقاضاى محکوم له معین خواهد کرد (ماده ۷۴۳ اصول محاکمات قدیم) بخشنامه وزارتی ۴۸۹۴- ۱۴۴۷۳ مورخ ۷/۳/۱۳۰


ممتنع ازاداء دین
رک. ممتنع


ممسوح
 (مدنی- فقه) کسیکه آلت مردى و زنی نداشته باشد یا بجاى قبل ودبریک مخرج داشته باشد یا زائده لحمی داشته باشد که دوغایط از آن خارج شود یا مخرجى نداشته باشد. قول مشهور این است که مردى یا زنی بقرعه استخراج شود از نظر قانون مدنی ظاهر املاک ماده ۹۳۹ درآن جارى است.



مملکت
 (الف- مرادف کشور است.
ب- بمعنى قسمت وسیعى از قلمروکشور که دراصطلاحات ادارى بسیار قدیم ایران (درعصر اسلامى) اقلیم نام داشت. در همین معنى گفته مى شود. ممالک محروسه ایران. چنانکه اصل ۹۰ متمم قانون اساسی مى گوید: در تمام ممالک محرومه انجمنهاى ایالتى و ولایتی بموجب نظامنامه مخصوص مرتب میشود. اقسام حاصل از اولین تقسیم کشور را ممالکت می گفتند وهر مملکت بچند شهر تقسیم می شد.


مملوک
 (فقه) آنچه که تحت اختیار مالک است مانند خانه، اسب، زمین وغیره.


ممنوع
 هرچه که قانون آنرا منع، تحریم کرده باشد. درمقابل مجاز و مباح و حلال استعمال میشود. در فقه آنرا حرام مینامند.


ممنوع باختیار
 (فقه) کارى که شخص معین نمیتواند آنرا انجام دهد ولی این عدم توانائی را خود آن شخص، باعث شده باشد مثلا تاجری که حکم ورشکستگى او صادر شده فعالیت بازرگانى نمیتواند بکند ولى این عدم توائى را خود او سبب شده است که تعادل بازرگانی خود را از دست داده ودر نتیجه دیون او بیشترازدارائی او شده است بنابراین تاجر مزبورحتی پس ازصدور حکم حجرهم مستنکف از پرداخت دیون بوده وحسب القاعده خسارت تأخیر زمان جریان عملیات تصفیه بر اوتحمیل میشود. Adage معروف، ((ممنوع بالاختیار لاینافى الأختیار)) ازهمین جا ناشى شده است.


ممیز
 (مدنى- فقه) تمیزعبارت است ازتشخیص خیروشر و نفع وضرر Discernement چنین کسى را در صورتیکه به سن کبر نرسیده باشد ممیز نامند.


من (بفتح اول و تشدید ثانى)


از اوزان قدیم و برابر دورطل است.


من شاه
دوصاع و پنجاه ویک مثقال ونیم صیرفى است.


منابذه
 (فقه) نوعى بیع بود که درجاهلیت شایـع بود باین صورت که بایع جامه اى را نزد مشترى میانداخت و بصرف این عمل (بدون اینکه مشتری جامه را دیده وازخصوصیات آن مطلع شده باشد) بیع واقع مى شد.
گاهى منابذه از طریق انداختن سنگ بود که بهرکالائى (جامه یاگوسفند) که نوع آن بین طرفین مشخص بود اصابت مى کرد آن کالا مبیع بوده و بیع واقع مى شد این قسم از منابذه را بیع الحصاة هم مینامیدند.
اسلام این عقود را باطل شمرد. هم چنین است بیع تلجئه که صاحب مبیع در خطر این بود که زورمندى مبیع را از او بگیرد لذا آنرا ضمن یک بیع صورى بدیگرى مى فروخت ودر حقیقت قصد بیع نداشت.


منابع حقوقی
یک- منشاء حق را به چهاردسته تقسیم کرده اند:
الف- قانون بطوریکه مستقیمآ منشاء حق شود مانند قانونی که براى اقارب واجب النفقه نفقه معین کرده است.
ب- عقد و ایقاع.
ج- شبه عقد (وجود شبه عقد محل ایراد است و این معنى از حقوق خارجى به نوشتجات حقوقى فارسی سرایت کرده
است).
د- تجاوز بغیروتجاوز به مال غیر بصورت فعل یا ترک که موجب خسارت متضرر گردد.
این امور را منابع حقوق افراد میگویند. دو- در اصطلاح دیگر منابع حقوق عبارت است ازقانون (بمعنى عام کلمه که شامل تصویب نامه و آئین نامه وبخشنامه هم باشد) وعرف و عادت ورویه قضائى. منابع حقوق اسلام عبارت است از: کتاب سنت- عقل یا قیاس- اجماع.


منابع حقوق افراد
رک. منابع حقوق


مناسخات
 (مدنى- فقه) هرگاه کسى فوت کند وترکه او بین ورثه تقسیم نشده باشد و در این حین یکى ازوراث فوت کند چون اصل فریضه (رک. اصل فریضه) نسخ شده و باید اصل فریضه دیگر پیدا کنند که شامل و حاوى دوفریضه (نسبت به دومتوفى) باشد این مبحث را در فقه مناسخات نامیده اند.


 مناصب حاکم
 (فقه) عبارت است از صلاحیت حاکم شرع ازحیث فتوى دادن و دادرسی و تصدى امورحسبى و اجراء احکام ونظارت در اجراء قانون شرع و تصرف در اموال و نفوس (بموجب ولایت عامه) و تعیین مقررات براى اداره اموروگردش قوانین شرع.


مناضله
 (فقه) الف- بمعنی مرامات وتیرا ندازى است.
ب- بمعنى محاطه است. (رک. سبق و رمایه)


مناط
مرادف ملاک است. (رک. ملاک)


 (تنقیح) مناط
رک. تنقیح


منافع
جمع نفع است. (رک. نفع)


منافع طبیعى Fruits naturels
منافع مستمرکه از طبیعت (بحال طبیعى) بدست آید مانند پشم گوسفند.


منافع عامه
 (فقه) هرمالی که جماعت غیر محصورى دراستفاده از آن شریک باشند مانند معابر عمومى ومساجد و پل ها و مدارس و دانشگاهها وگورستان ها و موقوفات عامه (مناهج المتقین ممقانى- صفحه ۴۵۰).


منافع غیرمستمرproduit
منافعى که بدون استمرار و احیانا بدست آید مانند هیزم که ازجنگل تهیه کنند و سنگی که ازکوه کنند.


منافع مدنى Fruits civils
منافع مستمرى که عنوان حقوقى دارد نه صورت مادى مانند بهره اى که مستاجر ازخانه مورد اجاره مى برد.


منافع مستمر Fruits
منافعی که بطور متناوب در اوقات معین بدست آید مانند میوه درخت و بهره اى که از خانه عائد مستاجر میشود.
 (رک - منافع غیرمستمر)


منافع مصنوعى Fruits dustriels
منافع مستمرى که بکمک کار انسان بدست آید مانند محصول مزرعه که هرسال بدست مى آید.


منافع موهوم Dividende fictif
 (تجارت) منافعی که شرکت بازرگانی بدون رعایت قانون (ازقبیل اندوختن سرمایة احتیاطى و استهلاکات) برخلاف
واقع (مانند اینکه قیمت مال التجاره را زیادتر از واقع معرفى کند) نشان دهد در غیراین صورت منافع واقعى نامیده میشود. غالبا درشرکت سهامی بکارمیرود.


منافع واقعى Dividende reel
رک. منافع موهوم


 منافى عفت
 (جزا) امورجنسى بمعنی هرچه وسیعترکه بحسب عرف واحساسات یک جامعه شرم آور باشد وبمنظورمواقعه یا شروع در آن صورت نگیرد اگر بمنظور مواقعه یا شروع درآن صورت گیرد ((هتک ناموس)) ویا شروع درهتک ناموس است نه منافى عفت بنابراین شروع بجرم هتک ناموس و جرم منافى عفت بحسب غرض مرتکب مشخص میشود. ماده ۲۰۸ قانون جز


مناقصه
الف- خریدار مال (یا اموال معین) از طرف مأمور رسمى بکمترین قیمتى که از طرف فروشندگان پیشنهاد میشود.
وهم چنین است هرگاه مورد مناقصه انجام عملى باشد.
ب- تشریفات و مقررات مناقصه.


منال خالصه
 بهره مالکانه املاک خالصه را گویند.


منال دیوانى
 (تاریخ حقوق) عوائد دیوان را مى گفتند.


 مناوله
 (فقه) درعلم درایه نوعى از تحمل حدیث است (مقرون باجازه وغیرمقرون باجازه) و صورمختلف دارد مانند اینکه شیخ اجازه نسخه اى از احادیث مورد روایت خویش را بطالب تحمل حدیث بدهد تا او آنها را روایت کند (وصول الاخبار- ص ۱۲۵ ببعد).



منتظر خدمت
 (حقوق ادارى) یا آماده بخدمت، عبارت است از حال و وضع مستخدمى که طبق قانون استخدام کشوری مصوب ۳۱- ۳- ۴۵ تصدى شغلى را بعهده نداشته و در انتظار ارجاع خدمت است ماده ۱۲۴ قانون مذکور (رک. خدمت)


منتقل الیه Ayant cause
 (مدنى- فقه) کسیکه درعقد یا ایقاعى، مالى باو مننقل میشود ناقل همان مال را منتقل عنه گویند. هم چنین است اگرمال به حکم قانون منتقل شود مانند ارث. در این صورت وارث منتقل الیه است. آداژ معروف فقهى مربوط باین اصطلاح (واصطلاح منتقل عنه) این است: التصرف فیما انتقل عنه فسخ و فیما انتقل الیه اجازة. یعنى تصرف صاحب خیار در مالى که داده است فسخ محسوب است و تصرف وى در مالى که بدست آورده است اسقاط خیار است.


منتقل عنه
رک. منتقل الیه


منجزات مریض
 (مدنی- فقه) یعنى موضوع معاملات ناقل مال مالکى که درمرض موت است بطوریکه نقل قطعى در زمان حیات او صورت گیرد (بعکس وصیت تملیکى) یا لااقل محتمل باشد که در زمان حیات او نقل واقع شود ولى اگر معلوم باشد که نقل قطعى در زمان ممات او صورت خواهد گرفت آنها را منجزات مریض نمى گویند.
مرض موت در قانون مدنی از اسباب حجر نیست و منجزات مریض از اصل مال محسوب است و اجازه ورثه شرط نیست واگر عمل مورد منجزات، خلاف قوانین آمره باشد بحکم دادگاه میتوان آنرا ابطال کرد مانند صلح بقصد محروم کردن وارث.


منحه
 (فقه) بکسر میم گوسفندى است که عاریه می دهند تا مستعیر ازشیرآن استفاده کند. (رک. عاریه)


مندرجات سند
مفاد عبارات مذکور در سند را گویند. دراسناد رسمی دعوى اشتباه تنطیم کننده سند درمفاد (نه در عبارات وکتابت سند) سند پذیرفته می شود و منافاتی با ماده ۱۲۹۲ قانون مدنى ندارد (ولى دعوى اشتباه مصداق دعوى جعل مذکور درماده ۱۲۹۲ قانون مدنی نمى باشد) و بطریق اولى دعوى خلاف واقع بودن آنچه از مدلول سندى رسمى که از اظهارات افراد (غیر از تنظیم کننده سند) درسند منعکس میشود و تنظیم کننده سند قانونأ مکلف بدرج آن اظهالرات است در مراجع قضائی یا ادارى (مانند ثبت احوال) پذیرفته میشود.


مندوب
بمعنی مستحب است. (رک. مستحب)


منذور
فعل یا ترک مورد نذر را گویند.


منسوخ
رک. نسخ قانون



 منشاء (بروزن خفتن)
 (مدنى- فقه) اثرحامل از قصد انشاء را دراصطلاح، منشاء گویند مثلا تملیک وتملک درعقد معوض، منشاء است.


منشور Charte
نوشته اى که درآن مطلبى باشد براى اطلاع گروهى (اعلامیه) و درقدیم فرمان حکومت را منشور مى گفتند زیرا حاکم آن نوشته را بسران جماعتى که برآن حکومت داشت نشان میداد وبدینوسیله جماعت علم بفرمان پیدا مى کردند واطاعت او را گردن می نهادند. (رک. فرمان)


منشور اتلانتیک
اعلامنامه اى که در جنگ جهانی دوم بتوسط رئیس جمهور اتازونی (روزولت) و نخست وزیر بریتا نیا (چرچیل) تهیه شد و بعد پایه و اساس منشور ملل متحد قرار گرفت ودر آن اساسى براى صلح جهان و جلوگیرى ازآفت جنگ نهاده شد.


منشى
درلغت خلقت و پرورش معانى به قلم است وسپس به کسیکه پیشه او نگارش مراسلات و نوشتجات وپاسخ گفتن بنوشتجات و مراسلات شخصى یا مؤسسه یا اداره اى باشد گفته شده است. دراصطلاحات ذیل بکاررفته است:


منشى حضور
رک. مجلس نویسان


منشى دادگاه
مامور دولت که نزد محاکم یا شعب آنها به تنظیم صورت جلسات دادگاه ومانند آنها اشتغال دارد.


منشى محرم
رک. مجلس نویسان


منطقه اى Regional
الف- مربوط بیک منطقه.
ب- گروهى از دول که بین آنان نوعى قرب جغرافیائى وجود داشته باشد.
ج- وصف حاکى از نوعى تفاهم وتوافق وارگانیسم بدون اینکه بسر حد وحدت برسد مانند موافقت هاى منطقه ای.


منطوق
 (فقه) منطوق یک کلام عبارت است ازمعنى آن که درزمان تکلم به الفاظ آن کلام بلافاصله و بدون تفحص و تفرس ذهن در خاطر شنونده خطور مى کند.
گاهى این معنى پس از خطور درذهن نردبان وصول بمعنى دیگر همان کلام است وآنرا مفهوم نامیده اند چنانکه در ماده ۲۴ ق- م که مى گوید: ((هیچکس نمیتواند طرق وشوارع عامه وکوچه هائی را که آخر آنها مسدود نیست تملک نماید.)):
اولا- منطوق عبارت است از: کوچه اى که آخرش مسدود نیست قابل تملک نیست. ثانیآ- مفهوم عبارت است از: کوچه اى که آخرش مسدود است قابل تملک است. هرعبارتی منطوقى دارد ولى لازم نیست که حتمآ مفهوم هم داشته باشد چنانکه ماده ۱۰۰۳ ق- م که مى گوید: ((هیچکس نمیتواند بیش ازیک اقامتگاه داشته باشد.))
فقط منطوق دارد ومفهوم ندارد.


منعزل
شخصى که وصف حقوقى انعزال را دارا شده است (رک. انعزال) مثلا موکل هرگاه فوت کند یا دیوا نه شود وکیل او ازتاریخ فوت یا جنون خود بخود (یعنى بدون رسیدگى دادگاه و بدون اینکه کسى وکیل را عزل کند) از وکالت ساقط میشود در اینصورت مى گویند وکیل، منعزل شده است.
منعزل درمقابل معزول استعمال مى شود (رک. معزول)


منعکس
 (فقه) صفت تعریفى است که جامع افراد است. انعکاس باین معنى است که هرگاه در موردى تعریف، صدق نکند چیزى که تعریف شده هم صدق نکند (اذا عدم الحد عدم الحدود) وگرنه تعریف اخص ازچیزى است که تعریف شده است. در مقابل مطرد بکار مى رود. (رک. مانع اغیا ر- مطرد)


من علیه الحق
 (مدنی- فقه) کسیکه مکلف برعایت حق یا حقوق معنى است مثلا مدیون، من علیه الحق است و متعهد من علیه الحق است وکسیکه حق خیار بضرر اومقرر شده من علیه الحق است. منتفع ازتکلیف مزبور رامن له الحق گویند مانند دائن ومتعهدله و صاحب خیار.


من علیه الخیار
 (فقه) کسیکه خیار بضرر او مقررشده است.


منفسخ
قرار دادى که فک شده باشد.


منفعت
مرادف نفع است. (رک. نفع)


منفعت عقلانى
 (مدنی- فقه) منفعتی که مورد توجه در امور عقلاء متعارف یک جامعه باشد هرچند که صنفى ازعقلاء باشند نه همه آنان مثل گرفتن اجرت براى تهیه مارهای مخصوص براى مؤسسه سرم سازى. اما منفعت قمار منفعت عقلائى نیست.


منفعت مشروع
 (مدنی- فقه) منفعتى که قانون مبادله آنرا منع نکرده باشد ملاک ماده ۳۴۸ قانون مدنى و ماده دهم همان قانون.


منفق
 (بروزن مشکل) در اصطلاحات حقوق مدنی به کسى گفنه میشود که مکلف بدادن نفقه دیگرى است. نفقه دهنده را منفق ونفقه گیرنده را منفق علیه گویند. ماده ۱۲۰۴ قانون مدنی. (رک. نفقه)


منفق علیه
 (مدنی) کسیکه قانونآ استحقاق اخذ نفقه را از دیگرى دارد. در اصطلاح دیگر او را واجب النفقه گویند.


منقطع
 (فقه) درعلم درایه حدیثى است که اسنادش بمعصوم متصل نباشد خواه حذف از اول اسناد باشد (معلق) یا ازوسط (منقطع بمعنى اخص) از آخر (مرسل). (وصول الاخبار- ص ۹۳)


منطقه
زن شوهر کرده بعقد منقطع را گویند (ماده ۱۰۷۵ ق م).


منقله
بر وزن معلمه (رک. دیه)


منقول Meuble
الف- اصطلاح خلاصه شده از اصطلاح مال منقول رک. مال منقول.
ب- لفظ مشترک (رک. مشترک) که ازمعنى اولیة خود دور افتاده و در قسمتی از معنى خود بکار رود مانند دابه که نخست بمعنى جنبنده بود و فعلا در معنى چهارپا بکار میرود. نقل یک کلمه ازمعنى به معنى دیگرازحقوق افرادی است که بیک زبان سخن میگویند. (رک. نقل)


منکر
الف- بفتح کاف. درعلم درایه حدیثی است مخالف مشهورکه راوى آن ثقه نباشد (وصول الاخبارص ۹۶).
ب- بکسرکاف- مدعى علیه را گویند. (رک. مدعى علیه)
ج- کسیکه بعد ازاقرار، موضوع مورد اقرار را نفى کند و اگر اقرار منفى بوده آنرا اثبات کند چنانکه شخصى بدیگرى گوید این عینک مال تواست و مخاطب بگوید عینک مال من نیست سپس بگوید عینک مال من است این قول اخیرهم انکار بعد از اقراراست و این شخص را منکر گویند. (عناوین میرفتاح- صفحه ۳۷۳)
انکاربعد از اقرار مسموع نیست.
سعدى گوید:
دگر مگوى که من ترک عشق خواهم کرد که قاضی از پس اقرار نشنود انکار



من له الحق
 (مدنى- فقه) کسیکه حقى دارد یا تعهدى بنفع او مقرر شده است مثلا زوجه ازحیث نفقه من له الحق است وهر متعهد له من له الحق است وهر صاحب خیار من له الحق است وهکذا.


من له الخیار
 (مدنى- فقه) کسیکه حق خیار دارد خواه طرف، عقد باشد یا ثالث.


منوب عنه
کسى که درامر مخصوصی بدیگری درحدود اختیار قانونی خود نیابت داده باشد مانند موکل درعقد وکالت که منوب عنه است. وکیل نائب موکل است.
بطور اختصار منوب گفته شده است. (رک. نیابت)


من یزید
 (فقه) بمعنی مزایده است. (شرح فتح القدیر- جلد ۵- ص۲۴۱)


موات
اصطلاح مخفف از اصطلاح اراضى موات است. (رک. اراضی موات)


مواجب Traitement
 (حقوق اداری) حقوق کارمند دولت و مؤسسات عمومى مانند شهرداری و امثال آن مانند بانکها) ماده ۶۶۱ قانون اصول محاکمات قدیم.


موارد ابلاغ
 (دادرسى مدنی) مواردى که دادستان در دادرسی مدنی دردادگاه شهرستان و استان باید در دعوى (برابر تشریفات قانونى) دخالت داشته باشد موارد ابلاغ نامیده میشود (ماده ۱۳۹ آئین دادرسى مدنی).


مواریث Successions
جمع میراث و بمعنى ارث است. (رک. ارث)


مواضعه Connivence
 (فقه) اصطلاح مختصر ((بیع مواضعه)) است. (رک. بیع مواضعه- محاطه) (جزا) تبانى و توطئه براى تسهیل ارتکاب جرم یا اخفاء آن بعد از ارتکاب.


موافقت
درلغت بمعنی وفاق و سازگارى و ضد نفاق و ناسازگارى است. در اصطلاحات حقوقى بکمک قرائن مقامى
با مقالى بمعنی تمکین و اجازه وتنفیذ آمده است. در اصطلاحات ذیل بکار رفته است:


موافقت مشروط Acquiescement conditionnel
قبول موافقت بر شرطى را گویند.


موافقت نامه Convention
 (بین الملل عمومى) نوشته حاکی ازتوافق و قرارداد دویا چند دولت در اموریکه اهمیت آنها در درجه دوم است وگرنه معاهده خوانده میشود مثلا معاهده بازرگانى درقبال موافقت نامه پستى بکار رفته است.


موافقت نامه ژنو
 موافقت نامه مورخ ۲۲ اوت ۱۸۶۴ بین چند دولت اروپائى که بمنظور کمک بسربازان زخمدیده میدان جنگ در ژنو بامضاء رسید وبموجب آن تاسیسات پزشکى مربوط بآنان بیطرف شناخته شد.


موالات ایجاب و قبول
 (فقه- مدنی) یعنى ذکر قبول (یا تحقق قبول) بعد از ایجاب با فاصلة زمانى کوتاه و متناسب با طبیعت عقد. یعنى فاصله بین ایجاب وقبول آنقدر زیاد نشود که عرفأ صورت عقد از بین برود از این معنى به ((توالى عرفى ایجاب و قبول)) تعبیر شده است (ماده ۱۰۶۵ ق- م). مع الوصف فقهاء درباب عقد وکالت تصریح کرده اند که فاصله بین ایجاب و قبول حتى یکسال هم اگر طول بکشد اشکال ندارد ودرعقد ضمان گفته اند فوریت قبول شرط نیست (جلد اول شرح لمعه- ص ۴۲۰).
بنظرما اثر براى اعلان قبول مدتی از طرف ایجاب کننده (یا مقنن) معین شده باشد ولو این مدت دهسال هم باشد ذکر قبول در مدت مضروب موجب تحقق عقد است. چنانکه در ماده ۱۰۰ اصلاحى سال ۱۳۴۴ نظامنامه اجراء اسناد رسمى (درعبارت: ((ویا معادل طلب خود از اموال مورد مزایده بقیمت ارزیا بى شده بپذیرد)) مهلت قبول بیع مزایده ازطرف بستانکار یکماه معین شده است. (تاثیراراده در حقوق مدنى- شماره ۱۲۶- ۳۹۱- ۵۱۵- ۵۱۶- ۵۱۸ -۵۲۱ -۵۲۲)


موالید
شناسنامه هائی که ولادت دارنده آنها در موعد قانونی به اداره ثبت احوال اطلاع داده شده است (ماده ۹۹۹ قانون مدنی).


 موانع ارث
 (مدنى- فقه) صفت یا فعلی که در وارث باشد یا ازاوصادر شود و درنتیجه او را ازاصل ارث یا بعض ارث محروم و ممنوع گرداند. موانع از اصل ارث عبارتند از:
الف- کفر
ب- قتل بناحق از روى عمد ولو به تسبیب ازقبیل شهادت ناحق که درقتل مورث مؤثر باشد خواه قاتل متعدد باشد خواه نه. بنابراین معاونت وشرکت در قتل هم مشمول قاعده بالا است.
ج- حمل مگر اینکه زنده متولد شود.
د- لعان


ه - ازدواج در مرض موت
و- هم مردگى بین کسانیکه حالت توارث باشد و تقدم و تاخر موت هیچیک معلوم نباشد.
ز- وجود طبقه مقدم از طبقات ارث. (رک. طبقات وراث)
ح- وجود درجه مقدم از درجات یک صنف ازاصناف یک طبقه. (رک. صنف وراث)
ط - تولد از زنا
ى- بردگى
تفاوت بین فقه و قانون مدنی در بعضى ازموانع مذکور مسلم ویا قابل بحث است.
موانع از قسمتى از ارث عبارتند از:


 الف- قتل خطائی و شبه عمد که قاتل را ازارث بردن از دیه محروم می کند ولى ازسایر ترکه ارث میبرد.
ب- فرزندى که استحقاق حبوه را دارد سایر وراث را از آن محروم مى کند. (رک. حبوه)
ج- وجود اولاد (مطلقا) زن یا شوهررا ازنصیب اعلی محروم مى کند.
د- وجود وارث (مطلقا) زوج یا زوجه را از ارث بردن از مازاد فریضه محروم می کند.
 ه - نقصان ترکه موجب حرمان ازقسمتى از سهام فریضه بعضی از ورثه میشود یعنى وارثى که بادخول او در وراث فعلى میت، نقص برسهام مفروضه او وارد شود. وارث مذکورکه ممنوع ازقسمتى ازترکه میشوند عبارتند از: یک دختر- یک خواهر ابوینى یا ابی - دختران متعدد و اخوات متعدد ابوینی یا ابى.
و- ممنوع شدن وراث ذیل اززائد بر فریضه خود:
یک - خواهر ابوینى یا ابی، اخوه امى را از ارث بردن از زائد بر فریضه منع مى کند. دو- اخوات متعدده ابوینى یا ابى، برادریا خواهر واحد امى را از ارث بردن از زائد برفریضه منع مى کنند. ز- ممنوع شدن ابوین ازارث بردن از زائد برسدس بعنوان فریضه (نه بعنوان رد) در صورت وجود اولاد (مطلقا)،
ح- ممنوع شدن مادر از زائد برسدس (بعنوان فریضه و رد) در صورت وجود اخوه واخوات (نه اولاد اخوه اخوات)


موت
 (مدنی- فقه) خروج روح از بدن بطور طبیعى یا بقتل وخودکشى.


 موت حکمى
 (فقه) شخص حاضر (یعنى کسى که غایب مفقودالخبر نیست) بعلت ارتداد درحکم مرده است چنین شخصی ازهیچیک ازحقوق استفاده نمى کند و حقوقى که داشته از او سلب میشود. (رک. ارتداد)


موت فرضى
 (مدنی) موتی است که بموجب حکم دادگاه درباره شخصى که غائب مفقودالخبر شده است فرض میشود (ماده ۱۰۱۹ ق- م).


موثق
صفت خبر موثق است. (رک. خبرموثق)



موجب
 (فقه) کسیکه درعقود ایجاب از طرف اومیشود. طرف او را قابل (یا قبول کننده) مى گویند.


موجبات ارث Causes d، heredite
 (مدنی- فقه) نسب وسبب را موجبات ارث گویند یعنى قرابت نسبى و قرابت سببى (ماده ۸۶۱ قانون مدنی).


موجر Bailleur
 (مدنى- فقه) دراجاره اشیاء صاحب عین مال مورد اجاره راگویند. موجر در اجاره حیوان مالک حیوان است. طرف دیگرعقد را مستاجر نامند. در اجاره خدمات کارگر و متعهد را موجرگویند و متعهدله را مستاجر نامند مثلا خیاط موجر است وکسیکه لباس براى دوختن سفارش داده مستاجر است، کارگر موجر است وکارفرما مستاجر.


مودع Deposant
 (مدنی) مرادف ودیعه گذار است. (رک. ودیعه گذار)


مورث De cujus
 (مدنى- فقه) کسیکه مرده و مالى از او مانده باشد.


موزون
 (مدنى- فقه) اشیائى که موقع معامله متعارف این است که بحسب وزن فروخته شوند مانند گندم وجو وغیره.


موصول
مرادف متصل است. (رک. متصل)


موصی
 (مدنی- فقه) موصی بکسر صاد کسى را گویند که طى وصیت تملیکى (رک. وصیت تملیکی) مال یا منفعتى از مال خود را براى زمان پس ازمرگش بدیگرى تملیک مى کند.


موصى الیه
 (بفتح صاد) در اصطلاحات قانون مدنی. و فقه شخصى که بموجب وصیت عهدی مامور اقدام بامرى شده او را موصی الیه نامند. اصللاح موصی الیه کمتر بکار مى رود و اصطلاح معروف در این معنى ((وصی)) است.


موصى به Legs
 (بفتح صاد) دراصطلاحات فقه و قانون مدنی مورد وصیت را موصی به گویند (ماده ۸۲۶ قانون مدنی) هر وصیتى موصی به دارد و موصی به امرى است که موصی بآن توصیه مى کند خواه تملیک باشد خواه تکلیف بانجام دادن کارى (مانند وصیت عهدى).


موصى له Legataire
 (بفتح صاد) در اصطلاحات مدنى وفقه به شخصی گفته میشود که وصیتى بنفع او بنحوى از انحاء (در وصیت تملیکى) شده باشد (ماده ۸۲۶ قانون مدنی).


موضوع
 (فقه) - الف- چیزى که امرى بآن اسناد داده شود مبتدا و فاعل را در اصطلاحات منطق وحقوق موضوع نامیده انده آنچه را که بموضوع اسناد داده میشود محمول (در اصطلاح منطق) و حکم (در اصطلاح فقهى) مینامند (رک. وضع).
ب - درعلم درایه حدیث مجعول را گفته اند که ازنوع احادیث ضعیف است.


موضوع حق
Sujet de droit شخص اعم از حقیقى و حقوقى موضوع حق است چنانکه اشیاء و اموال متعلق حقObjet de droit هستند صاحب حق را موضوع مثبت و من علیه الحق را موضوع منفى نامیده اند.


موضوع حکم
 (فقه) مقصود ازحکم دراصطلاح بالا قانون است و مقصود از موضوع قانون در این اصطلاح اشخاص هستند که دستورات قانونى و مقررات شرعى بنحوى از انحاء، متوجه آنان میباشد (فوائد الاصول تقریرات نائینى- جلد اول- ص ۷۶).
درمقابل ((متعلق حکم)) استسال تده است ه فعل یا ترک که مورد دستورمقنن است متعلق حکم نامیده میشود. (معنى دیگر متعلق حکم در اصطلاح شماره ۱۹۵۶ ملاحظه شود).


موضوع خارجى Question de faite
موضوعى که در خارج واقع شده (خواه مادى باشد مانند خانه و باغ خواه معنوى باشد مانند جرم افتراء) و مرجع
صلاحیتدارمکلف به تطبیق قانون (حکم) برآن میباشد و یا قانون خود بخود بعلت وجود خارجی آن موضوع برآن منطبق میشود. اصطلاح موضوع خارجى وقضایاى خارجى که سابقآ در زبان حقوقى ما بکار رفته عینا معادل اصطلاح خارجی مذکور است و نباید از آن به ((موضوع قضیه)) تعبیر کرد زیرا مفید معنى بنظر نمیرسد.


موضوع دعوى
 (دادرسى) امرى که نفى و اثبات وهدف ادله و دفاعات طرفین دعوى متوجه آن است مثلا در دعوى خلع ید از خانه اى بعنوان مالکیت، موضوع دعوى حق مالکیت مدعى است.


موضوع له
 (رک. وضع)


 موضوعیت
رک. طریقیت


موعد Delai
فاصله اى است از زمان که براى یک عمل حقوقى بتوسط قانون (موعد قانونی ماده ۶۱۱ آئین دادرسی مدنی یا دادرس دادگاه) موعد قضائی - ماده ۶۱۱ آئین دادرسی مدنی) یا یکى ازماموران رسمى یا توسط طرفین قرارداد (ماده ۲۲۶ ق. م) مقرر میشود.


موعد انتفاء حق Terme extinctif
موعدى که با گذشتن آن، حق موجودى منتفى گردد مانند موعد اجاره که باسپرى شدن آن حق مستاجر از بین میرود. غالبأ درمورد Terme اجل (رأس موعد) منظور است بخلاف Delai که طول مدت ازآغاز تا انجام مورد نظر است ولى گاهى هم terme بجای Delai بکار میرود.


موعد ایجاد حق Terme suspensif
موعدى که باسپرى شدن آن حقى بوجود آید مانند موعد درعقد معلق بر تملیک مالى، که پس ازگذشتن موعد، مال
مورد معامله در ملکیت منتقل الیه مستقر میشود.


موعد خالص
 (دادرسی مدنی) موعدى ا ست که روزا بلاغ و روز اقدام جزء مدت محسوب نمیشود (ماده ۶۱۴ آئین دادرسی مدنی). درمقابل موعدعادى استعمال میشود. موعد کامل هم در معنى موعد خالص بکار رفته است.


موعد عادى
 (دادرسی مدنی) موعدی است که روز اقدام هم جزء موعد محسوب است. (رک. موعد کامل)


موعد غیر معین Trme incertain
موعدى که داراى انجام معین نباشد مانند موعد وفات موصی در وصیت. حقوقى که براى موصی له پیدا میشود موکول ببعد از وفات است واین موعدى است نامعین.


موعد قانونى
 (دادرسى مدنی) مواعدى که قانون براى پاره اى ازکارها در جریان دادرص معن کرده است ما نند موعد دادن پاسخ خوانده یا خواهان (ماده ۶۱۱ دادرسی مدنی).


موعد قضائى
 (دادرسى مدنى) مهلتى که دادگاه براى ا نجام دادن کارى (ازقبیل حاضرکردن گواه) بیکى از اصحاب دعوى میدهد.
ما ده ۶۱۱- ۶۱۷ دادرسی مدنى. (رک. مهلت قضائی)


موعد قطعى Delai prefix
موعدی که بعد از انقضاء آن وعدم استفاده صاحب حق ازحق خود درطول آن موعد، حق او ساقط میشود و قابل تعلیق suspensionو انقطاع imterruption نمی باشد.


موعد کامل Delai Franc
موعدى که در حساب مقدار آن روزاعلام (روز شروع) وروز اقدام بحساب نمیآید.


موعد مسافت Delai de distance
تکلیفى که ازجهت انجام دادن بعضى از تشریفات دادرسى متوجه اصحاب دعوى است و باید درظرف زمان معین انجام شود اگر بین محل اقامت شخصى که باید آن تکلیف را انجام دهد تا دادگاه (یا تا محلى که باید آن تکلیف انجام شود) فاصله باشد این فاصله اقتضاء مى کند که باو مهلتى داده شود. این مهلت را موعد مسافت نامند.


موعد معین Terme certain
موعدى که داراى آغاز و انجامى باشد غالب موعدها چنین مى باشند.


 (انقضاء) موعد Expiration du Terme
یعنی سپرى شدن انتهاء موعد انجام تعهد و یا مواعد قضائى یا مرور زمان و مانند آنها.


 (روز آخر) موعد dies ad quem
روز آخر مواعد قانونی یا قضائى یا مرور زمان. مطابق قاعده این روز جزء مدت است مگر اینکه قانون بر خلاف آن تصریح کرده باشد در صورت اخیر موعد را موعد کامل گویندjours francs یعنى روز بعد ملاک احتساب موعد خواهد بود.


 (روز اول) موعد dies a quo
روز اول در احتساب مواعد دادرسى یا مرور زمان. این روز داخل در حساب موعد نیست مگر درصورت تصریح بخلاف.


موقوف
 (فقه) - الف- در علم درایه حدیثى است که از صحابه یا اصحاب امامان نقل شود خواه متصل باشد خواه منقطع خواه
صحیح باشد خواه نه. و اگرانتهاى وقف به غیر صحابى باشد اسم شخص منتهى الیه را میبرند ومیگویند ((وقف فلان عمل فلان))
ب- بمعنى غیرنافذ است. (رک. عدم نفوذ)


موقوف علیه
 (مدنی- فقه) کسیکه از طرف وقف کننده حق بهره بردن از منافع مال موقوفه باو داده شده است.


موقوف علیهم
 جمع موقوف علیه است. (رک. موقوف علیه)


موقوفه
 (مدنی- فقه) مالى که بموجب عقد وقف، عین آن حبس و ثمره آن در اختیار یک یا چند نفر یاگروه معین و یا مصرف معین نهاده شده باشد. کسانیکه وقف براى خاطراستفاده آنان بعمل آمده موقوف علیهم نامیده میشوند و اگر یکنفر باشد موقوف علیه نامیده میشود (ماده ۵۵- ۵۶- ۵۹ قانون مدنی). وقف موجب تسبیل منافع است ولى هرمالى
که منافع آن تسبیل شده وقابل نقل و انتقال نباشد موقوفه نیست مانند پارک شهر و دانشگاه که منافع آنها تسبیل شده ولى. موقوفه نیستند. بین وقف و تسبیل منافع عموم و خصوص مطلق است.


موقوفه متعذرالمصرف
 (مدنى- فقه) موقوفه اى است که بجت فراهم نبودن وسائل یا ازمیان رفتن موضوع یا عدم نیاز بمصرف آن، صرف آن درمصارف مقرره متعذر باشد یعنى میسر نباشد (ماده ۴۲ قانون اوقاف ۱۳۱۴). (اصطلاح بعدى دیده شود)


موقوفه مجهول المصرف
 (مدنی - فقه) موقوفه اى است که بعلت وقوع حوادث وگذشت زمان دلیلى بر مصرف وقف دردست نباشد مثل اینکه وقف نامه از بین رفته ونتوان دلیلى (مانند شهادت شهود) برمصرف واقعى و هدف واقف اقامه کرد (ماده ۲۹ قانون ثبت وماده ۴۱ قانون اوقاف ۱۳۱۴) با وجود این جهل هم موقوفه متعذرالمصرف خواهد شد.



موکل
 (مدنی- فقه -آئین دادرسی مدنى و کیفرى) کسیکه بدیگرى نیابت درانجام امرى را میدهد (ماده ۶۵۶ ق- م).
 (حقوق اساسى) کسیکه به نمایندگان مجلسین رأی میدهد تا ازطرف او وسایرین بوظائف نمایندگى در مجلسین اقدام کنند.


موکل علیه (بفتح کاف)
 (مدنی- فقه) هرگاه وکالت وکیل علیه شخص ثالث باشد دراینصورت شخص ثالث را موکل علیه گویند مانند وکالت وکیل در وصول دین از مدیون، در اینصورت مدیون مزبور را موکل علیه نامند.


موکل عنه (بکسرکاف)
 (مدنى- فقه) درموردى که وکیل درتوکیل شخص ثالث را وکیل قرار دهد وکیل در توکیل را موکل عنه نامند زیرا او از جانب موکل اصلى، موکل وکیل دوم شده است


 موکل فیه
 (مدنى- فقه) مورد وکالت را گویند. مولود تازه بدنیا آمده را گویند در اصطلاحات ذیل بکار رفته است:


مولود زنده Ne vivant
 (مدنی) مولودى که زنده بدنیا آمده خواه استعداد ادامه حیات را داشته باشد خواه نه.


مولود قابل زندگى Ne viable
مولودى که زنده بدنیا آمده و استعداد ادامه حیات را داشته باشد.


مولى
الف- کسیکه دیگرى را آزاد کند آزاد کننده وآزاد شده را هریک مولاى دیگرى نامند (مولاى عتاق).
ب- هرگاه بین دو نفر قرارداد مساعدت و اتفاق (حلف بکسرحاء) منعقد شود هر یک مولاى دیگرى است.
ج- اگر کسى بدست دیگری و مسلمان شود آن مسلمان شده را مولاى طرف اوگویند (مولاى باسلام).
د- ملازم کسى را مولاى اوگویند. ه - غیر عرب را مولى گویند و موالى کلمه موهنى بودکه جهله واراذل و او باش بکار مى بردند.


مولى علیه
 (بضم اول و فتح ثانى و تشدید ثالث) در مدنى و فقه به کسى گفته میشود که تحت سرپرستى یک ولى قانونی قرار گرفته باشد (ماده ۱۲۳۵ قانون مدنی).


موهوب له
مرادف متهب است. (رک. هبه)


مهاجرت Migration
رفتن از محلى به محل دیگر برای مدت نسبتآ طولانى (خواه محدود باشد خواه نامحدود). ازجهت ترک یک محل ومنشاء مهاجرت Emigration و از حیث ورود به محل معین ومقصد مهاجرت Immigration نامیده شده است.


مهادنه
 (فقه) قرارداد صلح موقتى است که بین رئیس حکومت اسلامى یا نماینده قانونی او با اجانب (اعم ازاهل کتاب و غیراهل کتاب) که بین آنان ومسلمین حالت جنگ حکمفرما بوده بسته مى شد در این عقد حتمأ مدت قرارداد معین بوده است. هریک از کفارکه طرف عقد مهادنه واقع شده بودند اصطلاحا معاهد نامیده مى شدند.


 مهایات
 (مدنی- فقه) تقسیم منافع به اجزاء ویا برحسب زمان است مثلا اگر در خانه اى دو نفر شریک باشند و باجاره بدهند از قرار ماهى صد تومان: اگر در هرماه پنجاه تومان رایک شریک و بقیه را شریک دیگر بردارد این را تقسیم منافع باجزاء (یعنی به تجزیه منافع) گویند. اگریک شریک دریک ماه صد تومان را بگیرد وشریک دیگر در ماه دیگر صد تومان بگیرد این را ((تقسیم منافع بزمان)) گویند.



مهر (بروزن شهر)
 (مدنی- فقه) مال (ویا چیزى که قائم مقام مال باشد) معینى است که بر سبیل متعارف زوج بزوجه درعقد نکاح میدهد ویا بنفع زوجه برذمه مى گیرد مهر بضم اول قطعه فلزى است که روى آن اسم شخص حکاکى شده و بجاى امضاء بکار مى رود.


مهرالسنه
 (فقه) مقدارآن دویست وشصت و دو مثقال و نیم پول نقره سکه دار است بمثقال صرافان که از قرار مثقالى ۱۵ ریال جمعأ ۵۰/ ۳۹۳۷ ریال است. (جامع الشتات - ص ۴۵۹)


مهرالمتعه
 (مدنى- فقه) مهرى است که در نکاح مفوضة البضع (رک. مفوضة البضع) شوى بزن مطلقه خود که با او نزدیکى نکرده میدهد وآنرا متمه هم گفته اند (ماده ۱۰۹۳- ۱۰۹۴ قانون مدنی).


مهرالمثل
 (مدنى- فقه) مهرى که در نکاح مفوضة- البضع (رک. مفوضة البضع) پس از وقوع نزدیکى و قبل از تراضی برمهرمعین بحسب شرافت و اوضاع و احوال زوجه باو داده شود (ماده ۱۰۸۷- ۱۰۹۱ قانون مدنى).


مهرالمسمی
 (مدنى- فقه) مهرى است که درعقد نکاح معین شده یا تعیین آن بعهده شخص ثالثى نهاده شده است.



مهر نامچه
 درقدیم میزان مهر برسندى عادی ظبط مى شد (گاهى درآن اصل نکاح هم ضبط بود وگاهى فقط مهر ذکر مى شد) که آنرا مهر نامچه مى گفتند (جامع الشتات ص ۴۴۱)


مهریه
بمعنی مهراست. (رک. مهر)


مهر و موم Apposition des scelles
پدیده حاصل از امور ذیل. الف- لاک یا موم که گداخته و درمدخل خانه وامثال آن یا صندوق یا پاکت ومانند
آنها قرارداده میشود.
ب- نهادن علامت مهر رسمی بر روى لاک یا موم گداخته.
ج- اعمال مذکورباید توسط مامور رسمى انجام شود.



مهلت
مرادف موعد است. (رک. موعد)



مهلت عده Delai deviduite
 (مدنى- فقه) مدنی که درآن زوجه اى که ازدواج او از راه طلاق یا وفات یا فسخ نکاح یا بذل مدت از بین رفته نمیتواند شوهر دیگرکند (ماده ۱۱۵۰ ق- م). (اصطلاح شماره ۳۵۴۳)



مهلت فسخ delai conge
در قرار دادهاى کارکه مدت ندارد مهلتی است بین تاریخ اعلان تصمیم فسخ و وقوع فسخ.



مهلت قضائى delai de grace
 مهلتی که براى پرداخت دین (ویا تعهد) حال از طرف دادگاه نظربوضع مدیون باو داده میشود.


مهناوى
گروهبانی درنیروى دریائی است.


 میثاق Pacte
 (بین الملل عمومى) پاره اى از معاهدات مربوط به صلح و همکاریهاى نزدیک بین اطراف قرارداد را گویند مانند میثاق جامعه ملل. لغت لاتینی مذکورهنوزمفهوم قاطعى ندارد و درمحاورات معمو لى بیشتر از متون قراردادهاى بین المللی بکاررفته است. (رک. عهد)


میر
بمعنى رئیس وپیشوا است. دراصطلاحات ذیل بکاررفته است:


میر بلوک
رک. بلوک ۵۶۵۷- میرابى دائره ای است از شهرداری که بکار آبهاى شهرى رسیدگى مى کند (دائره میاه).


میراث
بمعنى ارث است بیشتر دراستعمالات عامیانه وادباء دیده میشود. سعدى گوید:
وه که گرمرده بازگردیدى در میان قبیله و پیوند رد میراث سخت تر بودى وارثان را زمرگ خویشاوند (رک. ارث)



میراث بیگانه
 (بین الملل خصوصى) ارث بردن تبعه از بیگانه وبالعکس این اختلاف تابعیت بین مورث و وارث را کشورها مانع ارث بردن نمیدانند ولى از جهت اینکه این ارث بردن از جهت قوانین ماهوى ارث تابع چه قانونى باید باشد نظرها مختلف است باین شرح: الف- قانون محل اقامت متوفى درحین فوت باید اعمال شود. (خواه درمورد ترکه منقول و خواه غیرمنقول)
ب- قانون محل وقوع مال (منقولى وغیر منقول) باید بکار رود lex situs (و این غیرازقانون دادگاهى است که
دعوى بآن عرضه میشود lex fori).
ج- قانون محل وقوع مال درمورد غیر منقول وقانون اقامتگاه حین فوت متوفى درمنقول باید بکار رود.
د- قانون دولت متبوع متوفى باید بکار رود. در نظریه اول وچهارم قانون کشور واحدى اعمال میشود و ازاین رو طرفداری بیشتر دارد بعکس نظریه دوم و سوم که قانون دو یا چند کشوربکارمى رود و موجب دشوارى بیشترى است و توالى فاسد بیشتر دارد. نظر چهارم بنظر ما ارجح است نه ازاین رو که شخصیت ورثه را دنباله شخصیت
مورث فرض کنیم یا باین دلیل بقاء ترکه درخانواده متوفى و صیانت خانواده را مورد نظر قرار دهیم تا اشکالاتی که از این رو وارد است موقعیت پیدا کند بلکه ازاین جهت که دولت متبوع متوفی احق و اولى به تنظیم وضع ترکة او است زیرا مال متلق به متوفى بود و تا حین فوت دولت مذکور از او حمایت میکرد وقطع حیات مستلزم قطع حمایت نیست مضافأ براینکه غالبأ آخرین اقامتگاه میت هم در کشورخودش مى باشد و علاقه متوفى هم باجراء قوانین کشورخود اواست وتحمل قانون کشور متبوع متوفى براى ورثه یک امر طبیعى بنظرمیرسد بنابراین نظر
Parminjon دراین باب موجه نیست Precis de droit international. prive t. ۳ p۱۱۵ بعلت این اختلاف نظرها دول درقرار دادهاى بین الملل وسائل تسهیل میراث بیگانه را فراهم می کنند ومستفاد از این قرارداد ها این است که معامله متقابل عملا موجود باشد یا قراردادى بین دول باشد مانند قرارداد اقامت وتجارت و بحرپیمائى بین ایران ویونان مصوب ۱۰- ۱۲- ۱۳۱۰ (ماده ۳- ۵) ماهء ۳ ظاهرأ نظر مارا در اعمال قانون دولت متبوع متوفى تایید میکنند. و هم چنین است قرارداد اقامت بین ایران وسوئیس مصوب ۴- ۱۲- ۱۳۱۳ (ماده ۶- ۸).



میسر
 (فقه) بفتح اول وسکون ثانى و کسر ثالث:
الف- انواع قمار
ب- اقسام وسیله بردوباخت هر چند که اختصاص به قمار نداشته باشد مانند سکه پول وگردو.



میسیون دیپلماتیک Mission diplomatique
نمایندگان سیاسی خارجى مامور دریک کشورمعین و وبستگان بآنها را گویند. (رک. نمایندگان سیاسی)



میل
بحرى مساوى ۱۸۵۲ متر است (تبصره مادهء یک قانون تعیین حدود آبهاى ساحلى و منطقه نظارت دولت دردریاها مصوب ۲۴- ۴ -۱۳۱۳).



مین باشى
رک. تابین

------------------------------------------------------------
پی نوشت:
ترمینولو‍‍ ژی حقوق، دکتر محمد جعفر جعفری لنگرودی، چاپ چهارم، زمستان ۱۳۶۸، ناشر گنج دانش


 

بازگشت به بالا