ع
 


عادت Coutume
الف- تکرارعمل درمورد یک فرد (عادت فردى) یا یک اجتماع (عادت اجتماعى یا مشترک) وغیره را گویند خواه اینکه درمورد عادت اجتماعى تمام یا اکثر افراد آن اجتماع، آن عمل را انجام دهند خواه نه. در تحقق عادت فرق نمى کند که ناشى از عوامل طبیعى باشد (مانند عادت هوا به بارندگى در پاره اى از مناطق وبه گرما درمناطق دیگر ازکره زمین) یا ناشی از عوامل فکرى و اختیارى. در این تعریف عادت اعم از عرف است زیرا: اولا- عرف ناشى ازعوامل فکرى و اختیارى است یعنى عنصرفکر واختیار ازعناصر سازنده عرف است وحال اینکه از عناصر سازنده عادت نیست. ثانیأ- عرف عمل مکرر اغلب یا تمام افراد یک گروه است و حال اینکه عادت حتى ممکن است عمل مکرر فرد باشد.
ب- عادت گاهى در معنى عرف بکار می‌رود. رک. عملکرد


عادت اجتماعى
رک. عادت

 

عادت زنانگى Menstrue
بمعنى حیض است. رک. حیض

عادت فردى
رک. عادت


عادت مشترک
رک. عادت


عادل Juste
کسى که صفت عدالت را دارد (رک. عدالت) این عنوان درقوانین فعلى تنها درماده ۱۱۳۴ قانون مدنی به‌مان معنى شرعى بکار رفته است.


عارض
کسى که ازدست دیگرى بیکى ازمقامات رسمى مرجع شکایت نظلم شفاهى یا کتبى مى کند این اصطلاح تقریبا متروک شده و فعلا بجاى آن شاکى استعمال مى شود. کسیکه ازدست او شکایت مى شود معروض ومشتکى عنه نامیده شده است (ماده ۶۹ آئین دادرسی کیفرى)


عاریه pret a usage (ou commodat)
 (مدنی) عاریه باتشدید یاء وتخفیف آن، عقدى است که بموجب آن یکطرف بطرف دیگر اجازه مى دهد که ازعین مال او مجانا منتفع شود وانتفاع ازعین بابقاء آن مقدور باشد (ماده ۶۳۵ ق - م) بطوراستثناء یک مورد عاریه‌ای وجود دارد که انتفاع موجب ازبین بردن عین می‌شود و آن مورد را منحه (بکسرمیم) گویند که عبارت است ازگوسفندى که براى استفاده ازشیرآن عاریه کنند درخصوص این مورد حدیثى رسیده است دراین مورد استفاده از شیربا استهلاک آن همراه است این نوع عاریه را عاریه استهلاک یا pret a consommation می‌توان نامید.


عاریه استهلاک pret a consommation
 (مدنى) عاریه اى که معیر نقل ملکیت عین مورد عاریه را به مستعیرکند ومستعیرآن را مصرف ومستهلک کرده ودرمدت معین مثل آنرا رد مى کند. مورد آن اشیاء مثلى و قابل استهلاک (ازطریق مصرف) است و ممکن است درعوض منفعتی به معیر داده شود یا نه. دراین صورت باعقد قرض تداخل مى کند. این نوع عاریه درحقوق ما نیست جز ((منحه)) که درفقه اسلام هست. (رک. عاریه)


عاریه لازم Commodat irrevocable
 (مدنی - فقه) عقد عاریه على الاصول جائز است مگر درموارد خاصى مثل اینکه کسى زمینى را عاریه بدهد تادرآن می‌تى را دفن کنند که تا استخوان اونپوسد نبش قبر و رد زمین نمی‌توان کرد وهم چنین اگر رد عین موردى عاریه مستلزم ضرر غیرقابل تدارکى برمستعیر باشد. مثلا اگر تایر ماشین را عاریه کرده باشند رد آن در بیابان که دسترسى به تهیه تایرنباشد لازم نیست. (شرح لمعه- جلداول- صفحه ۴۴۶)


عاشر
رک. عشر


عاقد
 (مدنی- فقه) کسیکه طرف عقد واقع می‌شود خواه وکیل باشد خواه اصیل خواه عاقد فضولی باشد (که نه وکیل است ونه اصیل) طرفین عقد را متعاقدین ومتعاملین نامند. عاقد را معامل هم گویند (ماده ۲۶۰ ق- م وماده یک قانون ازدواج مصوب ۲۳-۵- ۱۳۱۰)


عاقد فضولى
 (مدنى- فقه) درعقد فضولى آن طرف عقد که نه خود مالک است ونه نمایندگى درعقد لا ازطرف مالک دارد عاقد فضولى ومعامل فضولى و بطور اختصار فضولى نامیده می‌شود. (ماده ۲۴۷ ق - م)


عاقدین
 (فقه) بمعنی متعاقدین است که دوطرف عقد هستند خواه عقد مالی باشد مانند بیع خواه نباشد مانند نکاح.


عاقل
 (فقه- مدنی) در مقابل مجنون استعمال مى شود بنابراین سفیه هم مصداق عاقل است عاقل شامل بالغ و نابالغ می‌شود.


عاقله
 (فقه) درلغت بمعنى نگهدارنده ومواظبت کننده است ودر اصطلاح بطبقات زیرگفته ۱- خویشاوندان پدرى قاتل (جز زنان). اولاد قاتل وپدر وى جزء این طبقه نیستند. در مسئولیت کیفرى این طبقه غناء وفقر تاثیرى ندارد و رئیس حکومت به تناسب وضع آن‌ها جزاى نقدى را بطورعادلانه برآن‌ها مى تحمیل نماید حضور وغیبت افراد عاقله ازمحل جرم، تاثیرى در مسئولیت جزائی آنان ندارد.
۲- آزاد کننده بنده درحدود شروط سه گانه مقرر درقانون.
۳- کسى که بموجب ضمان جریره (رک. ضمان جریره) مسئولیت جنایات مستلزم دیه را نسبت بشخص معینى قبول کرده باشد.
۴- امام (ع) درصورتیکه مجرم مالى براى دادن دیه نداشته باشد. شرط مسئولیت کیفرى طبقات چهارگانه بالا این است که:
اولا- جرم از روى خطا صادر شود. معروف است: لاتعقل العاقلة عمد اولا عبدا...
ثانیا- جرم علیه جسم وجان باشد.
ثالثأ- دلیل جرم هم اقرار نباشد.
رابعأ- مجرم بنده نباشد. چون عمد وشبه عمد صغیر و دیوانه درحکم خطا است نسبت بجرائم صغیر و دیوانه درهر حال، عاقله مسئول است. مسلمان وکافر نسبت بهم عاقله نمی‌شوند ولى امام (ع) درصورت عدم تمکن مجرم ذمى، عاقله او خواهد بود.


عالیجاه
 (تاریخ حقوق) به مقامات دولتى ودربارى درعصر صفویه گفته مى شد که حق شرکت در شوراى سلطنتى را داشتند وعبارت بودند از ارباب قلم وارباب سیف و رؤساء دربار (ایشیک آقاسی باشى- ناظر- می‌رشکار)


عالى السند
 (فقه) حدیثى که تعداد واسطه بین راوى و امام نسبت بحدیث متعارض با آن حدیث کمترباشد وبرای قلت وسائط (که موجب علوسند است) سعى وطلب بعمل آمده باشد ودر قدیم رسم بود که براى کاستن وسائط سند مسافرت مى کردند تا استادان حدیث را شخصا ملاقات کنند. قلت وسائط مقدار اشتباه را کم مى کند.


عام
رک. عموم


عام استغراقى
 (فقه) عبارت است ازعامى که اثر قانونى راجع بآن، درفرد فرد عام بطور مستقل صدق کند مانند ماده ۱۴۱ ق - م که می‌گوید: مراد از احیاء زمین آن است که اراضى موات ومباحه را بوسیله عملیاتی که درعرف آباد کردن محسوب است... قابل استفاده نمایند. دراین ماده اراضی موات، عام است واثر قانونی آن، احیاء عرفى است. این اثر در مورد هر زمین موات بطور جداگانه صدق می‌کند یعنى احیاء هرزمین مواتی عبارت است ازقابل استفاده ساختن آن زمین بوسیله کارهائى که درعرف، آباد کردن محسوب شود. (دراصطلاح دیگر آنرا عام افرادی هم گویند) رک. عام مجموعى چون غالبأعام بصورت عام استغراقی است على القاعده عام را استغراقى تلقى مى کنند تا دلیلى برخلاف آن باشد. این قاعده را ((اصل استغراقى بودن عام)) نامیده‌اند.


عام اصولى
رک. مقدمات حکمت


 

عام افرادى
رک. عام استغراقى


عام مؤخرازخاص
 (فقه) قانون عامى که تاریخ تصویب آن مؤخراز قانون خاص باشد عام مؤخر از خاص نامیده می‌شود چنانکه ماده ۷۱۹ دادرسى مدنی (نسبت بمیزان خسارت تاخیر تادیه) عامى است که مؤخر است از ماده ۵۶۲ قانون تجارت.


عام مجموعى
 (فقه) عام مجموعى عامى است که حکم قانونی مربوط بآن براى همه افرادش یکجا و من حیث المجموع صدق می‌کند ودرباره یک یک افراد آن صدق نمى کند چنانکه درمثال مذکور درعام استغراقى (رک. عام استغراقى) کلمه ((عملیات)) یک عام مجموعى است وحکم قانونی مربوط بأن ((احیاء عرفى)) است واین حکم یعنی احیاء درمورد هرعمل بسیطى صدق نمی‌کند بلکه مجموعه اى از اعمال که باهم جمع شوند مصداق احیاء عرفى زمین موات محسوب می‌شوند.


عام وخاص
درلغت بمعنى شامل وضد خاص است و اکثریت مردم را گویند و خاص، طبقه صاحب دانش وهنررا گفته‌اند چنانکه خیام گوید: نابرده بصبح درطلب شامى چند ننهاده برون زخویشتن گاهى چند درکسوت خاص آمده عامی چند بدنام کننده نکونامى چند دراصطلاحات فقهاء مباحث مربوط به قواعد عام وخاص را گویند که هرچند از قواعد نسبتا لفظى است ولى فهم آن‌ها الفباء استنباط است. (رک. عموم)


عام و خاص مطلق
رک. عموم و خصوص مطلق


عام وخاص من وجه
رک. عموم وخصوص من وجه


عامل Agent
 (فقه- مدنی) دراصطلاح حقوق ادارى اسلام مستخدم دولت را گویند وجمع آن عمال است مثلا عامل زکات یعنی مامور وصول زکات. (مدنی- فقه) درمعانى ذیل بکارمى رود: الف- عامل مزارعه که زارع است (ماده ۵۱۹ ق- م)
ب- عامل مساقات (ماده ۵۴۳ ق- م) ج- عامل مضاربه که سود اگر است واسم دیگر آن مضارب است. (ماده ۵۴۶ ق - م)
د- عامل جعاله که طرف جاعل است (ماده ۵۶۲ ق- م)
ه - بصورت جمع (عوامل) در باب مزارعه بکار مى رود. (رک. عوامل) (تجارت - مدنی) عامل به کسى گفته می‌شود که از طرف دیگرى و بنام او و براى او کاریا کارهائى را انجام می‌دهد خواه وکیل باشد خواه نماینده قانونى (مانند ولى قهرى و وصی وقیم) این مفهوم ترجمه اصطلاح فرنگى mandataire است که درمقابل prepose بکار مى رود ومعنى آن، عامل تابع است یعنى کسیکه کار معینى را و یا وظیفه معینی را تحت نظر دیگرى انجام می‌دهد مانند کارمند دولت و یا کارگر که تحت نظرکارفرما کار مى کند.


عامل بیمه Agent d، assurence
کسیکه واسطه بین بیمه گرو بیمه گذار است.


عامل تابع prepose
رک. عامل


 عامل تجارتى Agent commercial
 (بین الملل عمومى) عامل وابسته به پست هاى سیاسى یا کنسولى که با نظر آنان و وابستگان بازرگانی، نمایندگى و بررسی امور اقتصادى را درحوزه ماموریتشان بعهده دارد. و از تجارکنونی یاقدیم انتخاب می‌شود.


عامل جعاله
 (مدنی- فقه) کسیکه بمنظور دریافت اجرت مقرر درجعاله اقدام بکارى که پیشنهاد شده مى کند.


عامل صدقات
 (فقه) مامور وصول زکات را گویند.


 

عامل فروش
کسیکه ماذون از طرف شخص (رسمى یا غیررسمی) دیگرى در فروش جنس یا اجناس معینى است مانند عامل فروش قند وشکر.


عامل مزارعه
 (مدنی- فقه) زارع را درعقد مزارعه عامل مزارعه گویند.


عامل مساقات
 (مدنی- فقه) کسیکه درعقد مساقات درختان میوه را براى نگهداری وآبیارى از مالک آن می‌گیرد.


عامل مضارب
 (مدنى- فقه) کسیکه سرمایه را ازدیگرى براى تجارت درعقد مضاربه می‌گیرد.


عامه
 (فقه) اهل سنت و جماعت را گویند. در مقابل خاصه (شیعه) استعمال می‌شود.


عبادت
هر مقرر شرعى که غرض اهم ازآن امور اخروى باشد چه بصورت جلب منفعت باشد وچه بصورت دفع ضرر. کفارات هم جزء عبادات مى باشند. عبادت باین معنى در مقابل معامله به معنی اعم استعمال می‌شود که عبارت است از هر مقرر شرعى که غرض اهم آن امور دنیوى باشد. (رک. معامله)


عبارت حکم Dispositif
 (دادرسی) قسمت اخیر رسیدگى که تصمیم دادگاه را منعکس مى کند و عنوان chose jugee را دارد. درمقابل مقدمه حکم motifs بکار مى رود که شامل اسباب موجه حکم است.


عتیقات ونفائس
 (مالیه) اموالى که استعمال نمی‌شود زیرا از حیث تاریخى یا صنعتى نادر وگرانب‌ها است مانند اشیاء موزه ـ تا بلوها- سنگتراشی هاى ممتاز- کتب خطى مصور- جواهر و مانند آن‌ها (ماده سوم آئین نامه اموال دولتى ۱۰/ ۹/ ۱۹)


عتیقه
کلیه آثار صنعتى اقوامى که تا انتهاى دوره زندیه درخاک ایران زندگى کرده‌اند از نظر قانون ایران عتیقه نامیده مى شود (نظامنامه مصوب تاریخ ۲۸-۶-۱۳۱۱ قانون راجع بحفظ آثار ملى مصوب ۱۲- ۸-۱۳۰۹) درهمین معنى اصطلاحات آثار تاریخى وآثارملی بکار مى رود باین دو اصطلاح مراجعه شود.


عدالت
 (فقه- مدنی) یعنى ترک جرائم (گناهان) بزرگ واصرار نورزیدن بر جرائم کوچک و رعایت مروت. مروت عبارت است از اتصاف باموری (از ترک و فعل) که پسندیده است بحسب زمان ومکان وشان شخص. همه مراتب بالا باید بحد ملکه برسد (ماده ۱۱۳۴ قانون مدنى) حالت عکس عدالت را فسق گویند (جامع الشتات ص ۶۹۹) درعلم حقوق هماهنگى انسان را بانظام جهان عدالت گویند. (رک. عدل و انصاف)


عدل
رک. عدالت و قاعدهء عدل و انصاف


عدل وانصاف Equite
الف- گذاشتن پایه احقاق حق برمساوات درمقابل قانون و احترام بحقوق افراد. ب- درمقابل قوانین موضوعه بکارمی رود یعنى نظرى که از قوانین موضوعه گرفته نشده وحتى ممکن است مغایر با آن باشد درعین حال که عرفأ مصداق عدل وانصاف شمرده می‌شود. (رک. قاعده عدل وانصاف)


عدلیه
الف- وزارت دادگسترى را گویند.
ب- شیعه و معتزله را گویند که معتقد بعدالت خداوند هستند درمقابل اشاعره که اساسأ اسناد عدل وجور بخداوند نمی‌دهند. (رک. دادگسترى- ضرورى مذهب)


عدلیه چى
سابقا کارمند وزارت دادگستری و بخصوص قاضى دادگسترى را مى گفتند و فعلا کمتراستعمال می‌شود،
عدم
بمعنى نبود و نیستى است در اصطلاحات ذیل بکاررفته است:


عدم تمرکز ادارى Decentralisation
 (حقوق ادارى) یعنى اداره امور ادارى محلى توسط مردم‌‌ همان محل و تحت نظارت دولت مرکزى. عکس این قضیه را (اداره امور ادارى محل توسط دولت مرکزى) رژیم تمرکز ادارى گویند. Centralisation


عدم رشد
بمعنى سفه است (رک. سفه)


عدم رعایت مقررات دولتى
 (جزا) از انواع چهارگانه خطا در امور کیفرى است (رک. خطا) ومقصود رعایت نکردن هر دستورى است که ضمانت اجراء داشته باشد خواه بصورت قانون باشد خواه بصورت نظامنامه (ماده یک قانون تشدید مجازات رانندگان مصوب ۱۳۲۸)


عدم شناسائى Non - reconnaissance
 (بین الملل عمومى) رد صریح یا ضمنى پذیرش یک وضع در روابط بین المللى ازطرف یک دولت یا یک مؤسسه بین المللى که وضع مزبور را غیرقانونی یاغیرمؤثرمى داند.


عدم صحت سلب
رک. صحت سلب


عدم عطف قانون به گذشته non - retroactivite
یعنى قانون نسبت به قبل از تاریخ وضع و نشر خود اعتبارى ندارد.


عدم مهارت Maladresse
 (جزا) یکى ازمصادیق چهارگانه خطا در امورکیفرى است (رک. خطا) وعبارت است ازعدم آشنائى متعارف باصول و
دقائق علمى وفنی کار معین از قبیل کار رانندگى ماشین یا تراکتوریا کشتى و غیره. بی‌اطلاعى کافى از حرفه معین
مصداق عدم مهارت است (ماده یک قانون تشدید مجازات رانندگان مصوب ۱۳۲۸) (رک. بی‌احتیاطى)


عدم النفع Lucrum cessans
 (فقه- مدنى) ممانعت از وجود پیداکردن نفعى که مقتضی وجود آن حاصل شده است مانند توقیف غیرقانونى شاغل بکارکه موجب حرمان او ازگرفتن مزد شده باشد. بملاک ماده ۷۲۸ آئین دادرسى مدنى می‌توان عدم النفع را منشاء خسارت دانست ولى بشرط اینکه قاعده بالا و شرائط آن جمع شود. ماده ۲۲۶ قانون مدنى ماو فصل مربوط بآن با توجه بماخذ فرانسوى آن مجوز اخذ خسارت ناشى از عدم النفع است. ماده ۴۹ قانون ثبت علائم ۱۵/۴/۱۳۱۰ بطورکلى عدم النفع را ضرر شمرده است و نیز بند سوم ماده نهم آئین دادرسى کیفرى (رک. ضرر مسلم)


عدم نفوذ
 (فقه- مدنى) تزلزل یک عمل حقوقى بعلت فقدان پاره اى از شرائط آنکه بصحت آن خلل نرساند موجب بروز نوعى تزلزل درعمل حقوقى است که ازآن تعبیر به عدم نفوذ مى کنند مانند فقدان رضا درعقد مکره که موجب عدم نفوذ آن است (ماده ۲۰۳ قانون مدنی) عمل حقوقى که داراى صفت عدم نفوذ باشد اصطلاحا غیرنافذ و موقوف نامیده شده است. قانون مدنی اصطلاح باطل وغیر نافذ را گاهى بجاى یکدیگر استعمال می‌کند (ماده ۲۱۲- ۱۲۱۴- ۲۱۳ ۸۳۷ ق- م)


عدوان injustement
 (مدنى- فقه) صفت تصرف بدون مجوز قانونی است ازهمین قبیل است یدعدوان (ماده ۳۰۸ ق- م)


 (ید) عدوان
 (مدنی- فقه) تصرف بدون مجوز درمال غیر است (ماده ۳۰۸- ۳۶۶ ق- م).


عدول از رهن
 (مدنی- فقه) یعنى مرتهن از حق وثیقه خود بر خصوص عین مرهونه چشم بپوشد و باین ترتیب دارائی راهن متعلق حقوق و طلب وى گردد در این صورت سند رهنى وى تبدیل به سند ذمه اى می‌شود و یجاى اجراء مقررات ماده ۳۴ قانون ثبت مقررات راجع باجراء سند ذمه اى درحق مدیون اجراء شود. اختلاف نظر عمیق در صحت عدول از رهن وجود دارد وصحت آن مطلقا ممنوع است (مجله حقوقى دادگسترى- سال ۱۳۴۳- شماره ۲- دیماه - صفحه ۹)
عده Delai de vidualite
 (بتشدید ثانی) در فقه و حقوق مدنى به مدتی گفته می‌شود که درآن مدت زوجه اى که ازدواج او از طریق طلاق یا وفات یا فسخ نکاح یا بذل مدت منخل شده نمی‌تواند شوهر دیگرى اختیارکند (ماده ۱۱۵۰ قانون مدنی)


عده بائنه
 (فقه- مدنی) عده زوجه در طلاق بائن را گویند.


عده رجعیه
 (فقه- مدنی) عده زوجه در طلاق رجعى را گویند.


عده طلاق
 (مدنی- فقه) عده ایکه زوجه بعد ازطلاق باید نگه دارد عده طلاق سه طهر است مگراینکه زن باقتضاء سن، عادت زنانگى نبیند که دراین صورت عده او سه ماه است (ماده ۱۱۵۱ قانون مدنى) زنیکه بین او و شوهرش نزدیکى واقع نشده وزن یائسه عده طلاق ندارد (ماده ۱۱۵۵ قانون مدنی)


عده فسخ نکاح
 (مدنی- فقه) عده ایکه زوجه بعد ازفسخ نکاح نگه می‌دارد. آنچه که درباره عده طلاق نوشته شد درباره عده فسخ نکاح صدق مى کند. (رک. عده طلاق)


عده وفات
 (مدنى- فقه) مدتی که قانونأ زوجه پس ازمرگ شوهر باید براى اختیار شوهر دیگرصبرکند (ماده ۱۱۵۴ قانون مدنى)


عذاب
 (فقه) بمعنی عقوبت و مجازات بکار رفته است.


عرصه
رک. اعیانی


عرض
 (فقه) - الف بفتح اول وسکون ثانی در علم درایه خواندن متن حدیث است بر استاد (شیخ) از حفظ یا ازروى نوشته.
و این یکى از طرق تحمل حدیث بوجه صحیح است (درایه شهید- ص ۱۰۸)
ب- بمعنی غیرازنقدین از امتعه وکالا و اموال را گویند.
ج- بفتح اول و ثانى (بنگرید: عرضى) و بمعنی اخیر در اصطلاحات ذیل بکار رفته است:


عرض خاص
رک. عرض عام


عرض عام
 (فقه) هرگاه عرض معین، برچند ماهیت، عارض شود آن عرض را نسبت بهریک از ماهیات، عرض عام گویند مانند خیار غبن که عارض برماهیت بیع واجاره وصلح می‌شود (ماده ۴۵۶ ق - م) عرضى که اختصاص بیک ماهیت دارد عرض خاص نامیده می‌شود مانند خیار تاخیرثمن که اختصاص به بیع دارد.


عرض لازم
 (فقه) عرضى است که هیچوقت ازماهیت معینى جدا نشود مانند کاشف از قصد عاقد که هیچوقت جدا از آن عقد نیست زیرا عقد بدون کاشف از قصد، تحقق پیدا نمى کند. درمقابل عرض مفارق استعمال می‌شود.


 عرض مفارق
 (فقه) عرضی است که گاهى عارض برماهیت معینى شده و زمانی از آن جدا می‌شود مانند خیار نسبت به ماهیت بیع، چه وقتى که (مثلا) شرط اسقاط کافه خیارات درعقد بیعى شود عرض مذکور ازعقد بیع مزبورجدا می‌شود.


عرض بیگى
 (تاریخ حقوق) عرض بیگى یا رئیس عرائض کسى بود که احوال سپاه و رعیت ودادخوهان و خرابى و معمورى ملک وآنچه ازمهات که فیصله مى یافت بعرض پادشاه می‌رسانید.

 عرضحال
شکایت نامه به دادگاه یا مراجع رسمى و در اصطلاح شایعترآنرا دادخواست گویند (ماده ۷۰ ببعد آئین دادرسى مدنی) شاکی را سابقا عارض و مشتکى عنه را معروض مى گفتند. دادخواست على الاصول باید کتبى و روى کاغذهاى رسمی مخصوص باشد (ماده ۷۱ آئین دادرسی مدنى).


عرضحال تقابل
 (دادرسى مدنى) دادخواستی که درآن دعوى تقابل طرح کنند. (رک. دعوى تقابل)


عرضحال جلب ثالث
 (دادرسى مدنی) عرضحالى که درآن ثالثى را بدعواى موجودى جلب کنند. (رک. دعوى جلب ثالث)


 عرضه وتقاضا
عرضه یعنى نهادن کالاهاى مصرفى وهرگونه کالا برای مصرف در اختیار مصرف کنندگان و نیازمندان. تقاضا عبارت است ازخواستن بالقوه (قوه قریب به فعل) کالاهاى مذکور بمنظور مصرف و صرف در نیازمندیهاى معین ومشخص.


عرضى
 (فقه) عرضى چیزى است که وجود یک ماهیت، موقوف بروجود آن نیست و بعکس آن عرضی در وجود خود محتاج به وجود آن ماهیت است مثلا وجود عقد موقوف بروجود خیار نیست ولى وجود خیار موقوف است بوجود عقدى ازعقود. گاهى ازآن تعبیر به عرض می‌شود.


عرف Coutume
 (بضم عین) درلغت به معنی معرفت و شناسائی است و پس از آن بمعنى چیزى که درذهن شناخته شده و مانوس و مقبول خردمندان است بکار رفته است.
الف- در اصطلاح فقهاء: روش مستمر قومى است درگفتار یا رفتار. و آنرا عادت وتعامل نیزنامند. لازم نیست همه افراد یک قوم آن روش را داشته باشند تاعرف محقق شود بلکه کافى است که اغلب آنان داراى روش مزبور باشند و عرف بهمین مقدارمحقق می‌شود درصورت اخیر آنرا عرف غالب و درصورت نخست آنراعرف شایع می‌نامند. عرف، نیکو و بدمیتواند باشدشان قانونگذار امضاى عرف بد و زیان بخش نیست، با وجود قانون عام یا خاص، عرف حجت نیست (ماده سوم آئین نامه دادرسی مدنی و مواد دیگر)
ب- عملى که اکثریت صنفى از اصناف (یا طبقه اى ازطبقات یا گروهى ازیک اجتماع) بطور مکرر انجام دهند و آن عمل مطابق با مصلحت نوعى آن صنف یا آن طبقه وگروه باشد. در همین معنى اصطلاح عادت- عرف عقلاء- عرف و عادت- آداب و رسوم استعمال می‌شود. رک. عادت. حقوق عرفى


 عرف تجارى
عرفى که بین تجارمعمول و متداول است.


 عرف خاص
عرف متداول درمحل معین ویا بین یک صنف و دسته را گویند مانند عرف بین تجار. گاهى آنرا عرف صنفی هم می‌گویند. عرف قضائی هم نوعى ازعرف خاص است. وهمچنین است عرف محلى.


 عرف شایع
رک. عرف


عرف صنفى
عرف موجود ومتداول درصنفى ازاصناف مانند عرف بانکدارى (تبصره دوم قانون چکهاى بى محل مصوب ۱۳۳۷ منسوخ به قانون چک ۱۳۴۴)


عرف عام
عرف متداول بین گروهى از مردم که جهت جامع صنفى و رسته اى نداشته باشند مانند عرف یک محل معین یاعرف مملکت یاعرف مذهب.


عرف عقلاء
 (فقه) از نظرفقهاء عرف و عادت (بمعنى Coutume) موقعى حجت است که عقلاء درعمل خود آنرا رعایت می‌کنند بنابراین عرفهاى مخالف عقل که برخلاف مصالح نوعى یک اجتماع است حجت نیست. مثلا بعضى بدون عقد نکاح یک نوع رابطه عرفى با زنان بنام ((نشاندن)) دارند که شرع و قانون آنرا نمى شناسد. عرف عقلاء که بطور خلاصه آنرا عرف می‌گویند غیر از ((تفاهم عرف)) (رک. تفاهم عرف) است. رک. بناء عقلاء


عرف عملى Coutume
عبارت است از تکرارعمل ازطرف اکثر یا تمام افراد یک گروه درزندگى قضائى و غیره. وعناصر آن عبارت است از: الف- عرف عملی قاعده اى است که در مدتی نسبتأ دراز و مستمر درعمل رعایت شده باشد.
ب- قاعده مذکور بصورت قاعده موجد تعهد وتکلیف ازنظر کسانیکه آنرا رعایت مى کنند درآمده باشد، مانند سکوت باکره درعقد نکاح که منهاى دستورقانونگذاران ازنظرعرف دلالت برقبول عقد نکاح داشته است.
ج- قاعده مذکور از طرف تمام یا اکثر افراد یک قوم (خواه اهل تمام کشور یا اهل یک صنف معین باشند) رعایت شده باشد. درصورت اجتماع سه عنصر فوق و احراز آن‌ها عرف ازنظر احرازکننده آن عناصر ((عرف مسلم)) نامیده می‌شود (ماده سوم قانون آئین دادرسى مدنی) شرائط اعتبارعرف دوچیز است: الف- قبل ازواقعه اى که بایدعرف بر آن حکومت کند وجود داشته باشد.
ب- از طرف مقام صلاحیتدار تصریحى برخلاف اقتضاى آن عرف نشده باشد. رک. عرف لفظى


عرف غالب
رک. عرف


عرف قضائى
عرف متداول بین صنف قضات. چنانکه قضات براى اجراى بند سوم ماده ۲۲۵ قانون آئین دادرسى مدنى یک دهم خواسته را بعنوان تامین مطالبه مى کنند. رویه قضائى بمفهوم مصطلح در دادگسترى مشمول عنوان عرف قضائى نیست زیرا درعرف تکرارعمل لازم است وحال اینکه صرفا یک رأى هیات عمومى تمیز را (مثلا) رویه تمیزى و رویه قضائى دیوان تمیز می‌نامند. گاهى رویه تمیزى بمعنى عرف قضات دیوان تمیز بکار می‌رود. (رک. رویه قضائى)


 عرف لفظى
یا عرف محاوره عبارت است از اینکه مدلول یک لغت یا یک عبارت در محاوره یک قوم بصورت خاصی تلقى بقبول شده باشد مثلا ممکن است یک کلمه در لغت معنى مخصوص داشته باشد ولى درمحاورات و استعمالات یک قوم معنى دیگرى غیر از معنى لغوى داشته باشد و از همین رو است که ماده ۲۲۴ قانون مدنی مى گوید: ((الفاظ و عبارات طرفین عقد محمول بر معانی عرفى است)) ومقصود انحرف دراین ماده عرف لفظى است. درعرف لفظى ما مسئولیت بجاى ضمان بکار رفته است. عرف لفظى درمقابل عرف، عملى بکار مى رود. کلمه عرف هرگاه بطور مطلق استعمال شود بمعنى عرف عملى است. (رک. عرف عملى)


عرف محلى
عرفى که تمام یا اغلب مردم یک ناحیه ازیک کشوراتخاذ کرده باشند درمعاملات غالبا عرف محلى مورد نظر است. عرف مملکتى غالبأ درقوانین موضوعه گنجانده شده است.


عرف مذهبى
عرف متداول بین تمام یا غالب افراد یک مذهب را گویند خواه افراد آن مذهب در یک کشور ساکن باشند یا درچند کشور مانند اینکه کفردرمذهب اسلام ازموانع ارث است هرچند که در قانون مدنى ایران بطورصریح ازموانع ارث شمرده نشده است.


عرف مسلم
رک. عرف عملى


عرف مملکتى
عرفى که تمام مردم یک مملکت ویا اغلب مردم آن، در عمل اتخاذ کرده باشند. درمقابل عرف محلى استعمال می‌شود. (رک. عرف محلى)


 (تفاهم) عرفFoi publique
درموارد اجمال و ابهام الفاظ قانون آنچه را که عرف ازآن الفاظ مى فه‌مند باید ملاک قرارداد از این معنی به تفاهم عرف و متفاهم عرف تعبیر شده است. هرگاه تفاهم عرف با آنچه که درکتب لغت نوشته‌اند مغایرت داشته باشد تفاهم عرف حجت است. و دراین معنى است که ماده ۲۲۵ ق- م می‌گوید: الفاظ عقود محمول است بر معانی عرفیه. الفاظ قانون هم مانند الفاظ عقود محمول برمعانى عرفیه است. این عرف غیر ازعرف بمعنىCoutume است که ناظر بعملکرد گروه یا اجتماعى است. (رک. عرف)



 (متفاهم) عرف
بمعنی تفاهم عرف است. (رک. تفاهم عرف)


عروض
 (فقه) غیر از نقود (مسکوک طلا ونقره) و اراضی باقى اموال را عروض (جمع عرض بسکون راء) گویند، مانند اتومبیل- اسکناس - فرش- میوه و غیره.


عریضه Requete
نامه شکوائیه که بمقامات متنفذ ومخصوصا مقامات رسمی نوشته مى شود خواه درنامه رسمى باشد خواه در نامه عادى. وبیشتر درنامه عادى استعمال می‌شود و بمعنى عرضحال آمده است (ماده ۳۱۱ آئین دادرسی کیفرى).


عریضه تمیزى
 (دادرسی) عرضحال فرجامى را گویند (ماده ۴۴۰-۴۵۴- ۴۵۵ آئین دادرسى کیفرى).


عزل Destitution
سلب سمت مامور دولت یا وکیل و نائب و نماینده قانونى ازطرف کسى که آن سمت را اعطاء نموده یا از طرف قانونگذار مانند عزل قیم (ماده ۱۲۴۸ ق- م ببعد) وعزل وزیرمتخلف (اصل ۲۹ قانون اساسی) وامثال آن‌ها. عزل محتاج برسیدگى (مانند مورد اصل ۲۹ قانون اساسى) یا قصد انشاء ازطرف عزل کننده است مانند عزل وکیل (ماده ۶۷۸ ق- م) فرق انعزال و عزل این است که از حیث نتیجه اى که عائد شخص معزول یا منعزل می‌شود عزل وانعزال یکسانند اما ازحیث علت نتیجه مذکور بین عزل وانعزال فرق است زیرا در مورد انعزال نه رسیدگى لازم است و نه از طرف کسى قصد انشاء بمنظور گرفتن نتیجه مزبور ضرورت دارد مثلا بموت موکل، وکیل منعزل می‌شود (ماده ۶۷۸ ق- م) عزل در مورد خلع از سلطنت استعمال نمی‌شود و خلع دراین خصوص استعمال شده است Deposition


عزم
 (فقه) کسیکه عقدى را واقع می‌سازد اراده و تصمیم او مراحلى را طى مى کند آن قسمت از قصد که به ابتداء عمل خارجى (اظهار مافی الضمیر) متصل است قصد انشاء نام دارد وآن قسمت از قصد که قبل از ابتداء عمل حاصل شده است اسمش عزم است که هیچ اثر حقوقى برآن مترتب نمی‌شود. عبارت: ((فلانی عزمش را جزم کرد.)) دلیل گویائى است از صحت اصطلاح مزبور.


عزیز
 (فقه) درعلم درایه نوعى از خبر واحد است که نه مستفیض است (که راویان او در هرمرتبه زائد برسه یا بردو باشند) و نه غریب (که راوى آن لااقل دریک طبقه یکنفراست) مثلا راوى آن دو نفرند که ازدونفرروایت مى کنند (درایه شهید- ص۱۷)


عزیمت
 (فقه) آنچه که شرعا افراد ملزم به انجام دادن آن هستند. (رک. رخصت)


 عسرت
 (فقه) حالت شخص معسر را گویند- ماده ۳۱ قانون اعسار. (رک. معسر)


عشار
 (بفتح اول و تشدید ثانى) رک. عشر


عشر
در لغت بمعنى یک دهم است: (فقه) مالیاتى بوده که از محصول زمین هاى (غیر ازاراضی خراج که در دست اهل ذمه بود) معینى (بنام اراضى عشرکه در دست مسلمین بود) یک دهم عوائد آنان گرفته می‌شد. درداخله کشور اسلامى گرفتن عوارض راهدارى (که مقدارآن غالبآ عشر بود و گیرنده عوارض راعشار وعاشرمى گفتند) ممنوع بود (آئین دادرسی) درمقابل خدمت دستگاه دولت براى اجراء راى محاکم عشر محکوم به ازمحکوم علیه گرفته می‌شود که آنرا دراصطلاح ((عشریه اجراء)) ویا باختصار ((عشریه)) مى گویند (ماده ۶۰ قانون تسریع و ماده ۷۹۳ اصول محاکمات قدیم) براى اجراء اسناد رسمى نیم عشرگرفته می‌شود (ماده ۱۳۱ قانون ثبت)


 (اراضى) عشر
رک. اراضى عشر



 (نیم) عشر
بابت اجراء اسناد رسمى نیم عشر مبلغ اجرائیه گرفته می‌شود نیم عشر مزبور را حق الاجراء می‌نامند (ماده ۱۳۱ قانون ثبت) و حقوق دیوانی نیزگویند.


عشریه
رک. عشر


عشریه اجراء
رک. عشر


عصبه
 (فقه) بروزن رقبه اقرباء ذکور از طرف پدرمتوفى را گویند در اصطلاحات فقهى زنان (از خویشاوندان پدر متوفى) نیز حکما ملحق به عصبه شده‌اند. پدر قاتل و اولاد او جزء عصبه نیستند. (رک. تعصیب) عصبه یکى از چهارطبقه‌ای هستند که عاقله مجرم محسوب می‌شوند. (رک. عاقله)


عصمت
 (جزا) در مورد جرائم راجع بمواقعه بکار مى رود (مانند هتک ناموس) بعکس منافیات عفت که اعم از مواقعه و غیرآن است.


عصوبة
 (فقه) بضم عین- نوعى رابطه قرابت است که بموجب آن (نزد اهل سنت) ارث برده می‌شود. عصبه بروزن رقبه اقرباء ذکور ازطرف پدر متوفى را گویند و الحاق زنان خویشاوند از طرف پدرمتوفى به ذکور درمباحث فقهاء الحاق حکمى است والا لغت عصبه شامل آنان نمی‌شود.


عصیر
 (فقه) آب انگور را گویند.


عضو Membre
درلغت هرجزء مشخص وممتاز بطور طبیعى ازبدن انسان وحیوان را گویند. مانند دست و پا وگوش و زبان و غیره و نیزفردى از جماعت یا جمعیت را گویند. (بین الملل عمومى) الف - جمعیتى (مانند دولت) که عضو یک گروه مى باشند.
ب- شخصى که عضو یک سازمان بین المللى است که جنبه جمعى دارد.


عضو دولت
 (حقوق ادارى) مامور رسمى دولت خواه کارمند دولت (مستخدم دولت) باشد خواه نه بنابراین صاحبان دفا‌تر اسناد رسمى عضو دولت هستند (چنانکه ماده ۱۰۲ قانون ثبت تصریح کرده است) ولى مستخدم دولت نیستند. عضو دولت بیشتر در معنی مستخدم دولت بکار مى رود.


عضو على البدل
الف- عضوى که در غیاب و معذوریت متصدى اصلی کارى، قبلا برسم بدلیت براى تصدى آن کار در نظر گرفته شده است.
ب- در اصطلاحات قضائى دادرسی که سمت على البدل داشته باشد و در این اصطلاح، دادرس على البدل هم استعمال می‌شود. اصطلاح کارمند على البدل هم در همین معنی استعمال شده است (ماده ۳۶۰ دادرسى مدنى).


 عضو مبتدى
 (استخدام) کسیکه در ابتداء ورود بخدمت رسى باید در مدت معینى بمنظورآشنائی بکار خود از طریق تجربی خدمت کند این مدت برابر ماده پنج قانون استخدام کشورى مصوب قوس ۱۳۰۱ شمسى جزء خدمت رسمی نیست (رک. کارآموزى) در این اصطلاح گاهى کلمه خارجی استاژ بکار می‌رود.


 عضو مجرى قرار
 (دادرسی) دادرس اصلى یا على البدل و عضو دفترى دادگاه که در اجراء قرار صادر شده از دادگاه بصورت مباشر یا ناظر اقدام مى کند و بطور اختصار اورا مجرى قرارگویند (ماده ۴۳۷- ۴۵۰ آئین دادرسى مدنی).


 

 عضو ممیز
 (دادرسى) مستشارتمیز که مامور تهیه گزارش از پرونده می‌شود (ماده ۵۵۰- ۵۵۱ قانون آئین دادرسى مدنى و ماده ۴۴۹ آئین دادرسى کیفرى).


عطایا
رک. عطیه


عطف
درلغت بمعنى برگشت است و چون طرفین حرف عطف هم در معنى همین خاصیت را دارند کلمه حرف عطف و معطوف ومعطوف علیه درآن مورد بکار می‌رود. در اصطلاحات ذیل بکار رفته است:


عطف قانون به ماسبق Retroactivite des lois
یعنى حکومت قانون نسبت به وقایع قبل از تاریخ وضع و نشرآن. و چون این کار خلاف مصالح عموم است اصل برعدم جواز عطف قانون به گذشته است مگر در موارد استثنائی.


 (اصل تغایر طرفین حرف) عطف
درعبارات قانون دوطرف حرف عطف عموما دردومعنى متقابل بکارمیروند (نه دو معنى مترادف) مگراینکه بطوراستثناء وبغفلت دومترادف بکار رفته باشد علت این امر این است که مقنن باید هر لغت وهرلفظ را درمعنى معینى بکار برد و بعلت حساسیت مصالح مردم از تفنن ادبی وبکار بردن مترادفات دورى جوید.


عطیه
 (فقه) مجموع امور ذیل وهر یک ازآن‌ها را گویند:
الف- صدقه
ب- هبه یا نحله یا عطیه بمعنى اخص.
ج- سکنی- عمرى- رقبى- حبس. مجموع این امور را عطایا گویند. عطیه و نحله‌گاه برهبه اطلاق می‌شود.‌گاه برهرگونه اعطاء تبرعى اطلاق می‌شود وشامل وقف و صدقه وهبه وهدیه و سکنى وعمرى می‌گردد. نحله غالبآ درعطایاى بفرزند بکار می‌رود (جامع الشتات- صفحه ۳۸۷).


عفت عمومى
 (جزا) عفت معروف است وعفت عمومی درجه اى است ازعفت که نوع مردم (نه عموم) علاقه بصیانت آن داشته باشند وتابع شرائط زمان ومکان است (ماده ۲۱۳ مکرر قانون جزا).


عفل
 (بفتح عین وفاء) درفقه زائده گوشتى است درعضو تناسلى زن که مانع انجام لقاح است واگر بصورت استخوان باشد آنرا قرن (بر وزن عفل) نامند.


عفو
درلغت بمعنى بخشیدن است دراصطلاحات ذیل بکار رفته است: (فقه) درباب نکاح شامل ابراء وهبه است چنانکه اگرمهر در ذمه زوج باشد عفو آن بمعنى ابراء ذمه زوج است واگرمهر عین باشد عفوآن بمعنی هبه مهراست (الا ان یعفون اویعفو الذى بیده عقدة النکاح) یعنی مگر اینکه زنان یا نمایندگان قانونی آن‌ها مهر را عفوکنند ازطریق ابراء یاهبه (قلائد الدرر جزایرى- صفحه ۲۸۶)


 عفو خصوصى
 (جزا) یعنى اجراء نکردن همه یا برخى ازکیفر بدستور پادشاه (یارئیس دولت) بمنظور تعدیل احکام شدید کیفرى و یا تشویق محکومانی که در دوره اجراء کیفر، سلوک خوب داشته‌اند و مختص موردى است که حکم قطعى محکومیت مادر شده باشد (محکوم بحکم غیابى مشمول آن نمی‌شود) ودرقوانین عادى پیش بینى می‌شود وتمام آثار محکومیت را ازبین نمی‌برد (محرومیت ازحقوق اجتماعى از بین نمى رود) وسابقه براى تحقق تکرار جرم می‌باشد.


عفو عمومی Amnistie
 (جزا) عفو بطور نوعى وکلی است بموجب قانون خاص در موردیکه عده زیادى در مقاصد معینى شرکت کرده باشند این عفو ممکن است حتى قبل از دادرسی اعلان شود ومعافیت ازمجازات دراین عفوبطور قطعى (نه مشروط) است وتمام آثار جرم را از بین می‌برد یعنى عنوان کیفرى عمل را سلب مى کند ومتهم پس ازصدورفرمان عفوعمومى حق تعقیب دعوی را براى اثبات بی‌تقصیرى خود ندارد. درصورت اجراء شدن قسمتى ازحکم کیفرى، عفوعمومى موجب تعطیل اجراء باقى محکومیت می‌شود. عفوعمومى بحقوق ثالث صدمه نمی‌زند.


عقاب بلابیان
 (فقه) عقاب بمعنى کیفردادن است، مقصود ازبیان دراین اصطلاح بیان جرم بودن عمل معینی است وغرض ازاین تعبیر آن است که مقنن تا وقتى که عملى را جرم نشناخته یعنى جرم بودن آن اعلام نکرده است کسى را براى ارتکاب آن کیفرنمیدهد زیرا عقاب بلابیان قبیح است ومقنن خود نباید مرتکب فعل قبیح شود. مقصود از ((قاعده قبح عقاب بلابیان)) همین است. وماده دوم قانون مجازات عمومى هم متکفل همین نظر است هر چند که پاره اى از فقهاء عامه وخاصه قیاس را در امور جزائى هم وارد کرده‌اند ولى در حقیقت این قیاس درست نیست و ظاهرأ اکثر فقهاء هم این قیاس را درست نمی‌دانند.


عقار
 (مدنی- فقه) اراضی را گویند.


عقد Contrat
 (مدنى) تعهد یکطرف برقبول امرى که مورد قبول طرف دیگر باشد (ماده ۱۸۳ قانون مدنی). انتقاد- این تعریف فقط شامل عقود عهدى است نه عقود تملیکى مضافأ براینکه این تعریف شامل عقودى که نتیجه آن انتفاء امر موجودى است نمی‌شود وحال اینکه فقهاء درباب صلح ازیکنوع صلحى بحث کرده‌اند که نتیجه آن انتفاء امرموجودى است. علاوه بر این شامل عقودى که طرفین داراى تعهد می‌شوند نیست. (فقه) مشهور فقهاء ایجاب وقبول لفظى را مصداق عقد می‌دانند واگر لفظ در بین نباشد مى گویند تراضى حاصل است نه عقد، و آن آثار را که برعقد مرتب مى کنند بر تراضی مترتب نمی‌کنند. این نظر با اینکه مشهوراست دلیل قاطع ندارد وطرفداران قول غیر مشهورهم کم نیستند واز نظرآن‌ها لفظ اساسا ضرورت ندارد. قرارداد اصطلاح تازه‌ای است که مترادف با عقد بکار رفته است. ملاک تشخیص عقد این است که بدون توافق دوطرف نتوان اثرى بوجود آورد که مورد قبول قانون یا عرف وعادت ویا عقل واخلاق حسنه بوده باشد روى این اصل وصیت تملیکى ایقاع است زیرا برضاى یکطرف (موصی) دیگرى را مالک چیزى کردن برخلاف عقل واخلاق حسنه نیست وقانون هم منع نکرده است وروى همین اصل اسقاط حق ازخود Desistement ایقاع است نه عقد. براین اساس بین عقد وایقاع، ماهیت جدیدى که شبه عقد یاماهیت مخصوص باشد وجود ندارد.


عقد اتفاقى
مترادف با عقد احتمالى است. (رک. عقد احتمالى)


عقد اجاره Louage
 (مدنى - فقه) عقدى است که یکطرف منفعت عین یا نیروى کارخود را در ازاء گرفتن اجرت بدیگرى می‌دهد. (رک. اجاره)


عقد اجاره کشتى Charte - Partle
 (مدنى) عقد اجاره اى که موضوع اجاره کشتى است. اصطلاح لاتین هم چنین به نوشته اى اطلاق می‌شود که طریق عادی اثبات عقد مذکور محسوب می‌شود.


عقد اجتماعى
 (مدنی) عقدى که جنبه عمومى دارد مانند وقف که بجهت عمومى بودن آن قابل اقاله نیست ونکاح که آنهم تحت شرائط خاصى قابل انحلال است.


عقد احتمالى Contrat aleatoire
 (مدنى) عقدى است که طرفین آن، تعهد متقابل دارند ولى وصول یکی از طرفین عقد یاهردو طرف به اثرعقد بستگى به بخت واتفاق دارد ودرحین عقد نمی‌توان آنرا تحدید ومعین نمود مانند عقد قمار وعقد بیمه. گفته‌اند غبن درعقد احتمالى مضر


عقد احسانى contrat bienfaisance
 (مدنى) قسمى ازعقد تبرع است که متبرع درآن عقد، چیزى از مال خود را صرف درتبرع نمی‌کند (مانند کفالت) بعکس عقد هبه که متبرع مالى ازخود صرف تبرع می‌کند. (رک. عقد تبرع)


عقد ادارى contrat administratif
 (مدنی) عقدى که یکطرف آن ادارات دولتی بوده وبمنظور تامین نیازمندیهاى خود منعقد مى کنند وتابع نظامات مخصوص بوده وازمقررات حقوق خصوصی تبعیت نمى کند.


عقد اذعان
رک. عقد تصویبى


عقد اذنى
 (فقه) عقدى است که منشاء اصلى آن اذن مالک (یا قائم مقام او) است و هیچگونه تعهد برای عاقد ایجاد نمی‌کند مانند عاریه ودیعه. درمقابل عقدعهدى استعمال می‌شود. عقد اذنی را پاره اى از فقهاء حقیقتأ عقد نمی‌دانند. انتقاد- هر اثرحقوقى که موقوف بتراضی طرفین باشد عقد است بنابراین ودیعه و عاریه هم عقد محسوب می‌شوند.


عقد اصلى contrat principal
 (مدنی) عقدى است که وجود مستقل دارد بخلاف عقد تبعى که عقدی است تابع وجود عقد دیگرکه قبلا واقع شده است مانند عقد رهن و کفالت. بطلان یا انتفاء عقد اصلى مستلزم بطلان یا انتفاء عقد تبعى است. (رک. ۳۷۱۳)


عقد اکتساب contrat d، acquisition
 (مدنى) عقد ناقل مال مانند بیع واجاره. درمقابل عقودى که هدف آن‌ها تثبیت وضع موجودى است ونقل مالى درآن‌ها صورت نمى گیرد مانندعقد کفالت و ضمان.


عقد امانت
 (مدنى) عقدى که بموجب آن شخصى که امین نامیده می‌شود مال منقول غیر را گرفته وتعهد نگهدارى آنرا می‌کند تا وقتیکه بصاحبش بدهد صاحب مال مذکور رامودع وامانت گذار نامند طرف او را امین و مستودع و ودیعه گیر نامیده‌اند. بجاى عقد امانت غالبا ودیعه بکار می‌رود.


عقد انضمام
 (مدنی) بمعنى عقد تصویبى است. (رک. عقد تصویبى)


عقد باطل
 (مدنى- فقه) هرعقد که فاقد یکى ازشرائط صحت معامله باشد باطل است و الاصحیح است. شرائط صحت عقد بیشتر از امورمذکور در ماده ۱۹۰ ق - م است مثلا جهل بقدرت تسلیم وتسلم درحین عقد بیع موجب بطلان بیع خواهد بود و این امر درماده ۱۹۰ پیش بینى نشده است.


 عقد بسیط Contrat simple
 (مدنی) عقدى است که اثر عقد واحد را دارد. درمقابل عقد مختلط استعمال می‌شود که عبارت است ازعقدى که اثر چندعقد را دارد مثلا بزازی ده متر پارچه را درمقابل نقاشى ساختمان معینى بشخص نقاش مى فروشد ثمن این بیع کارمشترى است پس این بیع هم اثر بیع را دارد و هم اثر اجاره را.


عقد بمعنى اخص
 (فقه) عقد عهدى راگویند (رک. عقدعهدى) در اینگونه عقود هردو طرف یایکطرف تعهدى حاصل مى کنند. ازنظر فقهاء عقد بمعنى حقیقى همین نوع عقد است.


عقد بمعنى اعم
 (فقه) عملى است حقوقى که دو طرف بتراضی آنرا واقع مى سازند خواه درآن براى هر دوطرف یا یکطرف تعهدى ایجاد شود (عقد عهدى) خواه اساسا تعهدى ایجاد نشود مانند عاریه و ودیعه.


عقد بیمه
رک. بیمه


عقد تبرع Contrat a titre gratuit
 (مدنى) عقدى است که عاقد درمقابل چیزى که داده است ویا تعهدى که کرده است چیزى نمی‌گیرد مانند عقد عاریه. (رک. عقد غیرمعوض)


عقد تبعى Contrat accessoire
رک. عقد اصلى


عقد تجارى Contrats commerciaux
 (تجارت) عقدى که یک عمل تجارى را بوجود آورد. (رک. عمل تجارى)


 عقد تدریجى Contrat successif
 (مدنی) عقدى که در آن امر تدریجى الحصول (مستمر و ممتد) مورد تعهد باشد مانند عقد اجاره و قرار دادکار. (رک. عقد غیر تدریجى)


عقد تشریفاتى
رک. عقد شکلى


عقد تصویبى Contrat d، adhesion
 (مدنی) یا عقد اذعان، عقدى است که یکطرف قبلا تصمیم خود را درباره عوضین گرفته باشد و طرف دیگر فقط تصمیم او را تصویب ویارد مى کند مانند اجاره هواپیما.


عقد تعاهدى Contrat synallagmatique ou bilateral
 (مدنی) عقدى که برای طرفین ایجاد تعهد کند بعضى آنرا دوجانبه نامیده‌اند کلمه دوجانبه موجب اشتباه است زیرا هرعقدى دو جانب دارد (ماده ۶۳ قانون ثبت ۱۳۱۰) (رک. عقد یک تعهدى)


عقد تمتع
 (فقه) نکاح منقطع را گویند.


عقد تملیکى
 (مدنی) عقد ناقل مال ازیکطرف بدیگرى مانند بیع و اجاره. (رک. عقد عهدى)


عقد جائز Contrat revocable
 (مدنى- فقه) الف- عقدى است که طبعآ قابل فسخ است و بموت وجنون وسفه احد ازطرفین منفسخ می‌شود مانند عاریه.
ب- بمعنى عقد مشروع و مطابق قانون است درمقابل عقدى است که قانون آنرا منع کرده باشد مانند قمار.


عقد جزیه
رک. جزیه


عقد جمعى Contrat collectif
 (مدنی) عقدى که لااقل یکطرف آن جماعتى باشند که رضاى اکثریت آن‌ها نافذ باشد (مانند قرارداد ارفا قى) یا نماینده اکثریت درانعقاد عقد دخالت کند مانند عقدى که بین نمایندگان کارگر وکارفرما منعقد شود. (رک. سبق و رمایه)


عقد حاضرین
 (مدنی) عقدى است که طرفین آن بتوانند باهم راجع بآن مذاکره و مکالمه کنند ولو اینکه مذاکره تلفنی باشد.


عقد خیارى Contrat resoluble
 (مدنی- فقه) عقدى که درآن شرط خیار شده باشد (ماده ۳۹۹ ق- م)


عقد داورى
رک. داورى


عقد ذمه
 (فقه) عقدى است که بین رئیس حکومت یا نماینده قانونی او با اجانب متدین به ادیان یهود، مسیحیت، زرتشت منعقد
مى شد و حقوق و تکالیفى براى آنان ایجاد می‌کرد این عقد یک پیمان صلح دائمى محسوب مى شد. جان ومال صاحبان ادیان فوق که طرف عقد قرارگرفته بودند از طرف مسلمین حفظ مى شد واستقلال سیاسى قلمرو آن‌ها از بین رفته و از نظر سیاسی در قلمرو اسلامى قرارمى گرفتند. درهمین اصطلاح عقد ذمه مؤبده استعمال شده است.


عقد ذمه مؤبده
بمعنی عقد ذمه است. (رک. عقد ذمه)


عقد رسمى
بمعنى عقد شکلى است. (رک. عقد شکلى)


عقد رضائى Contrat consensuel
 (مدنی) عقدى که بصرف توافق دو قصد وبدون تشریفات (از قبیل لفظ خاص. یا تنظیم سند) بوجود آید. درمقابل عقد شکلى استعمال شده است. رضائی بودن عقود و عدم اعتبار تشریفات (حتى الفاظ وصیغه‌ها) بوجه بارزى در فتح القدیر (جلد ۵- صفحه ۷۶- ۷۷) بیان شده است.


عقد رهن Natntissement
 (مدنی- فقه) عقدى که بموجب آن وام گیرنده (یا ثالثى بنفع او) مالى را اعم از منقول یا غیر منقول نزد وام دهنده بوثیقه بگذارد وبراى وام دهنده یک حق عینى برآن مال ایجاد می‌شود. (رک. غاروقه)


عقد رهن غیر منقول Contrat d، antichrese
 (مدنی) عقد رهنى که موضوع آن مال غیر منقول است.


عقد رهن منقول Gage
 (مدنى) عقد رهنی است که موضوع آن مال منقول باشد.


عقد شانس Contart aleatoire
 (مدنى) عقدى که طرفین (مانند عقد قمار) ویا یکطرف (مانند بیمه) بر یکى از امور ذیل توافق کنند: الف- شانس حصول یک نفع مانند شرط بندى.
ب- تضمین درمقابل شانس ازدست دادن چیزى مانند عقد بیمه. اصطلاحات (عقد احتمالى- عقد غرر- عقد مغابنه) هم در همین معنى قابل استعمال است. (رک. عقد احتمالى)


 عقد شرکت Societe
 (مدنى) یا شرکت عقدى عبارت است از عقدى که بموجب آن دو طرف توافق مى کنند که اشیاء و اموالى را بصورت اشتراک فیما بین خود درآورده و ازآن‌ها بهره بردارى کنند و بهره و خسارت را بین خود قسمت نمایند خواه از این عقد یک شخصیت حقوقى پدید آید (شرکت تجارى) خواه نه (شرکت مدنى) ماده ۵۷۳ قانون مدنی.


عقد شکلى Contrat solennel
 (مدنی) عقدى که بصرف قصد و رضاى طرفین واقع نشود ومحتاج بنوعى از تشریفات باشد وآنرا در اصطلاح دیگر عقد تشریفاتی (درمقابل عقد رضائى) گفته‌اند.


 عقد صحیح
رک. عقد باطل


عقد صلح بداورى
 (فقه) درجنگهاى بین حکومت اسلامى و اجانب هرگاه طرف متخاصم، آمادگى خود را مبنى بربستن عقد صلح ازطریق حکمیت بدولت اسلام (یا فرمانده سپاه مسلمانان) اطلاع مى داد ومصلحت مقتضى بود ازراه داورى عقد صلح بسته مى شد.


عقد صورى
 (مدنی) الف- بمعفى عقد شکلى است (رک. عقد شکلى)
ب- بمعنى عقدى است که قصد متعاقدین برخلاف صورت ظاهرآن است مانند بیع شرطى که قبل از نیم قرن اخیر براى استقراض بعمل مى آمد (ماده ۴۶۳ ق - م)


 عقد ضمان Cautionnement
 (مدنی - فقه) عقدى است که بموجب آن شخص مالى را که برذمه دیگرى است بعهده می‌گیرد متعهد را ضامن وطرف دیگرعقد را مضمون له و شخص ثالث را مضمون عنه یا مدیون اصلى گویند (ماده ۶۸۴ ق - م)


 عقد ضمان جریره
رک. ولاء ضمان جریره


عقد عهدى
 (فقه) عقدى است که نتیجه مستقیم آن، تکلیف قانونی طرفین یا یکطرف عقد است مثلا عقد بیع باین معنى یک عقد عهدى است زیرا بایع را قانونا مکلف بتسلیم مبیع و مشترى را مکلف بتسلیم ثمن مى سازد (ماده ۳۶۲ ق- م) اصالة اللزوم درعقود (ماده ۲۱۹ ق- م) وتعلیق و تنجیزعقود همگى مباحث مربوط بعقود عهدى است. اصطلاح بالا درمقابل عقد اذنى استعمال می‌شود (رک. عقد اذنی). (مدنی) عقدى که نتیجه آن حصول حق دینى است مانند بیع کالى بکالى (رک. بیع کالى بکالى) این اصطلاح درمقابل عقد تملیکى بکار رفته است مثلابیع دراین اصطلاح یک عقد تملیکى است نه یک عقد عهدى ولى بحسب اصطلاح بالا بیع یک عقد عهدى محسوب است.


 


عقدعینی Contrat reel
 (مدنى) عقدى است که تا موضوع عقد تسلیم نشود آن عقد واقع نمی‌گردد مانند عقد ودیعه.


عقد غائبین Contrat par correspondance
 (مدنی) عقدى است که طرفین آن نتوانند باهم راجع بآن مذاکره ومکالمه کنند خواه بوسیله تلفن باشد خواه بدون آن. عقدى که تلگرافا انجام می‌شود عقد غائبین است. عقد غائبین در قرن ششم هجرى مورد توجه فقهاء اسلام بوده است وآنرا بدو صورت تقسیم کرده‌اند:
الف- ایجاب بتوسط نامه براى طرف فرستاده مى شد.
ب- ایجاب بتوسط قاصد براى ظرف ارسال مى شد. محل وقوع عقد را دراین صورت مجلس اعلان قبول می‌دانستند وعقیده داشتند که قبل ازاعلان قبول، ایجاب کننده حق رجوع دارد: (والکتاب کالخطاب وکذا الارسال حتى اعتبر مجلس بلوغ الکتاب واداء الرسالة... ویصح رجوع الکاتب والمرسل عن الایجاب الذى کتبه وارسله قبل بلوغ الاخر وقبوله سواء علم الاخر اولم یعلم. فتح القدیر- جلد ۵- صفحه ۷۹) بنابراین بحث عقد غائبین آنطور که معووف است ابداع حقوقدانان آلمانی نباید باشد ابداع آنان در مساله لزوم ایجاب قبل از اعلان قبول است که آنرا هم ضرورت زمان پیش آورده است وگرنه دلیل قاطعى برلزوم آن قبل از تالیف ((تاثیر اراده درحقوق مدنی)) بنظر نرسید (تاثیر اراده درحقوق مدنى- شماره ۳۵۶ ببعد).


عقد غرر
 (مدنی- فقه) عقدى است که در آن غرر محقق شود. (رک. غرر)


عقد غیر تدریجى
 (مدنی) یا عقد فوری - عقدى است که نتیجه آن بلافاصله پس از ایجاب وقبول حاصل می‌شود وحاجت بگذشتن زمان ندارد مانند عقد بیع که مالکیت بایع نسبت به ثمن و مالکیت مشترى نسبت به مبیع بلافاصله پس ازعقد محقق می‌گردد و بعکس اجاره است که تعهد ناشى از آن در طول مدت اجاره ادامه دارد.


عقد غیر تشریفاتى
بمعنى عقد رضائی است. (رک. عقد رضائی)


عقد غیر تصویبى
 (مدنی) عقدى که طرفین بطورآزاد و در شرائط متساوی راجع بارزش اقتصاد عوضین باهم مذاکره کرده و بتوافق رسیده باشند. درمقابل عقد تصویبى استعمال می‌شود. (رک. عقد تصویبى)


عقد غیر معاوضى Contrat unilateral
 (فقه) الف- عقدى است که فقط یکى از طرفین قصد انشاء مى کند و داراى تعهد می‌شود و دیگرى تعهدى ندارد مانند عقد عاریه و ودیعه وهبه غیر معوضه اصطلاح لاتین بالا فقط ناظر باین قسم است.
ب- عقدى که درآن داد وستد از طرفین نباشد ولواینکه هردو طرف داراى تعهد باشند مانند عقد نکاح.



عقد غیر معوض Contart a titre gratuit
 (مدنی) عقدى است که انتقال مال و یا قبول تعهد فقط ازیکطرف وبنفع دیگرى صورت گیرد مانند وصیت تملیکی ازنظر کسانیکه آنرا عقد مى دانند یا صلح بلاعوض این عقد را عقد تبرع هم مى گویند.


عقدغیرمعین Contrat innomme
 (مدنی) عقدى است که در قانون داراى عنوان معین نبوده و داراى مقررات اختصاصی مذکور درقانون نباشد.


عقد غیرمغابنه اى Contart commutatif
 (مدنى) عقدى که حصول اثرآن موکول به برخورد و تصادف شانس نیست وغرر در آن وجود ندارد. دراصطلاح دیگرعقد محقق نامیده می‌شود. (رک. غرر- عقد شانس - عقد محقق)


عقد غیر موجود
بمعنی عقد باطل است. (رک. عقد باطل)


عقد غیر نافذ
 (مدنی- فقه) عقدى که بعلت صحت ارکان آن در ردیف عقود صحیح قرار داده شده است ولى بعلت پاره اى از نواقص مقنن آنرا متزلرل تلقى کرده و امضاء وتایید بعدى عاقد یا مالک یا ولى قانونی آنان آن عقد را به کمال می‌رساند و از حالت تزلزل خارج مى کند مثلا عقد مکرره غیر نافذ است و عاقد مکره بعدا می‌تواند آنرا تایید کند وعقد فضولى غیر نافذ است و مالک می‌تواند بعدا آنرا تایید کند. عقد سفیه هم غیر نافذ است و ولى قانونى او می‌تواند آنرا امضاء و تنفیذ کند. عقدغیر نافذ برزخ بین عقد باطل وعقد صحیح کامل است. در این مبحث اصطلاح نفوذ عقد بمعنى الحاق امضاء وتایید عاقد یا مالک یا ولى قانونى به عقد غیر نافذ است.


عقد فاسد
بمعنى عقد باطل است. (رک. عقد باطل)


عقد فضولى Contrat de gestion
 (مدنى- فقه) عقدى است که کسى بدون داشتن سمت نمایندگى یا اصالت، براى غیرو یا در مال غیر انجام دهد. این تعریف شامل فضولى در نکاح هم مى باشد و شامل ترازمدلول ماده ۲۴۷ قانون مدنى است (ماده ۷۱ آئین نامه اجراء مفاد اسناد رسمى).


 عقد فورى Contrat instantane
 (مدنی) یا عقد غیر تدریجى عقدى است که تعهد طرفین دفعة واحدة تحقق مى یابد مانند بیع. درمقابل عقد مستمر استعمال می‌شود.


عقد قابل فسخ
 (مدنى) عقدى که بعلت حق خیار ویا بعلت جائز بودن قابل ازبین بردن و برهم زدن باشد مانند بیع شرط وعاریه.


عقد قضائى Contart judiciaire
عقدى که طرفین دعوى در حضور قاضی برای فصل خصومتى منعقد کنند مانند سازش در دادگاه (ماده ۶۳۰ آئین دادرسی مدنی)


عقد لازم Contart irrevocable
 (مدنى- فقه) عقدى است که صرفنظر از خیار نتوان آنرا فسخ نمود. خیاری بودن عقد مانع لزوم آن نیست. (رک. لزوم عقد)


عقد لطفى Contrat desinteressee
 (مدنى) عقدى که تعهدى بدون عوض ایجاد کند مانند عاریه- ودیعه- قرض الحسنه. فرق آن با عقد تبرع محسوس نیست.


 عقد متعه Mariage temporaire
 (فقه) نکاح منقطع را گفته‌اند.


عقد محقق Contrat cmmutatif
 (مدنى) عقدى است که هریک ازمتعاقدین بتوانند درحین عقد، مقدار چیزی را که می‌دهند (یا تعهد مى کنند) و می‌گیرند بدقت عرفى معین کنند خواه بین عوض و معوض تعادل اقتصادى باشد خواه نباشد (مانند بیع و معاملات محاباتی). در مقابل عقد احتمالى استعمال می‌شود.


عقد مختلط
رک. عقد بسیط


عقد مدنى Contrat civil
 (مدنى) عقدى است که مشمول مقررات قانون مدنی (نه قانون تجارت) است و مصداق عمل بازرگانى محوب نمی‌شود. (رک. عقد تجارى)


عقد مساومه Contrat de Gre a gre
 (مدنى) عقدى است که طرفین درشرائط متساوى نسبت به عوضین مذاکره وتوافق نمایند وآنرا عقد مفاوضه هم گفته‌اند. درمقابل عقد تصویبى استعمال می‌شود.


عقد مستمر Contrat successif
 (مدنی) عقدى است که تعهد طرفین باجزاء زمان بستگى دارد مانند عقد اجاره.


عقد مشروط
 (مدنى) عقدى که مشتمل بر شرطى باشد مانند بیع شرط. (رک. عقد مطلق)


 عقد مطلق
 (مدنی) عقد خالى ازشرط را گویند.


عقد معاوضه
 (مدنی) عقدى است که طرفین، تعهد متقابل بصورت مبادله داشته باشند مانند بیع. ولى نکاح عقد معاوضه نیست چون بین تعهدات زوجین رابطه تبادل وجود ندارد. (رک. عقد معوض)


عقد معاوضى
 (مدنی- فقه) عقدى که متضمن اخذ و عطاء (داد وستد) و الزام و التزام ازطرفین باشد. باین تعریف، عقد نکاح هم جزء
عقود معاوضی است. گاهى عقد معاوضى در خصوص عقودى که درآن‌ها مبادله مال از طرفین می‌شود گفته می‌شود وعقد نکاح را ((شبه عقد معاوضی)) گویند. این اصطلاح در مقابل دو دسته ازعقود ذیل گفته می‌شود:
الف- عقودى که ازجانب یکطرف اخذ و از جانب دیگرى عطاء صورت گیرد مانند هبه و رهن.
ب- عقودى که متضمن اخذ وعطاء نیست مانند عقود اذنیه (رک. عقد اذنى) از قبیل عاریه و ودیعه و وکالت.


 عقد معلق Contrat conditionnel
 (مدنی- فقه) عقدى است که منشاء (بضم می‌م) درحین عقد بوجود نهائى و بى تزلزل موجود نگردد. معلق بودن عقد باعث جوازعقد نمی‌شود و بموت وجنون طرفین منفسخ نمی‌گردد.


عقد معوض Contrat a titre onereux
 (مدنی) عقدى که انتقال مال از طرفین ویا قبول تعهد از طرفین باشد. گاهى آنرا عقد معاوضه مى نامند مانند بیع وصلح معوض و اجاره.


عقد معین Contrat nomme
 (مدنی) عقدى است که در قانون داراى عنوان معین باشد ونصوص قانون متعرض خصوصیات و مقررات اختصاصى آن شده باشد مانند بیع- بیمه- صلح- نکاح. درمقابل عقد غیر معین استعمال شده است. (رک. عقد غیرمعین)


عقد مغابنه
رک. عقد شانس


عقد مفاوضه
رک. عقد مساومه


 عقد مقدمی Avant - contrat
 (مدنی) درعقود غائبین (رک. عقدغائبین) وقتیکه ایجاب براى طرف ارسال شد بنظر بعضى از این ایجاب دو تعهد حاصل می‌شود:
الف- تعهد بدادن مورد معامله درصورتیکه قبول، درمهلت مقرر برسد.
ب- تعهد به عدم عدول از ایجاب در مدتی که صریحا یاعرفا براى وصول قبول، معین است. این تعهد از زمان وصول ایجاب بقبول کننده حاصل می‌شود یعنى وصول مزبور به قبول کننده، قبول ضمنی ایجاب است نسبت بتعهد دوم. واز همین لحظه بر اساس این تعهد یک عقد مقدماتی (عقد مقدمى) پدید مى آید.


عقد مکاتبه
 (مدنی) عقدى است که بوسیله نامه یا تلگراف واقع شود وآنرا عقد غائبین هم مى گویند. (رک. عقد غائبین)


عقد مکره
 (مدنی- فقه) عقدى که یکطرف یا هردو طرف در قصد انشاء خود مکره بوده باشند ماده ۲۰۲ ق- م. (رک. اکراه)


عقد ملزم طرفین Contrat bilateral ou synallagmatique
 (مدنى) عقدى را گویند که طرفین عقد، تعهد متقابل داشته باشند خواه مبادله هم درآن باشد (مانند بیع) خواه نباشد مانند
نکاح که زوجین درمقابل هم فقط تعهداتی دارند. (رک. عقد ملزم یکطرف)


عقد ملزم یکطرف contrat unilateral
 (مدنی) عقدى را گویند که درآن، تعهد متقابل وجود نداشته باشد مانند عقد ودیعه.


عقد ممتد
بمعنى عقد تدریجى است. (رک. عقد تدریجى)


عقد منجز Contrat definitif
 (مدنی- فقه) عقدى است که منشاء (بضم می‌م) درحین عقد بوجود نهائی و بدون تزلزل موجود گردد.


عقد موقوف
رک. عقد غیر نافذ


عقد واقعى Contrat reel
بمعنى عقد عینى است. (رک. عقد عینى)


 عقد یک تعهدى Contrat unilateral
 (مدنى) عقدى که براى یکطرف ایجاد تعهد کند مانند عقد عاریه (ماده۶۳ قانون ثبت ۱۳۱۰) این عقد را با ایقاعات نباید اشتباه کرد که ربطى بهم ندارند. درمقابل عقد تعاهدى بکار مى رود. (رک. عقد تعاهدى- عقدغیرمعاوضی)


 (تنفیذ) عقد
 (مدنى- فقه) عقد ممکن است بعلت وقوع اکراه یا وقوع از طرف غیر مالک (و ماذون از قبل اویا از قبل قانون) ویا وقوع از طرف سفیه متزلزل و غیرنافذ شود دراین صورتایید عقد ازطرف مکره بعد از زوال اکراه و از طرف مالک (یا ماذون از قبل اویا از قبل قانون) و از طرف ولى سفیه را تنفیذ عقد نامیده‌اند. عمل تنفیذ را Acte confirmatif نامند ولى اصطلاح لاتین مفهوما وسیع‌تر از تنفیذ عقد است زیرا هر عمل حقوقى که ازجهتى معیب وقابل ابطال باشد چشم پوشى ذیحق از آن واسقاط حق تقاضای ابطال راعمل تنفیذى نامیده‌اند.


 (زمان وقوع) عقد
 (مدنی) على القاعده زمان صدور قبول را زمان وقوع عقد گویند.


 (لزوم) عقد
 (مدنی- فقه) صفتى است براى عقد که بموجب آن، عقد مذکور بموت یا جنون یا سفه یکى از طرفین عقد منفسخ نمی‌شود خواه طرفین عقد یایکى از آن‌ها خیار داشته باشند یانه و وجود خیار درعقد مانع وجود صفت لزوم باین معنی نیست. گاهى لزوم در معنی خاصى استعمال می‌شود و مقصود این است که عقد نه جائز است و نه براى طرفین خیار وجود دارد ولى این معنى باید به کمک قرینه فهمانده شود. لزوم وجوازعقود یا ایقاعات را از روى طبیعت مصلحتى که عقود یا ایقاعات روى آن بنا شده‌اند می‌توان دانست. لزوم و جواز ازاحکام امضائى هستند نه تاسیسى (تاثیر اراده در حقوق مدنی- شماره ۳۳۰ ببعد).


 (مکلن وقوع) عقد
 (مدنى) على القاعده مکان صدور قبول را مکان وقوع عقد نامند (تأثیر اراده در حقوق مدنی- شماره۴۸۹ ببعد)


 (موضوع) عقد
 (مدنی- فقه) امرى که محط توافق و تراضى متعاقدین است موضوع عقد نامیده می‌شود مثلا خانه معینى که مورد عقد بیع واقع می‌شود و ثمن آن. موضوع‌‌ همان عقد را تشکیل می‌دهند. در فقه آنرا معقود علیه گویند.


 (وعده) عقد
 (مدنی) تعهد به بستن قراردادى راجع به تعهد معینى، ونیزتعهد راجع باقدام
بعملى. این معنی‌‌ همان است که ازاصطلاح promesse یاpromesse de contracter قصد مى کنند. طرفین دراین وعده قصد انشاء می‌کنند بهمین جهت این اصطلاح با اصطلاح ((وعده عقد)) که درفقه گفته می‌شمود و طرفین قصد انشاء ندارند فرق دارد. عقدى که موضوع وعده عقد است عقد اصلى نامیده می‌شود.


عقلیات غیرمستقله
 (فقه) گاهى یک دستورعقلى وسیله اى براى استخراج و استنباط درمقررات شرعى محسوب می‌شود این دستورات را ((عقلیات غیرمستقله)) مى نامند مانند ((استصحاب)) از نظرکسانی که ملاک آنرا عقل می‌دانند.


عقوبت
 (فقه) کیفر وجزا را در فقه عقوبت گویند.


عقود
جمع عقد است (رک. عقد) ودر اصطلاحات ذیل بکار رفته است:


عقود اذنیه
رک. عقد اذنى


عقود اضرارى
 (فقه) معاملات محاباتی مدیونى که مال دارد ولى دین او بیشتر است این معاملات از نظر فقهاء باطل است (مشارق نراقى- صفحه ۸۸) و مستند آنان لاضرر است (مدلول ماده ۱۳۲ قانون مدنی) تقریبا مفاد ماده۴۲۴ قانون تجارت را که مخصوص بازرگانان است و ازحقوق اروپائى گرفته شده فقهاء متوجه بوده و درمورد همه بدهکاران (اعم ازتاجر وغیر تاجر) قابل اجراء می‌دانستند. ظاهرا مقصود از بطلان در این مورد عدم نفوذ است زیرا باین مقدار رفع ضرر از
بستانکاران می‌شود. در فقه بطلان این گونه معاملات اعم از این است که مدیون قصد اضرار یا فرار از دین داشته باشد
یا نه و اینجامع‌تر از ماده ۲۱۸ قانون مدنی است.


عقود متبعضه
 (فقه) عقودى که اثر آن‌ها تجزیه پذیر است یعنی عقد نسبت باجزاء موضوع خود تاثیر مى کند مثلا درعقد بیع یک خانه ششدانگى صحت انتقال هر دانگ متوقف برصحت انتقال دانگ هاى دیگر نیست پس اگر بعد ازبیع معلوم شود که یک دانگ متعلق ببایع نبوده این امر خدشه اى در صحت بیع نسبت به پنج دانگ دیگر وارد نمى کند. اصل انحلال عقد واحد بعقود متعدد که مورد قبول قانون مدنی ما است راجع بعقود متبعضه است نه سایر عقود مانند نکاح (مشارق نراقى صفحه ۵۵)


عقیده عمومی opinion publique
عکس العمل مشترک قسمت مهمى ازجامعه یا نظرآن در مورد حوادث حیاتی خود چنانکه در سال ۱۹۶۰ عقیده عمومى در فرانسه مخالف جنگ با الجزیره و افزایش قیمت نان بوده است.


علاقه
در لغت بمعنى بستگى وربط است در اصطلاحات ذیل بکار رفته است:


علاقه جزء وکل
 (فقه) هرگاه یک معنی جزء ازکلى باشد می‌توان لغت راجع بآن جزء را مجازا بمعنى آن کل بکار برد مانند لغت ((تن)) درعبارت ((کفالت تن)) که ناظر بشخصى مکفول عنه است.


 علاقه حال و محل
 (بتشدید لام درهر دو) هرگاه دو مفهوم نسبت بهم طورى باشند که یکى محیط و دیگرى محاط باشد (محیط محل است و محاط حال است) می‌توان لغت راجع بیک معنی را دردیگرى بکار برد مانند (ناودان جارى شد) ناودان محیط برآبی است که درآنجارى است ومحل آن است و ناودان درعبارت مذکورمجازا درمعنى آب ناودان بکار رفته است.


علاقه مجاز
 (فقه) مناسبت و ربطى که بین معنی حقیقى یک کلمه ومعنی مجازى آن وجود دارد علاقه مجاز نامیده می‌شود. (رک. حقیقت)


علاقه مشابهت
 (فقه) یکى از علاقه هاى مجاز است باین صورت که بین معنی حقیقى ومجازى رابطة همانندى وجود داشته باشد مانند استعمال پلنگ درشعر سعدى به علاقه مشابهت: چو بازآمدم کشور آسوده دیدم پلنگان‌‌ رها کرده خوى پلنگى (رک. علاقه مجاز)


علامت تجارتخانه Enseigne
علامتى که تجارتخانه براى محل تجارت بمنظور تشخیص آن و سهولت ارتباط ارباب رجوع خود انتخاب می‌کند و دیگران حق تقلید آنرا ندارند.


علامت تجارتى Marque de fabrique ou de commerce
هرقسم علامت اعم ازنقش- تصویر- رقم- حرف- عبارت- مهر- لفاف و غیر آن‌ها که براى امتیازوتشخیص محصول صنعتى یا تجارتى یا فلاحتى اختیار شود خواه صاحب علامت یکنفرباشد یا چند نفر بطور جمعى (ماده یک قانون ثبت علائم).


 علامت فابریک
رک. علامت تجارتی


علت Cause
امرى است که به محض وقوع آن چیز دیگرى بدون اینکه تاخیرى رخ دهد بدنبال آن واقع شود و آن چیز دیگر را معلول گویند مثلا قصد انشاء، علت ایجاد یک یا چند اثر حقوقى است بهمین جهت می‌گویند: بین انشاء و اثرآن (که آن اثر را منشاء بضم میم مى گویند) یک آن هم فاصله واقع نمی‌مثود. ازنظر حقوقى علت عبارت است ازهدف مستقیمى که براى وصول‌بان، شخص خود را متعهد کند. مثلا اجراء تعهد درعقدى که براى طرفین ایجاد تعهد می‌کند علت عقد محسوب است. این هدف نوعى است یعنی نوع مردم دراینگونه عقود این هدف را دارند هدفهای شخصى را Motif می‌نامند (غرض- داعى) دراصطلاحات ذیل بکاررفته است:


علت اشتباهى Cause faute
 (مدنى) علتى که شخص اشتبا‌ها آنرا علت تصورکرده باشد مثل اینکه ورثه با موصى له درتقسیم مال مشاعی بتراضی افرازکنند و بعد معلوم شود که وصیت باطل بوده و موصی له ازآن مال بهره‌ای نداشته است.


علت تامه
 (فقه) عامل یا عواملى که به محض تحقق درخارج بدنبال خویش اثرى را بیاورند مانند ایجاب و قبول و اهلیت متعاقدین
و وجود مال معین قابل تسلیم که وقتیکه جمع شوند موجد تملیک وتملک مبیع و ثمن مى گردند.


علت تشریع
یعنى علتی که سبب وضع قانون معینی می‌شود چنانکه علت وضع ماده ۴۶۳ ق- م جلوگیرى از اجحافهائی بوده که بستانکاران معاملات شرطى به بدهکاران روامیداشتند. وعلت وضع تبصره پنج ماده ۳۴ قانون ثبت اشکالاتی بوده که مفهوم عملیات اجرائى را تا تسلیم مال مورد مزایده ببرنده مزایده تلقى مى کردند. علت تشریع مرادف اصطلاح ((علت حکم)) است. رک. علت جعلی


علت جعلى
علتى که در طبیعت خود بخود (بدون دخالت فکرانسان) وجود ندارد و انسان آنرا بصورت علت (در زمره موجودات اعتبارى- رک. وجود اعتبارى) درمیآورد چنانکه مقنن، بیع را علت تملیک وتملک مبیع وثمن می‌گرداند علیت بیع درطبیعت وجود ندارد بلکه فکر یک انسان (که او را مقنن می‌گویند) یاچند انسان (بصورت عرف وعادت) بیع را علت قراردادى و جعلى براى تملیک وتملک قرار داده است. (ماده ۱۴۰ ق- م).


علت حکم
رک. حکم


علت غیرقانونى Cause illicite، immorale
 (مدنی) علت تعهد که برخلاف قانون یا اخلاق حسنه باشد مانند اجاره دادن کشتى براى حمل برده و یا اجاره دادن خانه براى قمار.


 علت مستنبطه Analogie
 (فقه) علت تشریع (رک. علت تشریع) هرگاه در متون قوانین ذکر نشده وبقوه علمى و فراست و فهم استخراج واستنباط شود آنرا علت مستنبط گویند واگر در متون مذکور بیان شده ومصرح باشد آنرا علت منصوصه گویند مانند مورد ماده ۲۱۲ قانون مدنی (مبانى الاصول میرزا محمد هاشم- ص ۲۷) رک. سیروتقسیم


علت معامله
 (مدنى) هدف نوعى هریک از متعاملین درهریک از معاملات- این هدف نسبت بتمام اشخاصى که آن نوع از معامله را انجام می‌دهند یکسان است مثلا هربایعى درهربیعی مى خواهد به ثمن مبیع دست یابد پس وصول به ثمن می‌یع از نظر بایع، علت اقدام او بمعامله است همچنانکه وصول بخود مبیع از نظرهرمشتری علت اقدام او بمعامله است. علت باین معنى در مقابل ((جهت)) استعمال می‌شود.


علت منصوصه
 (فقه) هرگاه علت وضع یک قانون در خود آن قانون و یا دریکى ازمتون قوانین ذکر شده باشد آن علت را علت منصوصه نامند مانند علت منصوصه مذکور درماده ۴۲۰ آئین دادرسى مدنی که می‌توان از آن علت (یعنى تامین آزادى گواه) در مورد استماع شهادت درخارج از دادگاه و در تحقیقات محلی استفاده کرد یعنى علت منصوصه را بخارج ازمورد آن قانون می‌توان تعمیم داد و این را بعضى قیاس منصوص العله نامیده‌اند و برخى آنرا قیاس ندانسته و مدلول لفظ قانون (قانون حاوی علت مانند ماده ۴۲۵ مزبور) مى دانند و این درست است. رک. علت مستنبطه
علت ناقصه
 (فقه) هرگاه علت مرکب از چند جزء باشد هرجزء (ونیز مجموعه اجزاء غیر ازآخرین جزء) را علت ناقصه گویند.


 (جزء) علت
 (فقه) ازاصطلاحات فلسفه است که درفقه هم بکارمیرود: هرگاه علت وجود چیزى مرکب از اجزائی باشد هریک از آن
اجزاء را جزء علت نامند مثلاعقد که علت وجود آثارحقوقى است مرکب است از دوجزء یعنى ایجاب وقبول پس ایجاب را به تنهائى جزء علت می‌توان دانست وهمچنین قبول که جزء علت است.


علفچر Servitude de pacage
 (مدنى) اجرت بهره اى که دارندگان پمواشى ازچر اگاه‌ها می‌بر ند وآن اجرت را به مالک چراگاه هیدهند. رک. حق علفچر


علم
در لغت بمعنی دانستن و دانش است در اصطلاح فقهى بمعنى اطمینان است که آنرا علم عادى هم نامیده‌اند. علم عادى در مقابل علم بمعنى فلسفى کلمه است که عبارت است ازحالتی نفسانی که تحمل احتمال مخالف را نمى نماید. درامور قضائى و علم حقوق رسم این است که علم عادى حجت است. رک. اطمینان عادى- ظن


علم اجمالى
 (مدنی- فقه) گاهى دریک مورد دوجهت متمایز دیده می‌شود: جهت علمى وجهت تردیدى یعنى از یک جهت علم حاصل
است و ازجهت دیگرتردید، چنین علمى را علم اجمالى گویند (ماده ۱۲۷۱ ق- م) معلوم اجمالى مردد بین دویا چند چیز است مانند مقرله در اقرار بنفع یکى ازدو نفر معین درماده ۱۲۷۱ ق - م. استعمال اصطلاح علم اجمالى درغیرمورد مذکور درست نیست (ماده ۲۱۶ ق - م). هرگاه درموردى که انسان علم دارد جهت تردید وجود نداشته باشد آن علم را علم تفصیلى گویند.


 علم اسناد
 (درایه) علمى است که ازصحت و ضعف حدیث براى عمل بآن یا ترک عمل بآن بحث کند.


علم اصول
 (فقه) علمى است که ازمسائل کلى وابزارهاى استنباط و اجتهاد بحث می‌کند ومسلمانان در اختراع آن به سهم خود خدمتى به ترقى علم حقوق کرده‌اند هنوز هم برخى ازمسائل آن اگر منقح و برقضایاى روز تطبیق شود قابل استفاده است ولى بیشتر نیازهاى حقوق جدید را برآورده نمی‌کند. علمى که جاى آنرا امروزه پرکرده است مفادا بنام ((مقدمه عمومی علم حقوق)) خوانده می‌شود.


عالم تفصیلى
رک. علم اجمالى


علم حقوق
علمى که از روابط حقوقى (تکالیف وحقوق) اشخاص بحث مى کند وهدف آن نگهبانی ازعدل و انصاف است. رک. علم عدالت


علم سیاست Science politiqe
علمى است که از روشهائى که حکومت‌ها براى اداره افراد جامعه بکار برده‌اند و عکس العمل آن افراد درمقابل آن روش‌ها بحث مى کند.


 علم ضرورى
 (فقه) یاعلم بدیهی - علمى است که بدون استدلال حاصل شود.


علم عادى
رک. علم


علم عدالت Sciemce du juste
اسمی است که طرفاء باختربه علم حقوق داده‌اند وخواسته‌اند که ارزش و مقام آنرا درعبارتى کوتاه ورسا فهمانده باشند.



علم الاجتماع کیفرى Sociologie criminelle
ازعلوم وابسته بحقوق جزا است که موضوع آن مطالعه تاثیر محیط در پیدایش جرائم است.


 علم نظرى
 (فقه) علمى که باستدلال حاصل شود. در مقابل علم بدیهى بکار مى رود.


علماء طراز اول
 (حقوق اساسی) پنج نفر ازمجتهدان مطلع به مقنضیات زمان راگویند که طبق اصل دوم متمم قانون اساسى بنمایندگى مجلس شورای ملى معین می‌شوند نظرآن‌ها درتشخیص قانون مخالف قانون اسلام متبع است (اصل دوم متمم قانون اساسى).


علماء نظار
در معنى علماء طرازاول بکار رفته است. (رک. علماء طراز اول)


 علمى
رک. انسداد


علن
 (جزا) وصف مکانى از امکنه وقوع جرم است که امکان اطلاع جمع نامحدود (زیاد) برجرم مذکور دربین باشد ولواینکه در حین وقوع جرم یکنفر هم حاضر نباشد. علن باین معنى در جرم توهین وافتراء مقصود است. اما در منافیات عفت مقصود از علن، اطلاع شخصى ثالث است وبا وجود یکنفر هم صدق علن مى کند (ماده ۲۱۴ مکرر قانون جزا) اگر دراماکن عمومى باشد حضورکسى شرط نیست.


 علوم قدیمه
اسمى است که درآغاز مشروطیت به علوم منطقه اى موجود تا نیم قرن قبل ما داده شده است و در نتیجه بمقدار فراوانی رابطه نسلهاى بعدى ازقسمت قابل استفاده آن علوم قطع شد و جبران این ضایعه را با دشواریهاى فراوان روبرو کرد وگرنه هر قدیمى نادرست نیست چنانکه هر تازه اى هم درست نیست. (رک. عقد غائبین)


على البدل
عضوادارى یا قضائى که در موارد تعذر و وجود مانع ازانجام وظیفه متصدی عملى بجاى او انجام وظیفه کند.


عمال
 (فقه) ماموران دولت. این اصطلاح بهمین معنى هنوز هم در حقوق ادارى کنونی ما بکار مى رود و لغت ((کارمندان
دولت)) و ((مستخدمین دولت)) کم کم جاری آنرا مى گیرد.


 عمال سیاسی Employe diplomatique
سفراء - سفراء پاپ - ننس ها- فرستادگان- وزراء و سا یر ماموران سیاسى گماشته نزد دولت دیگریا نزد وزارت خارجه دولت دیگر را گویند (کنگره وین- ۱۹ مارس ۱۸۱۵)


عمد Intention
 (جزا) قصد نتیجه عملى که قانون جزا آنرا جرم شمرده است مانند قصد قتل و جرح. تعبیر قصد نتیجه متضمن علم و
اختیار است. عمد باین معنى شامل دوقسم است:
الف- عمد مطلق
ب- عمد احتمالى یا عمد مقید. (فقه) مجرمى که عملى جرم را از روى قصد واقع سازد و شخص معینی را هدف جرم خود قرار دهد (در اصطلاحات جدید این را عمد معین نامیده‌اند) قصد او را عمد نامند. اگر شخص غیر معینى را هدف قرار دهد آنرا در فقه ((حکم عمد)) نامند و در اصطلاحات جدید عمد غیر معین نامیده‌اند. ۳۷۶۲- عمد احتمالى (جزا) اگرفاعل جرم قاصد نتیجه اى باشد که محتمل الوقوع است این عمد را عمد احتمالى و عمد مقید نامند. (رک. سوء نیت احتمالى)


عمد اشتباهى
 (جزا) عمدى است که مجرم مرتکب اشتباه در هویت مجنى علیه شود یا بعلت عدم مهارت هدف اولیه جرم اومبدل بهدف دیگرى شده باشد مثل اینکه بعلت عدم مهارت بجاى اصابت تیربه حسن حسین کشته شود. عمدى که این خصوصیات را نداشته باشد عمد غیر اشتباهی نامیده می‌شود.



عمد جنائى Intentnon criminelle
 (جزا) ارتکاب عملی که قانون آنرا جرم شناخته است اگر از روی علم واختیار باشد حالت ارادى چنین مجرمى را عمد جنائى نامند که شامل عمد بمعنى خاص (که عاقد قصد نتیجه عمل مجرمانه را مى کند) وشبه عمد می‌باشد. گاهى از این به سوء نیت مطلق تعبیر شده است و ازعمد خاص به سوء نیت مقید.


عمد شبیه به خطا
بمعنی شبه عمد است. (رک. شبه عمد)


عمد غیر اشتباهى
رک. عمد اشتباهی


عمد غیر معین
 (جزا) هرگاه مجرم، مجنى علیه خاصى را مورد توجه قرار ندهد اراده او را در ارتکاب جرم عمد غیر معین نامند مانند شلیک تیربه جمعیت.


عمد مطلق
 (جزا) هرگاه فاعل جرم خواستار وقاصد قطعى عمل خود باشد این قصد را عمد مطلق نامند. عمد مطلق داراى اقسام ذیل است: عمد معین- عمدغیر معین- عمد اشتباهى عمد غیراشتباهى. عمد مطلق، در مقابل عمد احتمالى (یا عمد مقید) بکار مى رود. باصطلاح اخیر رجوع شود.


عمد معین
 (جزا) هرگاه مجرم، مجنی علیه خاصی را مورد عمل مجرمانه خود قراردهید اراده او را در ارتکاب جرم عمد معین نامند. در مقابل عمد غیرمعین استعمال می‌شود. (رک. عمدغیرمعین) ژ


عمد مقید
بمعنی عمد احتمالى است. (رک. عمد احتمالى)


عمرىViager
 (بروزن دنیا) در فقه و حقوق مدنى نوعى ازحق انتفاع است که مدت انتفاع برابر است با مدت عمریکى از طرفین عقد یا شخص ثالث.


عمل
حرکت عضوى از اعضاء بدن از روى اراده.
الف- در اصطلاحات حقوقى شامل ترک وفعل می‌شود مثلا کسیکه براثر بی‌مبالاتی دیوارکهنه خود را تعمیر نکرده وبراثر فرو ریختن آن خسارتی به مال همسایه یا بجان عابرین برسد این هم دراصطلاحات حقوقى مصداق عمل است.
ب- (فقه) بدو معنى استعمال شده است:
الف- خدمت وکار کارگر. عبارت ((احترام عمل مسلم)) در همین معنى است یعنى کار مسلمان ارزش اقتصادى دارد.
ب- محلى که قلمرو ماموریت یک مامور دولتى است و جمع آن اعمال (بفتح الف) است.


عمل ادارى Acte admini stratif
عمل مامور دولت درسمت ادارى خود که بصورت عمل مادى نباشد مانند تصمیمات و دستورات و امثال آن‌ها.


 عمل اعلامى Acte declartif
عملى که هدف آن شناسائى وضع حقوقى موجود سابق است یا شناسائی وضع حقوقى که بحکم قانون مانند یک موجود سابق برشناسائى شناخته شده است مانند حکم اعلامى (رک. حکم اعلامى) و مانند اجازه کاشف به کشف حکمى (رک. کشف).


 عمل تجارى Acte de commerce
عمل تجارى عمای است که مصداق خارجی مفهوم تجارت باشد و تجارت عبارت است از معاملات بقصد انتفاع بطوریکه در تفاهم عرف برآن صدق تجارت نماید. در مواد ۲ و ۳ و ۴ قانون و تجارت عملیات تجارى شمرده شده است ولى تعریف کلى ازعمل تجارى و تجارت نکرده است. (رک. تجارت)


 عمل ثصدی Acte de gestion
عمل حقوقئى که دولت نه از حیث اعمال قدرت عمومى بلکه مانند سایرافراد آنرا انجام می‌دهد مانند عمل دولت در بنگاه
راه آهن. عمل بانکهائی که بموجب قانون تجارت تشکیل مى شوند و داراى شخصیت حقوقى درحقوق خصوصی مى باشند وسرمایه آن‌ها از دولت است اساسا بعلت داشتن شخصیت جداگانه از شخصیت دولت، نه عمل حاکمیت است و نه عمل تصدى، بهمین جهت اگر چنین بانکى ورشکست شود دولت الزامى بپرداخت دیون آن ندارد و چنین بانکهائى از هزینه دادرسى معاف


 عمل حاکمیت Acte d، autorite
عملی که دولت از حیث داشتن قدرت عمومى و بعنوان اعمال قدرت عمومى انجام می‌دهد مانند تاسیس معابر عمومى ومیدان‌ها و استخدام ماموران رسمى - درمقابل عمل تصدى استعهال می‌شود. درفقه اصطلاح عمل تصدى وحاکمیت سابقه ندارد ومعادل براى آن دیده نمی‌شود و دو اصطلاح حق الله و حق الناس قابل انطباق برمورد بحث نمى باشند.


عمل حفاظتى mesure conservatoire)) Acte conservatoire
عملى است حقوقى که براى نگهداری مالى یا حفظ حقى مربوط بدارائى غیر (مانند متوفى- محجور- غائب وغیره) انجام گیرد.


عمل حقوقى Acte juridique
الف- هرعملى که از روى قصد واقع شود و اثر قانونى داشته باشد خواه قصد مزبور قصد انشاء باشد (مانند قصد بایع
ومشترى درعقد بیع) خواه قصد انشاء نباشد مانند قصد اقرارکننده درحین اقرار (ماده ۱۲۶۲ ق- م). عمل حقوقى در
این معنى اختصاص بحقوق مدنى ندارد بنابراین تصمیمات ادارى رؤساء ادارات یا روساء محاکم نیز عمل حقوقی محسوب است و لواینکه محاکم مزبورمحاکم کیفرى باشند و نیز تصمیمات قانونگذار درضمن وضع قانون یا تصویب نامه یا آئین نامه عمل حقوقى است. عمل حقوقى درماده ۱۲۱۳ ق- م بهمین معنی است یعنى شامل اقرار هم می‌باشد.
ب- هرعمل ناشى از قصد انشاء. در اینصورت مخصوص حقوق مدنی است.
ج- عمل حقوقى دریک معنى بسیاروسیع عبارت است از هر عملى (ترک یا فعل) که موضوع یک اثر قانونى باشد خواه از روى قصد باشد یا از روى عدم قصد مانند اتلاف غیرعمدی مال غیر (ماده ۳۲۸ ق – م) درهمین معنی وسیع در اصطلاحات حقوق فرانسه عبارت Fait juridique بکار مى رود و حال اینکه در معنی اول و دوم اصطلاح Acte juridique استعمال شده است.


 عمل حقوقى تبرعى
 (مدنی) عملى که براى عامل آن ایجاد حق نکند ولى براى طرف دیگر ایجاد حق کند مانند پرداخت دین غیر بدون اذن او (ماده ۲۶۷ قانون مدنی)


عملى حقوقى تشریفاتى (مدنی)
عملى که علاوه بر قصد باید تحت شکل وکیفیت صورى مخصوصی که قانون معین مى کند صورت گیرد تا ارزش حقوقى مخصوص ومورد نظر را داشته باشد مانند طلاق در ایقاعات و ازدواج در عقود.


عمل حقوقى دوجانبه Convention
 (مدنی) عملى که بقصد انشاء متقابل دو طرف تحقق یافته ومنشاء اثر قانونی می‌شود این عمل عنوان عقد را دارد و ممکن است براى ایجاد و یا انتقال حق و یا براى از بین بردن حق موجودى صورت گیرد. درفقه اسلام عقد صلح تنها عقدى است که ازآن براى اضمحلال حق موجود می‌توان استفاده کرد و پاره اى از فقهاء در همین مورد فتوى داده‌اند.


عمل حقوقى رضائى
 (مدنی) عملى که بصرف قصد و بدون رعایت صورت وهیات خاصی ارزش قانونى دارد مانند اعراض درایقاعات و بیع منقول در عقود. گاهى در همین معنی ((عمل حقوقى غیر تشریفاتى)) بکار می‌رود.


عمل حقوقى یک جانبه
 (مدنى) عملى که باراده یکطرف (نه دو طرف) منشاء اثر حقوقى باشد مانند اعراض و طلاق درحقوق ایران. عنوان معمولى این مفهوم در مدنى و فقه، ایقاع است. رک. ایقاع


عمل خاص
 (فقه) حوزه قلمرو یکى ازمامورین دولت که درضمن حوزه وسیعترى گنجانده شده است مانند شهرستان نسبت به استان در تقسیمات کشورى امروز. رک. عمل عام


عمل سیاسی Acte politique
 (حقوق عمومى) اعمالى که قوه مجریه و نمایندگان آن براى حفظ جامعه علیه دشمنان داخلى یا خارجى آن برای حال حاضر وآینده انجام می‌دهند.


عمل شنیع
 (مدنی- جزا) اصطلاح غیر علمى است که درمفهوم لواط بکار رفته است (ماده ۱۰۵۶ قانون مدنی).


عمل صورى Deguisement
یک عمل حقوقى را بصورت یک عمل حقوقی دیگر (بمنظور اخفاء غرض) درآوردن مثل اینکه قرض ربوى را بصورت بیع شرط در مى آوردند (ماده ۴۶۳ ق - م).


عمل عام
 (فقه) حوزه وسیع که قلمرو مامور دولت است هرگاه مشتمل بر حوزه هاى کوچکترى باشد که هریک از آن حوزه‌ها قلمرو یک مامور دیگر دولت باشد آن حوزه وسیع را ((عمل عام)) گویند و هریک از آن حوزه هاى کوچک را عمل خاص نامیده‌اند مانند حوزه شهرستان نسبت به ده در تقسیمات کشورى امروز.


عمل غیرقابل دعوى Acte discretionnaire
عمل قدرت عمومى (عمل ادارى) که قابل نباشد نسبت بآن طرح دعوى کنند. رویه قضائى فرانسه سابقأ آنرا پذیرفته و فعلا ترک کرده است و هرعملى قابل این است که نسبت بآن طرح دعوى شود.


عمل قضائى Acte judiciaire
یک سلسله اعمال ارادى که تحت شرائط ومقررات قانونی براى فصل یک خصومت درمحاکم قضائى انجام می‌گیرد وهمچنین است اعمالى ارادى که تحت شرائط قانونى براى انجام دادن برخى از تشریفات قانونی با حضوریک دادرس باید انجام شود مانند احضارو ابلاغ برگهاى دعوى از طریق دفتر دادگاه. رک. فصل خصومت


 عمل منافى عفت
 (جزا) یا منافیات عفت - هر کارى است که بامور جنسى مربوط بوده و برحسب عرف و احاسات عمومى شرم آور باشد و قانون آنرا جرم شمرده باشد مانند هتک ناموس (مواقعه) و تجارت یا توزیع تصاویریا مطبوعات خلاف عفت و اخلاق عمومى (ماده ۲۱۳ مکرر قانون جزا) وتشویق به فساد اخلاق وشهوترانی جوانان کمتر از ۱۸ سال (ماده ۲۱۱) و استفاده از فحشاء (قوادى- داشتن فاحشه خانه - اجیرکردن فواحش). لازم نیست که قصد مجرم این جرم شهوترانی باشد بلکه ممکن است اغراض دیگر از قبیل انتقام باشد. عمل منافى عفت باید مادى باشد (والا داخل در توهین خواهد شد اگر سایر شروط آن جمع شود) و عفت مجنى علیه را جریحه دارکند وقصد نتیجه هم وجود داشته باشد.


 عملکرد Usage
قاعده حقوقى (قانون) که ازعمل مستمر سابق ناشى شده باشد وممکن است محلى، حرفه اى، صنعتى، بازرگانی و غیره باشد. اخلاق وآداب جزء عملکرد محسوب است. بعضى گفته‌اند عملکرد‌ها کار‌ها و رویه هائى است که دریک محل ویا در یک شغل عادتا تبعیت می‌شود دراینصورت عملکرد اخص ازعرف وعادت است زیرا عرف و عادت ممکن است مملکتی ویا مشترک بین چند کشور باشد و اختصاص به محلى نداشته باشد معذلک فرق بارزى
بین عملکرد و عرف اظهار نشده است.


 عمله
کارگر غیر فنى مزدور را گویند.


عملیات
جمع عمل است وازمستحدثات زبان فارسی است. دراصطلاحات زیر بکار رفته است:


عملیات اجرائى
یک سلسله اقدامات قانونی که براى اجراء یک حکم ویا یک قرارقطعى (ویا لازم الاجراء بطورموقت) بوسیله اداره اجراء دادگاه (یا دوائر اجرائی) یا اجراء ثبت اسناد (در مورد اسناد لازم الاجراء) یا سایر مقامات اجرائی صورت مى گیرد. ابلاغ اجرائیه نیز جزء عملیات اجرائی است. دراجراء اسناد رسمى تقسیط هم جزء عملیات اجرائى است. پایان عملیات اجرائى در اجراء ثبت بموجب تبصره پنجم ماده ۳۴ قانون ثبت معین شده است.


عملیات تجارتى
عملیاتی است که مقصود ازآن درعرف تجارت کسب سود باشد ولو آنکه مباشر آن عملیات تاجر نباشد. هرگاه موضوع عمل اصلی یک بنگاه انجام معاملات غیر منقول باشد آن معاملات بازرگانی محسوب است (مستفاد ازماده ۶۵ قانون بانکى و پولى کشور- مصوب ۷-۳-۳۹) می‌توان گفت که این ماده مخصص ماده چهارم قانون تجارت است. (رک. عمل تجارى)


 عملیات مقدماتى ثبت
 (ثبت) مجموعه کارهائى است که پس از پایان یافتن آن‌ها اداره ثبت آمادگى صدور ودادن سند مالکیت را بمتقاضى ثبت دارد این اعمال بانشر آگهى ماده نه قانون ثبت آغاز می‌شود و با ختم کارهاى تحدید حدود پایان مى پذیرد. (ماده ۸۳ -۸۴ نظامنامه قانون ثبت).


 عملیات مقدماتى جرم
 (جزا) مقدمات بعیده جرم را گویند که عنوان شروع جوم بآن‌ها نمی‌توان داد. اصطلاح مذکور نارسا است وه‌مان مقدمات بعید جرم رسا‌تر بوده است وبهتراست اصطلاح مذکور ترک شود.


عملیات منافى عفت
رک. منافى عفت


عمود
رک. نسب (ضابطه نسب)


عمودین
 (فقه) پدر وجد هر قدرکه بالا رود و فرزند و فرزند فرزند هرقدرکه پائین رود.


عموم
 (فقه) در لغت بمعنى شمول و فراگرفتن است. در اصطلاح وصف عام است وعام عبارت است از اسمی که در وضع واحد براى افراد بسیار (که هم جنس و غیر محصور باشند) وضع شده باشد مانند مردان که شامل هرمردى است. لازم نیست عام کلمه بسیط باشد بنابراین عبارت ((هرمرد)) هم عام است.


عموم بدلیت
 (فقه) گاهى درقانون یک موضوع حقوقى ازهرجهت بدل موضوع حقوقى دیگرى قرار داده می‌شود دراینصورت بدل، تمام آثار قانونی آن موضوع دیگر را دارا خواهد شد این وضع را عموم بدلیت نامیده‌اند. مثلا باستناد ماده سوم آئین دادرسی مدنى که عرف مسلم را حجت دانسته است اثر انگشت بیسواد بدل امضاء مى باشد پس تمام مقررات راجع بامضاء (مانند انکار و تکذیب) در مورد اثر انگشت هم بکار مى رود. عموم بدلیت غیراز قیاس است.


عموم منزله
 (فقه) گاهى ازعبارات قانون دانسته می‌شود که دو موضوع حقوقى از هرجهت بمنزله یکدیگرند ویا بعبارت دیگریکى
از دوموضوع معین حقوقى از هر جهت بمنزله موضوع دیگرمیباشد. این حالت را عموم منزله نامیده‌اند مثلا از مواد ۲۰۱- ۲۱۸- ۲۸۸ آئین دادرسى مدنی دانسته می‌شود که اولین جلسه رسیدگى اختصارى بمنزله اولین لایحه در تبادل لوایح است بنابراین درمورد رد دادرس در رسیدگى عادى با استفاده از قاعده مزبور و باتوجه بماده ۲۰۹ آئین دادرسی مدنی باید ایراد مذکور دراولین لایحه صورت گیرد. عموم منزله غیراز قیاس است.


عموم وخصوص تحققى
رک. عموم و خصوص مطلق


عموم و خصوص تصادقى
رک. عموم وخصوص مطلق


عموم وخصوص مطلق
 (فقه) هرگاه رابطه بین دومفهوم طورى باشد که یکى برهمه مصادیق دیگرى (اولى عام است و دومى خاص) صدق کند ولى دومى فقط برپاره اى ازمصادیق اولى صدق نماید این رابطه را عموم وخصوص مطلق گویند واین عام وخاص را عام و خاص مطلق نامند مانندعقد وبیع درقانون مدنى زیرا هربیعى عقد است وهرعقدى بیع نیست. این نوع عموم وخصوص را که فقط نسبت بین دو مفهوم را (بدون ملاحظه رابطه وجودى آن‌ها درخارج) درنظرگرفته و سنجیده می‌شود عموم و خصوص تصادقى می‌نامند. درمقابل این اصطلاح، عموم وخصوص تحققى، استعمال می‌شود دراین مورد بین دومفهوم ازحیث مفهوم وتصور (نه موجود خارجى) رابطه تباین وجود دارد (رک. تباین) ولى ازحیث وجود خارجى بین آن‌ها نوعى بستگى وجود دارد باین صورت که یکى ازآن دومفهوم (خاص) هروقت که وجود خارجى پیدا کند مفهوم دیگر (عام) هم با لطبع وجود خارجى پیدا مى کند ولى عکس قضیه صادق نیست یعنى چنین نیست که هروقت آن عام، وجود خارجى پیدا کند آن خاص هم وجود خارجى پیدا کند مانند مفهوم داد خواست ومفهوم برگ دادخواست (که متضمن شکوائیه باشد) این دومفهوم باهم تباین دارند ولى هروقت که برگ دادخواست مزبور وجود خارجى پیدا کند دادخواست هم وجود خارجى پیدا می‌کند اما ممکن است دادخواست وجود خارجى پیدا کند ولى برگ دادخواست وجود خارجی پیدا نکند چنانکه درمورد دادخواست شفاهى وضع چنین است.


عموم وخصوص من وجه
 (فقه) رابطه بین دومفهوم است که هریک ازآن‌ها نسبت بدیگرى ازجهتی عام است وازجهت دیگر خاص مانند بیع واجاره که باتوجه بتعریف آن‌ها درقانون مدنی (مواد ۳۳۸-۴۶۶) این رابطه بین آن‌ها وجود دارد چه تملیک عین (درماده ۳۳۸) چون شامل اجاره معدن هم می‌شود در نتیجه بیع اعم از اجاره می‌گردد. و بعکس چون تملیک منافع (ماده ۴۶۶) شامل اجاره معدن (که متضمن تملیک عین است) هم مى باشد درنتیجه اجاره اعم از بیع می‌گردد. بیع واجاره را درمثال بالا عام وخاص من وجه می‌نامند. هردو قانون که بصورت عام وخاص من وجه باشند بین آن‌ها حالت تعارضی وجود دارد که در اصطلاح فقهاء تعارض عام وخاص من وجه نامیده شده است.


عناوین مجعول
 (جزا) بخود بستن عنوان مستخدم دولتى یاعنوانی ازمشاغل آزاد مانند وکالت وسر دفترى وپزشکى ویا خود را وکیل شخصى معرفى کردن که ازاو وکالت نداشته تمام این امور جعل عنوان محسوب است (ماده ۲۳۸ قانون جزا) دادگاههای فرانسه بخود بستن وصف موهوم را هم جعل عنوان می‌دانند چنانکه کسى اقامتگاه خود را خلاف واقع معرفى کند یازن شوهردارى خود را بیوه جلوه دهد.


عندالمطالبه
صفت اسناد یادیون بدون موعد و اجل است.


عنصر
درلغت بمعنى اصل وحسب و جنس وماده اولیه (درعلم شیمى) که ازآن بسیط‌تر نباشد وماده اى است که درپیدایش جسمى دخالت دارد مانند اکسیژن وهیدرژن که درپیدایش آب دخالت دارد. در اصطلاحات ذیل بکار رفته است:


عنصر قانونى جرم
 (جزا) یعنی شناختن یک عمل معین بعنوان یکى ازجرائم درقانون جزا.


عنصر ماده جرم
 (جزا) فعل (بمعنى اعم ازتصمیم واقدام) وترک شخصى مجرم که موضوع کیفر در قانون جزا واقع شده باشد.


عنصر معنوى جرم
 (جزا) قصد فاعل جرم در امور خلافى و عمد intention او در جرائم عمدى و خطا Faute درجرائم خطائی است. بعضی بجاى اصطلاح بالا (عنصر اخلاقى جرم) بکارمیبرند که نارسا است واستعمال کلمه اخلاق را زبان پارسى در چنین موردى تحمل نمى کند.


 عنف Violence
 (به ضم وفتح وکسر اول) درلغت عکس رفق و مدارا راگویند در حض ق جزا اصطلاحا بجاى کلمهviolence بکار رفته است در معانی ذیل:
الف- اقدام و واداشتن کسى را بکارى بدون رضاى او خواه توأم با عمل مادى باشد خواه نه عیهذا اگرمردى درحین خواب درجامه خواب زنی که خوابیده برود و وقاع کند وزن درحین خواب بتصور این باشد که اوشوهرش است این نمونه راهم مصداق عنف دانسته‌اند.
ب- درهم شکستن مقاومت شخص یاچیزى مانند دخول قهرى درمنازل اشخاص.
ج- عمل آمیخته باتجاوز بطور ارادى وبضرر شخص دیگر یا درزمینه نقض قانون جزا مانند سوء استفاده مأمور دولت از قدرت (ماده ۱۳۱ ببعد قانون جزا) بهرحال دراین قسم ازعنف ممکن است خود عنف یک جرم باشد مانند مثال بالا را کیفیت مشدد جرم باشد مانند سرقت مقرون بآزار وتهدید Vol avec violence (ماده ۲۲۳ قانون جزا) و یا عملى باشد که موجب معافیت ازمجازات قتل یا جرح یا ضرب باشد (بند اول ماده۱۸۸ قانون جزا) منظور از آزار شدید در این ماده همین قسم ازعنف است.


 (اخذ سند یا امضاء به) عنف
 (جزا) جرمى است داراى عناصر ذیل: الف- نوشته اى یا امضاء مهرى از دیگرى که قابل اضرار (مادى یا معنوى) باو باشد از اوگرفته شود.
ب- اکراه و اجبار بکار رود.
ج- اکراه واجبار بوسیله امر غیرقانونى باشد.
د- اجبار و اکراه بحسب سن وجنس مجنى علیه در او مؤثر باشد.
ه - درارتکاب جرم عمد بکار رود. (ماده۲۳۳ قانون کیفرعمومى)


 


عنن
 (فقه- مدنى) بیماری است در مرد که قوه نشرآلت تناس لمى مرد را تا حدى ضعیف می‌کند که مانع نزدیکى می‌شود.
این بیمار را عنین مى گویند) ماده ۱۱۲۲ قانون مدنی).


عنوان
در لغت هر چیزى است که موجب دلالت بچیزدیگر گردد و باعث کشف امر دیگر شود و ازهمین جا است: الظاهرعنوان الباطن یعنى ظاهرکاشف از باطن است. در اصطلاحات ذیل بکار رفته است:


عنوان قضیه Qualification
رک. وصف عنوانی


عنوان موضوع Qualification
رک. وصف عنوانی


عنوانهاى هفتگانه
 (فقه- مدنى) اسباب تحریم درنکاح که از طریق نسب حاصل شود هفت عنوان دارد که آن‌ها را عنوانهای هفتگانه (عنوانات سبع) نامیده‌اند و محرمات نسبى هم می‌گویند که عبارتند از هفت عنوان که در این آیه ذکر شده است: حمرمت علیکم امهاتکم وبناتکم و اخواتکم وعماتکم و خالاتکم و بنات الاخ و بنات الاخت. قواعد این هفت عنوان را فقهاء چنین توجیه کرده‌اند:
الف- مقصود از (ام) هر زنی است که ترا زائیده یا نسب تو باو منتهى شده از جانب صعودی از طریق ولادت خواه ابی باشد خواه امى بعبارت دیگر: هر زنى که ترا زائیده یاکسى را زائیده که آن کس ترا زائیده باشد (خواه این کس مرد باشد خواه زن- زائیدن در این بحث بمعنى تولید است و باین معنى درآخر اسامى فارسى مانند على‌زاده و تقى‌زاده دیده می‌شود) و بعبارت سوم: هر زنی است که نسب تو از طریق ولادت (بواسطه یا بیواسطه) باو منتهى می‌شود.
ب- مقصود از بنات (دختر و دختر دختر هر قدرکه پائین رود و دختر پسر تا هر قدرکه پائین رود) هر زنی است که نسب او بتو منتهى شود ازطریق ولادت ولو بواسطه یا وسائط. بعبارت دیگر: هر زنی که تو موجب ولادت او شده اى یاتو موجب ولادت کسى (اعم ازمرد یا زن) شده اى که او موجب ولادت آن زن شده باشد (بواسطه یا بیواسطه).
ج- مراد از (اخوات) ودختر خواهر هر زنی است که ابوین یا پدریا مادرتو موجب ولادت او شده باشند بیواسطه یا بواسطه.
د- ضابطه بالاشامل بنات الاخ (دختران برادر) هم می‌شود تا هر قدرکه سیر نزولى کنند وشامل بنات الاخت (دختر خواهران) نیز هست.
ه - مراد از (عمه) هرزنی است که خواهر مردى باشد که بواسطه یا بیواسطه موجب ولادت تو باشد (از طرف پدریا مادر یا ابوین).
و- مراد از (خاله) هر زنی است که خواهر زنی باشد که بدون واسطه یا بواسطه موجب ولادت تو باشد. در ضابطه بالاخاله خاله خارج است ودر ضابطه ماقبل آخر هم عمه عمه خارج است زیرا آن‌ها گاهى حرام هستند وگاهى نه و ضابطه نسبت بآن‌ها کلیت ندارد. برخى از فقهاء مفاد مطالب بالا راباین صورت آورده‌اند: یحرم على الانسان اصوله و فصوله وفصول اول اصوله و اول فصل من کل اصل بعده (بعد اول الاصول) اصول- یعنى مادران نسبت بذکور و پدران نسبت باناث. فصول - دختران و پسران نسبت به ابوین. فصول اول اصول- اخوة نسبت بذکور
و برادران نسبت باناث و اولاد برادر و اولاد خواهر تا هر قدرکه پائین برود. اول فصل ازهر اصل بعد ازاصل اول – عمو‌ها و عمه‌ها و دائی‌ها و خاله‌ها. انتقاد- تعقید معنوى که در علم فصاحت و بلاغت شنیده شده نمونه بارزش همین تعبیر بالا است. تعبیر دیگرى که از مفهوم بالا آورده‌اند این است ((یحرم على الانسان کل قریب عدا اولاد العمومة والخؤلة)) این عبارت روشن وکوتاه است.


 عنین
رک. عنن


عوائد خاصه
 (تاریخ حقوق) بمعنى حق انحصارکنونی است. (رک. حق انحصار)


عوارض
 (حقوق عمومى) این کلمه بصیغه جمع بمعنی نوعى باج است که فرق عمده آن (درغالب مصادیق) بامالیات دراین است که بعنوان جبران هزینه هائی که یک مؤسسه عمومى (ادارى یا شهردارى) می‌کند (درمقابل انجام کاریا خدمت) دریافت می‌شود وممکن است مستقیمأ یا غیرمستقیم ازمصوبات مجلس باشد چنانکه عوارض گمرکى غالبا بطورمستقیم از مصوبات مجلس مى باشد (ماده۳۴ قانون ثبت اسناد و املاک) در اصطلاحات ذیل بکار رفته است:



عوارض بلدى
عوارض شهردارى. عوارضی که شهردارى از سکنه شهر مى گیرد.


عوارض بندرى
عوارضى که بابت جبران هزینه‌های ساختن وآماده کردن و نگهدارى تاسیسات بندرى ازکشتی‌ها و وسائط نقلیه آبی گرفته شود.


عوارض دولتى
در مقابل عوارض محلى (رک. عوارض محلى) استعمال می‌شود وآن عوارضى است که دولت براى مصارف معینى درسراسر کشور وصول مى کند (ماده ۵۱ قانون تشکیل ایالات و ولایات ۱۳۲۵ قمرى)


عوارض سطح شهر
عوارضى که براراضى شهرى بابت خدمات شهردارى بشهر طبق تصویب نامه شماره۳/ ۷۱۰۶۳ مورخ
 ۱۹/ ۱۰/ ۴۰ وصول مى شود.


 عوارض شهردارى
رک. عوارض بلدى


عوارض عمومی
 یا عوارض دولتى عوارضى است که ازطرف دولت در سراسر کشور وصول و ضمن عوائد عمومی در بودجه گنجانده شود مانند عوارض راه وعوارض بهدا ری وغیره درمقابل عوارض محلى استعمال شده است. (رک. عوارض دولتى)


عوارض گمرکى
عوارضى که ادارات وشعب گمرک بابت صدور کالا‌ها ازکشور و ورود کالا‌ها بکشور مى گیرند.


عوارض محلى
 عوارضی است که درناحیه معینى از کشور وصول و بمصرف‌‌ همان ناحیه مى رسد (ماده ششم قانون بلدیه ۱۳۰۹) خواه وصول کننده استاندارى باشد خواه فرماندارى خواه شهردارى. این عوارض در بودجه هر محل منظور و درآن محل صرف می‌شود.


عوامل
 (فقه- مدنى) درعقد مزارعه چهار چیز مورد نظر است: زمین- بذر- عمل- عوامل. عوامل عبارت است ازآب و وسیله شخم مانند گاویا حیوان یاوسیله دیگر و سایر لوازم کشاورزی ومقصود ازعمل کار زارع است از شخم زدن و بذر افشاندن و حراست وآب بستن و خلاصه هر چه که مصداق کار است (ماده ۵۲۱ ق- م). (حدائق- متاجر- صفحه ۳۶۵)


عوض
 (مدنی- فقه) الف- در معاملات معوض هریک از دوموضوع مورد معامله را عوض نامند. غالبأ عوض به مالى گفته می‌شودکه از طرف قبول کننده داده می‌شود (خواه آن مال عین باشد خواه غیرعین باشد) وآنچه که از طرف ایجاب کننده داده می‌شود معوض نام دارد.
ب- مالى که باید زیان زننده براى جبران خسارت به آسیب دیده بدهد.


عوض المثل
 (فقه) درمعاملات معوض هریک ازعوضین عوض مسمى نامیده می‌شود مثلا اسبى که درازاء هزار تومان فروخته شده و خود هزار تومان، هر یک عوض مسمى نامیده می‌شوند هرگاه عوض مسمى تلف شود بدلى که بجاى آن داده می‌شود عوض المثل نام دارد. درخصوص اجاره، عوض المثل را اجرة المثل نامند (رک. اجرة المثل)


عوض مسمى
 (فقه) در معاملات معوض هریک ازعوضین را عوض مسمى نامند مثلا اسبى که بهزار تومان خریده می‌شود و خود هزار تومان را عوض مسمى نامند. گاهی بطور اختصارآنرا ((مسمى)) گویند. هرگاه عوض مسمى تلف شود بدلى که بجاى آن داده می‌شودعوض واقعى نام دارد.


عوض واقعى
رک. عوض مسمى
 (مضمون به) عوض
بمعنى ضمان معاوضی است. (رک. ضمان معاوضى)


 عوضین
 (فقه- مدنی) عوض ومعوض را درعقود معوض عوضین گویند مانند مبیع وثمن که عوضین نامیده می‌شوند.


عول
 (بروزن جور و نوم) در فقه و حقوق مدنی وقتیکه میزان ترکه از سهام صاحبان فروض کمتر باشد فقهاء شیعه نقص را در طبقه اول بر دختر (یا دختران) و در طبقه دوم برکلاله ابوینى (یا ابی) و اجداد ابی، و در طبقه سوم بر کسانیکه متقرب بپدرند وارد می‌کنند. فقهاء عامه نقص بکسى وارد نمى کنند بلکه فریضه (رک - فریضه) را زیاد مى کنند و این را عول نامند (ماده ۹۱۴- ۹۲۷- ۹۳۸ قانون مدنی بترتیب عول درطبقه اول و دوم و سوم را بیان مى کنند).


عهد
در لغت بمعنی وصیت (یعنى توصیه) وامر موثق و استوار و سوگند وفرمان مکتوب به ولات (که متضمن انتصاب آنان بسمت معین و مقدارى از دستورات اخلاقى و قانونی کلى از قبیل رعایت قوانین شرع و اجراء عدل وانصاف و مانند این‌ها است) را گویند (کلیات ابی البقاء صفحه ۲۳۶). عهد بمعنی عقد هم هست در حدیث است: العقد العهد یعنی عقد همانا عهد است که می‌توان آنرا پیمان استوار نامید. و به این معنی اطلاق عقد بر عقود جائز مجازاست نه حقیقت. در اصطلاحات حقوق کنونی ما این کلمه بصیغه جمع در قراردادهاى بین المللى بکاررفته است و کلمه معاهدات و میثاق pacte هم در همین معنی بکار مى رود. و مفرد آن بمعنى تعهد در ماده ۳۱۰ قانون دادرسى وکیفر ارتش بکار رفته است. (فقه) تعهدى است ازطرف بنده درمقابل خدا بصیغه معین مانند (عاهدت الله ان افعل کذا) یا (على عهدالله ان افعل کذا) شاعرگوید: عالى اذا مازرت لیلى بخفیة زیارة بیت الله رجلان حافیا ثمره عهد ثمره نذر است.


عهد نامه
نوشته اى که درآن قراردادى از قراردادهاى بین المللى ضبط شده باشد. (رک. عهد)


عهدنامه بیطرف کننده
 (بین الملل عمومى) عهدنامه اى است که بموجب آن دو یا چند دولت قبل ازجنگ یا درآغازجنگ، مناطق یا مؤسسات و ابنیه معینى را بیطرف قلمداد مى کنند.


عهدنامه بیطرفى
بمعنى پیمان بیطرفى است. (رک. پیمان بیطرفى)


عهدنامه تجارت
 (بین الملل عمومى) عهدنامه اى است که بموجب آن دو دولت شرائط ورود و خروج کالا را بکشور و از کشور معین مى کنند و هدف آن تخفیف در تعرفه گمرکى بنفع کالاى دولت طرف است.


عهدنامه تحدید حدود
 (بین الملل عمومى) عهد نامه اى است که بموجب آن دو دولت همسایه خط مرزی بین مستملکات خود را معین مى کنند.


عهدنامه تضمین
 (بین الملل عمومى) عهدنامه متضمن تضمین یک وضع حقوقى ازطرف یک یا چند دولت. (رک. ضمان)


عهدنامه تفویض اراضى
 (بین الملل عمومى) عهد نامه اى است که بموجب آن یک دولت قسمتى ازخاک خود را بدولت دیگرمنتقل مى کند.


عهد نامه مودت
 (بین الملل عمومى) عهد نامه اى است که بموجب آن دو دولت روابط حسنه اى را که دارند مورد تصریح قرارمیدهند این عهد نامه بر خلاف (پیمان اتحاد) طرفین را ملزم بمساعدت عملى نمى کند. (رک. پیمان اتحاد)


عهـده Garantie
در لغت بمعنى ضعف است. و بمعنی وثیقه وکاغذى که درآن وثیقه بیع وشرى نوشته می‌شود آمده است که درآن مقدار ثمن و اوصاف وحال بودن یا مؤجل بودن نوشته می‌شود و غالبا در ثمن بکارمى رود. و ضامن عهده شدم یعنى ضامن ثمن شدم. نزدیک همین معنى است. چون عهده نمی‌شود کسى فردا را حالى خوش دار این دل پرسودارا چون منظور از فردا پاداش وعوض اخروى است. عهده شدن بمعنی تعهد کردن و ضامن شدن است مانند ضامن شدن بیمه گر (ماده ۳۹۱- ۳۹۲ قانون مدنى- جامع الشتات صفحه ۲۳۲)


عهده اثبات Charge de la preuve
 (دادرسی) وظیفه اثبات ادعاء که حسب- القاعده بدوش مدعى است (ماده ۱۲۵۷ ق- م).


عهده ثمن
 (فقه- مدنی) درک ثمن را گویند (اصطلاح شماره ۲۲۷۷ دیده شود).


عهده دار
متعهد ومسئول را گویند. اصطلاح عامیانه است.


عهود
رک. عهد


عهود خصوصى
بمعنى پیمان هاى خصوصی است. (رک. پیمان خصوصی)


عهود معموله
بمعنى پیمان هاى خصوصی است. (رک. پیمان خصوصی)


عیار
بکسر اول مقدار طلا با نقره خالص در مسکوک را گویند. نقد‌ها را بود آیا که عیارى گیرند تا همه صومعه داران پى کارى گیرند (حافظ)


عیب Vice
 (مدنى- فقه) زیاده یا نقیصه اى که در مال باشد بطورى که غالبا مصادیق آن مال آن نقیصه یا زیاده را دارا نباشند خواه مال مزبور در طبیعت (بصورت طبیعى وجود پیدا کند) مانند گوسفند وچهار پایان (وخواه ازمصنوعات باشد مانند یخچال و اتومبیل و غیره (ماده ۴۲۲ ق- م) در قانون مدنى ازعیب تعریفى نشده است. (کلما زاد او نقص عن خلقته الاصلیة فهوعیب- حدیث) یعنى کاهش و افزایش از میزان خلقت اصلى عیب است.


عیب حادث
 (مدنی- فقه) الف- عیبى است که پس از قبض مبیع وگذشتن موعد خیار مجلس و شرط و حیوان در مبیع حادث شود.
این عیب سبب سقوط خیارعیب می‌شود (قول مشهور فقهاء). حکم بالا نسبت به ثمن شخصى (رک. ثمن) نیزجارى است.
ب- عیب حادث عیبى است که پس ازبیع و قبل ازقبض در مبیع حادث شود (ماده ۴۲۵ ق- م) این عیب درحکم عیب سابق است. (رک. عیب سابق)


عیب سابق
 (مدنى- فقه) عیبى که قبل ازبیع یا مقارن عقد بیع در مبیع بوده ولى مشترى ازآن آگهى نداشته است این عیب منشاء حق خیار است (ماده ۴۲۵ ق- م) از قواعد معروف مربوط باین مورد است: العیب الحادث بعد القبض وخیارالحیوان و الشرط و المجلس یمنع الرد بالعیب السابق. یعنى عیبى که پس از قبض وخیار حیوان و شرط و مجلس حادث شود مانع فسخ عقد باستناد عیب سابق می‌شود.


عیب ظاهر Vice apparent
 (مدنى) عیبى که مشترى (یاعاقد) درحین عقد عالم بآن بوده باشد خواه مستور بوده باشد خواه نه (ماده ۴۲۴ قانون
مدنی).


عیب مخفی Vice cache
 (مدنی) عیبى که مشترى (یاعاقد) درحین عقد عالم بآن نباشد خواه واقعا پنهان باشد یا اینکه ظاهر بوده اما عاقد متوجه آن نباشد (ماده ۴۲۴ قانون مدنی)


 (برائت از) عیب
 (مدنى- فقه) هرگاه طرفین شرط برائت ازعیب کنند خیار وارش هر دو ساقط می‌شود (ماده ۴۳۶ ق- م). (رک. شرط)


 (تبرى از) عیب
بمعنى ((برائت از عیب)) است.


 (خیار) عیب
رک. خیار


 (شرط برائت از) عیب
رک. شرط


عید قانونى Fete legale
روزى از سال که مقارن تشریفات مذهبى و یا مقدس (خواه دائمى باشد خواه نه) و یا جشن هاى دیگرCivil که قانون آنروز را عید اعلام کرده باشد.


عید ملى Fete nationale
عیدى که بمناسبت پاره اى از ایام تاریخى مهم در زندگی یک ملت برقرار ومعین شده باشد.


عین Corps certain
 (فقه) مال را درفقه امامیه به پنج قسم تقسیم کرده‌اند:
الف- عین که عبارت است از اشیاء مادى مستقل مانند گوسفند. پشم گوسفند تا وقتى که چیده نشده چون مستقل نیست داخل در منفعت است و هم چنین است سنگ معدن تا خارج نشده و برگ چاى تا چیده نشده وآب حمام تا استعمال نگردیده است.
ب- منفعت - و آن عبارت است ازنفع عین خواه مادى باشد مانند شیرگوسفند یاغیرمادى باشد مانند بهره خانه که مستاجر می‌برد.
ج- انتفاع- انتفاع ازنوع منفعت غیر مادى است با این فرق که در مورد منفعت تملیک صورت مى گیرد مانند تملیک منافع عین مستاجره، ولى درمورد انتفاع، تملیک صورت نمی‌گیرد و منتقل الیه فقط حق بهره بردارى (انتفاع) دارد یعنى اباحه انتفاع شده است نه تملیک انتفاع مثلا میزبان به مه‌مان، اباحه انتفاع از خوردنی‌ها و آشامیدنی‌ها را مى نماید نه تملیک (ماده ۴۰ ق- م).
د- حق مانند حق شفعمه وحق خیار و حق حاصل از تحجیر.
ه - دین یا ذمه
عین گاهى بمعنی مال مادى خارجى است وگاهى درمقابل مجموع منفعت وانتفاع وحق استعمال می‌شود و در اینصورت شامل اقسام ذیل است: ۱- عین شخصى یا مال مادى خارجى. ۲- عین کلى مشاع مانند یک دانگ از خانه معین. ۳- عین کلى در معین مانند یک من گندم از انبارگندم موجود معین. ۴- عین کلى در ذمه مانند صد من گندم در بیع سلم یا درذمه بطورحال (بتشدید لام). عین درماده ۳۳۸ ق- م بقرینه ماده ۳۵۰‌‌ همان قانون بمعنى مقابل با مجموع منفعت وانتفاع و حق است که در بالا گفته شد.


عین خارجى
 (مدنی) عین موجود درخارج درمقابل عین کلى مانند صد من گندم در ذمه.


 عین خارجى غیر معین
 بمعنی عین غیر معین است. (رک. عین غیرمعین)


عین خارجى معین
 (مدنى) چیز مادى متمایز و مشخص را گویند مانند خانه پلاک فلان... وگاهی برسبیل اختصارآنرا عین معین نامند.


عین غیر معین ((ou chose fongible Chose de genre
 (مدنی) عین کلی در ذمه را گویند (رک. عین کلى) در تعریف آن گفته‌اند: اشیائى است که بواسطه عدد یا وزن یا مقدار، مشخص می‌شود و تشخیص خارجى (فرد معین خارجى) آن‌ها درنظرگرفته نمی‌شود مانند ده من گندم در ذمه که فروخته شود. گاهى آنرا عین خارجى غیر معین نامند.


عین کلى
 (مدنی- فقه) در مقابل عین شخصى استعمال شده است که مال مادى معین موجود در خارج است. عین کلى خود برچند قسم است:
۱- عین کلى مشاع مانند دانگى ازخانه معین.
۲- عین کلى در معین مانند یک من گندم از انبارگندم موجود معین.
۳- عین کلى در ذمه مانند صد من گندم که در ذمه متعهد معینى قرارگرفته باشد.
عین کلى در ذمه
رک. عین کلی


غیرکلى درمعین
رک. عین کلى


عین کلى مشاع
رک. عین کلى


عین مرهونة
 (مدنی- فقه) مال مورد رهن را گویند.


 عین مستأجرة
 (مدنی- فقه) مال مورد اجاره (خواه از اشیاء باشد خواه ازحیوانات) را گویند.


 عین معاره
 (فقه) مالى که بعاریه داده شده است.


عین معین
رک. اعیان


عین مغصوب
 (مدنى- فقه) عین مالی که مورد غصب واقع شده است (ماده ۳۰۸ ق- م)


عین موهوبة
 (مدنى- فقه) مال مورد هبه را گویند. (رک. هبه)


عینه
 (بفتح عین وسکون یاء) نوعی معامله ربوى متضمن حیله قانونى که در حدود چهارده قرن قبل بین تجار در جزیرة العرب و عراق و غیره معمول و معروف بود و قانون اسلام آنرا منع کرد (اذا ضن الناس بالدینار والدراهم و تبایعوا بالعینة... انزل الله بهم بلاء... - حدیث نبوى) در معامله عینه مقرض مالى را نسیه وبه بیشتر ازقیمت واقعى بمستقرض مى فروخت وخریدار، آنرا بقیمت واقعى نقدا ببایع مى فروخت و مبیع باین ترتیب دراختیار بایع اولى قرار مى گرفت و وجه نقدى که قیمت واقعى آن بود در دست مستقرض مى ماند و مستقرض بموجب بیع اول مابه التفاوت قیمت واقعى و ثمن المسماى بیع اول را (در واقع بعنوان ربح) به بایع اول مقروض مى شد!
 (المغنى- ابن قدامه- جلد ۴ ص ۱۵۸)


پی نوشت:
ترمینولو‍‍ ژی حقوق، دکتر محمد جعفر جعفری لنگرودی، چاپ چهارم، زمستان ۱۳۶۸، ناشر گنج دانش

 

بازگشت به بالا